-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۳ شهریور ۸, شنبه

پاسخ به چند نفر

تو مو می بینی و، من پیچشِ مو
تو ابرو،  من کمانِ ابرو

رزاق مأمون- دهلی


بعضی عادت دارند با خوانش یک گزارش یا توضیحاتی بر اساس «اطلاعات تحلیل شده» سریع تر از آن که لحظه ای خود در باره ی آن فکر کنند، واکنش نشان دهند. ما مردمی هستیم که زود مشتعل و زود تر، سرد می شویم. ازهمین سبب، هر نیرویی که اندکی از موهبت اندیشیدن بهره مند است، می تواند هروقتی اراده کند، ما را به سود خویش به کار بیاندازد و بجنگاند.

یک دسته از کسان با خواندن مطالب منتشره در وبلاگ «گزارشنامه ی افغانستان» نا خود آگاه قربانی حسیات شخصی یا آشفته گی برخاسته از بی اطلاعی می شوند و واقعیت زشت اما انکار ناپذیر را درحول وحوش خویش رنگ عاطفی می دهند و نتیجه گیری می کنند. این دیگر، مشکل خود شان است. حداقل لازم است حوصله داشته باشند که صحت نسبی یا نقض گزارش ها درجریان عمل اجتماعی، رؤیت پیدا کند؛ هیچ چیزی یک شبه اثبات نمی شود. زنده گی تابع زمان است؛ به قول معروف ما زاده ی تایم وتجربه هستیم. حوادث، با مرور زمان معنای خود را نشان می دهند. هیچ چیزی در زنده گی امروز ما، «رمانتیک» نیست؛ رمانتیزم تعریفی ملایم و ویژه دارد که اکنون جای پرداختن به آن نیست. همه چیز به گونه ای واقعی این جا و آن جا، دم چشم ما و دور از چشم ما اتفاق می افتند و درحال اتفاق افتادن اند... این که ما درهمه جریان ها حضور نداریم، گناه هیچ کسی نیست؛ نارسایی موقعیت است.
من از یک سال به این سو، یازده گزارش اطلاعاتی (براساس اطلاعات تحلیل شده از منابع متفاوت اما غیرقابل افشا) در مورد اتحاد طالبان و رهبری سیاسی جمهوری اسلامی افغانستان ارائه داده ام که جمعی از کاربران مثل همیشه گفته اند که مأمون چیزی را که شبانگاه درخواب دید، روزانه آن را می نویسد. به راستی ما را برای مصرف لقمه های «تیار» خبری عیار کرده اند که هرآن چه را لازم بدانند به دماغ ما بالا کنند وهرچه را پوشیده نگهدارند، برای ما از آن تابو درست کنند.

سه ماه پیش از رهایی نفرات و فعالان القاعده درشمال، سازماندهی و انتقال رزمجویان طالب به شمال، از قول منابع حاضر درمنطقه گزارش هایی نوشتم؛ حتی مسئولان ولایتی درولایات شمال آن راجدی نگرفتند. آن ها درکارزار زنده گی عادی و «پیداگری» گم شده اند. آن ها برای بقای «شخصی» درصحنه حاضر اند؛ ورنه، بقای تاریخی وملی درمغز آنان تصاویرمحو شونده ای اند که مغزشان از سنگینی افکار آن چنانی، راحت است. فقط وقتی به خود می آیند که از چهار سو درمحاصره و دعوت مرگ قرار بگیرند. در حوادث امروز افغانستان، هیچ چیزی جنبه ی رمانتیک، تصادفی و خود سازی ندارد. سعی من برین است که از چند زاویه برنفس جریانات غیر رسانه ای اِشراف داشته باشم و دست کم بیست و پنج سال کارخبرنویسی به من یاد داده است که بدون مسئولیت، یک واژه را روی صفحه نیاورم.

نباید سطحی گرایانه توقع داشت که هرآن چه به عنوان یک احتمال یا امکان مطرح می شود، سه ساعت بعد، از قوه به فعل درآید. چنین توانایی کار یک فرد نیست. من عناصر ارتباطی را به طور منطفی کنار هم قرار می دهم و با اطلاعات خاص از منابع خاص برابرگذازی کرده و تاریخچه موضوع یا حادثه را هم در پهلوی آن می گذارم تا تصویرمنطقی شکل بگیرد؛ درفرجام، نتیجه گیری را با منابع غیر رسمی در میان می گذارم و بعد،  آن چه می نویسم، نوعی نگرش سامانه ای (قانونمند) به قضیه می تواند باشد نه آن که یک نظریه ی انتزاعی که ارزش خبری خود را همان لحظه از دست بدهد.یا کسی انتظار داشته باشد که سیاه را سفید وسفید را سیاه بسازد.

هرآن چیزی را که بربنیاد دریافت های اطلاعاتی و خبری از منابع غیررسمی نوشته ام، حوادث آینده (دیر یا زود) تا میزان زیادی مشابه همان چشم اندازی بوده است که قبلاً تصویرش را داده بودم. این درواقع شیوه ی حرفه ای کاری است که باید انجام بدهیم.  ما با حرکت زمان سروکار داریم  که حوادث را از روی گذشته، خصلت و حرکت آینده اش شکل می دهد. کسی درین جریان مالک حقیقت نیست؛ ما خود به عنوان یک موجود ناظر و شعورمند، بخشی از واقعیتی برسروپا هستیم که از روی قیاس ناقص فکرمی کنیم فرادست بر امور هستیم؛ ورنه، ما خود درنقش سلول های پرت درعالم امکان، شاید درهیچ حوزه ای از محاسبات برای دریافت حقیقت به حساب نیائیم.

من شگفت زده می شوم وقتی مردم خود را می بینم از بس که حادثه زده شده اند، حافظه ی شان را درردیف بندی رویداد های تازه به تازه به کار نمی گیرند. خسته ونا شکیبا، دیدگاه های انکساری وبی ثبات ازخود ظاهر می سازند. نظریه ای نادرستی هم وجود دارد که می گوید: مردم ما در کوران حوادث، شعور بلند سیاسی پیدا کرده اند. من به این ادعا باور ندارم. شعوراجتماعی ما، تا زمان وقوع یک حادثه، عملیه ی فکری انجام نمی دهد. مردمی که رهبرش ملاعمر و کرزی ونخبه هایش سرآمدان کوته نگری وغارت باشد وبزرگانش، میده بچه های خود شان را لباس دختران پوشانده درمجالس فسق برقصانند؛ با شعور بلند سیاسی قرن ها فاصله دارند.
  بحث خرد و اندیشه ورزی درگفتمان امروزی، به طورقطع با آن چه ما ازآن تصویر می دهیم، متضاد است. ما «هنوز اندرخمِ یک کوچه» گمگشته گی های تاریخ هستیم. ما هنوز با چالش رنجبار سه وعده خوراک دریک شبانه روز گلاویز هستیم. ما نیازی به لاف زنی نداریم، چیزی هم نداریم که لاف زنی های ما را اندکی موجه جلوه دهد.  این از همان نوع ادعا هایی است که برخی فرض می کنند ما وارث تاریخ پنج هزارساله هستیم؛ اما تاریخ یک سال قبل خود را توضیح داده نمی توانند! یعنی بریده گی های زنده گی را به هیچ می گیرند. به جای بهره وری از تمدن 5000 ساله، درزنده گی عملی، بین چاه آب شّرب و بیت الخلاء شان گاه سه متر فاصله است و مطلع نیستند که در گستره تمدنی که افغانستان جز آن است، هزاران سال پیش، زیرساخت های حداقلی تمدن شکل گرفته و شبکه فاضلاب شهری که «بدرفت» عمومی سکنه ی شهر ها را به سوی جریان های بزرگ آب انتقال می دادند، وجود داشت و ما امروز در کابل قرن 21 محکوم به زیستن در «کنارآب» های ساخت خود ما آن هم روی زمین در فاصله چند متری جای خوراک و خواب خویش هستیم.
بگذریم زین احادیثِ رنج که سخن درازدامن نشود.

خبرِ یکی از کنشکران القاعده به نام قاری بلال کندزی را مدت ها پیش مطرح کردم؛ تأثیراتش بر هیچ ناظر وخبرنویسی نچسپیده بود. دلیلش این بود که منبع خبر، علنی نبود و ژورنالیزم افغانستان چون درمسیر یک قاعده ی رسمی جلو می رود، برای جدی گرفتن اطلاعات غیررسمی، اعتبار خود را به قمار نمی گذارد. ازکاربرانی که دمی از امواج گرفتاری های روزانه، سری به فیس بوک می زنند و دماغ خود را از تفریحات و سطحی مزاجی ها چاق می کنند؛ گله ای نیست که فوری دربرابر یک خبر یا موضوع حساس، واکنش مسئولانه، مفید و ظرفیت مندانه از خود متبارز کنند.
 من بعضی نظریه های نا مناسب را خواندم و اتفاقاً نویسنده هایش را چنان می شناسم همانند چشم میکروسکوپی که برباکتریا ها تمرکز دارد. اگر باری یک رشته سیاه کاری های خاندانی، وظیفه ای، و شخصی شان را که با فرسته نویسی های شان در شبکه اجتماعی کامل در تضاد خنده آور قرار دارد، بنویسم، به حیثیت بسیاری ها صدمه می رسد. من نسبت به خائنان ملی نوعی عقده ای فاشیستی دارم و نسبت به دیگران احساس مثبت دارم. مایل هستم جنبشی در شبکه های اجتماعی سامان داده شود تا از مجموعه ی افکار مثبت ومتضاد، یک مسیر کلی جهت برون جست از وضع کنونی باز شود.
فراگیری اخلاق بهره وری از امکانات ارتباطی واطلاعاتی امروز بسیار مهم است مگر کم نیستند کسانی که دهان را باز می کنند وچشم ها را می بندند و جلو می روند. ازین قرار، یاد آور می شوم که به کمک چند مرجع دیگر، فهرست مطولی از نقاب داران فیس بوکی ( حتی ازمقامات وآدم های محترم)  که اصل چهره ها شان را می شناسم و اطلاعات ویرانگرِ بسیاری در باره ی شان دارم، نزد من موجود است. این را گفته باشم که میل ندارم به کار بی حاصل دست بیالایم؛ اماهرگاه «ضرورت افتد، روا باشد.» 
برخی مراجع خواب هم نمی بینند که اطلاعات «مگو» وثقه  از نزدیک ترین یاران «گرمابه وگلستان» شان به من می رسد که عناصری به درد بخور و خبری آن را مصرف می کنم و نا گفتنی های شرم آور وبسیار شنیع را درج یادنگاشت های روزانه می سازم.