-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۳ اسفند ۸, جمعه

«من» درآسیاب ابدی، آسیاب ابدی در«من»


دراحوال و آفاقِ واصف «باختری»

باختری حقیقی، هنوز ماوراء  واژه ها ساکن است.

 رزاق «مأمون»، حوت- 1393






استاد واصف «باختری» را همیشه دم چشمانم میبینم درحال مکاشفه چیزهایی که غالب اوقات، سروتۀ شان به هم نمیخورد وهمچون ستون های درهم آمیز و رقصان دود سیگارش، بی ثبات و گریزناک وغیرقابل جمع بندی اند. حسرت زده بوده ام به فرصتی همیشه در فرار، که از وی روایاتی را از آن چه تا کنون یافت می نشده است؛ یادداشت بردارم. پس من به مناظرۀ درونی خودم پاسخ میدهم.

زمان، به سرعت ما را میتراشد.
درزنجیرۀ کوچک سخنوران وفرهنگیانِ فارسی- دری نویس در افغانستان، از قریب پنج دهه تا کنون، مردی سایه وار درحاشیه حضور داشته که جایگاه معنوی اش هماره در محور احساس شده است. خودش نه دنبال محور است؛ نه حاشیه. شاید احساسی دارد که همه را در سکوت نظاره کند و همچنان غایبِ انظار دیگران باشد. صد قرن نیروی هیجان و احساسِ به هم ریزی زنده گی فاقد عدالت، در وی خوابیده، اما مشکل درجایی است که معلومش نیست ومثل میلیارد ها آدم دیگر، به تلخی و نا دلبخواه به زنده گی تاوان می دهد تا دربدلش، بازهم از لیل، به نهار،  واز نهار، به لیل فرود آید.

مایل نیستم دربارۀ باختری گفته شود: از کوزه همان تراود که اوست. باختری حتی یک سبوی جان را به گونۀ بسنده، در ساغر نریخته است. غیرحاضرِ اصلی درپدیده یی به نام باختری، شوریده حالی و فرومالیدنِ درون برای آفریدن رستاخیز ادبی است. گویا سال هاست حسی درمن مالش میخورد که دریغایی ناگفتۀ باختری را میتوانم احساس کنم که هنوز امانتی را که درجان دارد؛ درجسم کتابی به سانِ صد کتاب در یک کتاب، نریخته است.
برای نوشتن در بارۀ واصف، به هیچ آبشخور مکتوب و نقل قولی دست دراز نمی کنم. برخی از ما بهتران، بارها حق ایشان را ادا کرده اند. شاید نزد برخی، نوعی هنجارشکنی کم اعتبار و چشم بستن بر الزامات پژوهش درنظر آید. کاش چنین درنظر آید؛ چون پژوهش در مکاتیب جانِ او، از راه احساسی است که قریب به سه دهه درمن تپیده است.  طرح دیگری ازسیمای بودای خوابیدۀ فرهنگ فارسی- دری می آرایم که برای مبارزه با عصر ستم و تیره دلی، گاه در برخی آفریده های خویش، به شگرد «مائو، «استالین» و حتی چنگیز، فراخوان داده است. برخی قدما ومعاصران نیز کم وبیش چنین مسیری را رفته اند؛ اما باورم برین است که باختری از دریای باطن خویش، فقط لبی ترکرده و از خیرغوطه وری دایم، درگذشته است.

معنا سرای باختری، مصدر بالقوۀ فرهنگ کامل تواند بود. ورود به سرا آفریده های او درصلاحیت من نیست؛ درین خود نگاری، قلم  در خطی میراند که بدون آویزه گیری سنتی از شعر وکتابت و شعار سرایی های اولیۀ باختری، در پردۀ یافته های وسوسه آلود احساس شخصی، طرح نامتعارفی می پیراید.

هماره باختری «شاعر»، «صاحب حافظۀ تکان دهنده» و گه گاه «پژوهش گر» و ادبیات شناس را دور زده و در زوایای شئون پنهان وکمتر معرفی شده یی خیره مانده ام که خود برترین شعر و ادبیتِ این پاره یی از حوزۀ تمدنی فارسی است.
شعر وی به موازات شم و گیرش هرکس، کمابیش متعارف، انباشته از «اگر» و«مگر» های غیر شعری است؛ اما باختری اصلی از همان آوان سفر به قلمرو هویتی ( تکه تکه شده از نظرتاریخ و جغرافیا) نا متعارف بود؛ در ابژۀ اصلی اش چشم به دنیا نگشاده؛ تاریخ ظهورش، شاید درهیج نقطه یی نشان از سامان و آشتی با تقدیر، وآشتی تقدیر باوی، نداشته است. هرخرد ورزی را چنین سرنوشتی باید؛ ایامِ بی مروت، در هرجایی ازین گسترۀ خاکی کمابیش چنین رفتاری داشته و با اهالی فضل و معنا چنین کرده است. همتایان ومعاصران ایرانی و حتی تاجکی باختری (نظیر استاد صدرالدین عینی) یک سرو گردن، نه در سرایش، دست کم درعرصۀ کندوکاوِ سیره وسیمای گردگرفتۀ زبان پارسی، از وی جلو زده اند.

تا جایی که میدانم قلم ورزانی چند با این لون برداشت، سرآشتی داشته؛ اما از سر ارج گذاری به باختری، احساس خود را بیان نمیدارند. اندیشه ورز «بزرگوارما» از نظر موقعیت، گویا همیشه دریک طشت شناور ایستاده یا نشسته است و ای چه بسا  درطلایی ترین ادوار، درجا زده است. تبرئه باختری از کم کاری و ناپیگیری درساختن کاخی شکوهمند از فرهنگ وزبان فارسی دری، دشوار است.
باختری، هنوز دروادی خاموش حافظه، از احوال پهنا سرا های خفته در ناکرانه پیدای فرهنگِ پارینه شگفتی زده است؛ فرهنگی که سروته اش با روزگارانی بی سروته بافت خورده و هیچ واحد قیاسی را نیز برنتافته. وی  به تنهایی، در کهکشانی از انسان گرایی و پهنا نوردی غوطه ور بوده است. هنوز با ناصر خسرو، با خر و خورجینِ پراز کتاب و توشۀ راه، طبیعت تخارستان و جوزجان و نیشاپور را عبور نکرده است؛ چون دانای یمگان نیز در نیمه راه، به عزلت رفت و با باد سخن گفت و صبح های رنج وتعب به شام های بیرحمی ایام حواله داد. ناصر خسرو به حج رفت اما به کعبۀ آمال نرسید؛ واصف را سفر حج در کار نیست؛ تحمل خاموش سنگینی جنون گمشده گی فلسفی ده سالۀ غزالی وار در صحاری شام و عراق، از برای کشف و شهود و شهود نا مشهودات، از حوصلۀ آن بلخی فروتن چیز دیگری طلب دارد که نشاید گفت روزی پرداختنی اش باشد و شاید بشود گفت دیگر دیرشده است.
خیام وار، بازی کردن با سر، درقمار زنده گی تفسیر دیگریست  و درعصر وهمناک گردن زنی واستحقار، گریز از سمرقند به اصفهان واز آن جا به نیشاپور، مبحثی دگر. سیاه کردن روی دسته جاتِ ریاکار مذهب تراش و به ظاهر اهل الیقین با ورق های رباعیات «موشکی» را کی توان با فرزانۀ قرن بیستمِ زادۀ بلخ، برابر گرفت!
باختری، حتی بدون آن که در میدان بخارا به جرم «جدیدی» شلاق بخورد، در سکوی استاد صدرالدین عینی تاجکی هم نه ایستاد. آزموده گیهای خود را مکتوب نکرد؛ خاطره نگاری نکرد. رد گیری ریشه و ریشه یابی های تاریخ- هویتی که سرجایش. در مقام پژوهش، نیمی از شورو جنونِ استاد سعید نفیسی، دکترخانلری یا استاد عبدالحسین «زرین کوب» را به وام حسنه نگرفت. از «نردبان آسمان» در مولوی شناسی پله های چند، نابسنده بالا رفت؛ مگردستِ سرنوشت یا بهانه هایی که لحظه به لحظه از نفس آدمی سرمی کشند؛ از پائین، پایش به زمین کشید یا خود از خیرکار درگذشت. نردبان به زمین افتاد؛ رابطۀ ناسوت با آسمان گسست وطرح جنینی مولوی درگفتارهای غبارآلود، درهمان گفتار ها از هم وارفت.

  گفتنی های پرگستره وعظیم در روح خاموش وی نانوشته مانده اند. کاش تخته های جدا شدۀ سرنوشت نا هنجار، روزی به هم می آمدند و من به گونۀ گفت وگو، از آن «گورگنج» گوهرهای جاودانه گرد می آوردم و گزارش نامه یی برای نسل حاضر و آتی فراهم می آمد. استاد پرتو «نادری» دراواخرسال های هفتاد سعی کرد محتویات اندوخته های باختری را در یک دسته برنامه های زنجیره یی رادیویی به نخ کشد؛ اما فرصت اندک بود و دریای افکار و ناگفته های باختری، تخلیه ناپذیر.
مجموعه آثار استاد باختری به ما میگوید که از اواخر سال های پنجاه، کف دستِ ایام نا به کار و بازی های زالِ سرنوشت را از پیش خوانده بود. به امید آرامش، درحصار بی آزاری بارگاه افکند؛ از ایستگاه حوادث گذشت ( یا چنین نمایاند که گذشته) و سرانجام به پایانۀ یک سکوت پیاده شده است.

ده ها سال انتظاری داشت از «لون» خودش؛ برای نرسیدن به فرجامی که چشم اندازش برای روشن شدن، گویا انتظار بیشتر ازین می خواهد. نسب گمشدۀ آدمی را فقط به خواب ندیده؛ درحسرتی بی زوال، برای پاسخی برای هستی، در تارِ زمان معلق مانده است. با خورۀ زمان چه کاری می توان کرد. مگر با هرپدیده یی ممکن است «مبارزه» کرد؟ نعمت سکون دیگر نباید از دست شود.
ما ها سعی می کنیم ایمان بیاوریم یکی یا شماری از پاسخ های راز هستی نزد اوست؛ او بدین قیاس که نبودِ پاسخی اندرین باب، خود رازی دیگر است؛ دیریست پناه گزینِ قلعۀ درون خویشتن است. شعر، دژ معانی برای پاینده گی حس آسوده گی نیست؛ او نیک داند که خیالخانه یی هردم شکستنی ست.

باختری از سرایش شعر و روایات شفاهی در محافل خودمانی، سیراب نه، تنها تر می شود. پیرِ روزگار دیده، سماجت حس نومیدی بی دلیل وبا هزاران دلیل را به وزنِ تنهایی می فهمد. باورم برین است؛ نهان سرای حواسش در جریان هفته- صد ها تماس زنده از سوی مخلصان راستین یا آماتور- انباشته از سایه روشن های اضطرابی است که همزاد اوست؛ چون در خطۀ برگزیده کُش، برازنده قامتی ست که برای به هم زدن بساط بی «هم احساسی» راهی نیافته ولی به رُخ کسی نمی کشد. گریۀ روح باختری را چه کسی تصور کرده توانسته است؟ من بارها وبارها درحضور یا درغیاب ایشان، تصور داشته ام که روح بلند، چه گونه میگرید.

در زمستان 1366 خورشیدی از زندان هفت ساله برون آمدم. روزی در سالن انجمن نویسنده گان جوان (جوار دفتراصلی انجمن شعرا و نویسنده گان) به رأی العین دیدم واصف باختری هم از زندان تصاویر بی شکل حافظه ام به واقعیت بدل شده است. مردی که درخاطرۀ مرزکشی شده ام ( درآن زمان، مرز ها هرآنچه بودند، سیاه وسفید بودند) ازیک حلقۀ گناه، رسته، و درحلقۀ معصیت کلان تری گیرمانده بود. من خود هویتی رسمی و فعال در جنبش انقلابی «چپ» ضد سوسیال امپریالیزم شوروی نداشتم؛ با آن هم در محیط کتاب زده و ملتهب زندان، یاد گرفته بودم او را دردادگاه احساسات خودم به شلاق شماتت بگیرم.
داستان انگاره سازی های انقلابی با این واژه ها شروع می شد که باختری دو آتشه، پیش از فریادِ مرغ توفان در افغانستان از بام حقانیت افکار انقلابی، خودش را رهایی داده و درهبوطی دهشتناک به تبعیدی خود خواسته ول کرده است. در نگاه یک دسته از مردم، سرنوشت کون ومکان به خطر افتاده وباران ملعنت فروباریده بود!
مطالعات نا هم آهنگ در سالیان زندان و یک مشت مسموعاتِ ناساز و سیاسی زده گی، او را درذهنِ افراطی پندارِ من، بدون ذره یی از لبخند و حسنِ نگاه، تولد کرده بود. چه نوزادی، که سخت سوء شکل هم داشت!. سایۀ مشکوکی بودم که با نزدیک شدن به باختری، طوری قامتِ اتمام حجت وار راست بگیرم که درشعاع حضورم به شرمساری فتاده و سپس آب شود. گویا درنقش جبرئیل حق در بستری از ناحقی های مستوجب آتش و مرگ، دریک قدمی اش ایستاده ام. او اهل ریا و جبن، ومن، سربازی گمنام که پشتاره ای از معجون و مباهات را بر شانه دارم.
 محفل کوچکی برگزار بود که در آن داستان های محمد حسین «فخری» به نقد و بررسی گذاشته شده بود. ساعتی درصف آخر، به صحبت ها گوش می دادم. استاد رهنورد زریاب کنار واصف باختری نشسته و من بینندۀ زندۀ نگاه ها، دست تکان دادن، استدلال ونرمش چهره ها بودم. درخطوط سیمای باختری زل میزدم و لحظاتی نفس می گرفتم. گفتارباختری درمغزم یک عبارت کوچک را نشانید:
باختری ازشعرش برتر می نماید!

این آغازِ دریافتِ منصفانه در روح من بود. آن فرعونِ کبیرِ گمراهی، درنظرم چیز دیگری آمد و آن تندیس گذشته که در دادگاه «انقلابیون» انقلاب ندیده، نمادی از روی گردانی بود؛ ناپدیدار گشت؛ قطره آبی مُسکن روی زخمِ درون من چکید. من او را دربیداری های تب آلودِ جوانی در واقع خواب گونه ارزیابی کرده بودم. درآن دم، نقدِ باختری واقعی یک باردیگر به من تفهیم کرد که زنده گی همیشه طور دیگری است.
دیدم آن هیولا، انسانی بوده است پشت کرده بر هیولای های فرشته وشِ مفروض... ودیگرهیچ!
دیدم به هیولایی ضد هیولا ماننده بوده و گویا زود تر از خواب زده گان، از عنکبوت خواب ها گریخته بوده است.
دیدم شأن بشری پیوسته از وی استعارۀ جاودانه گی طلب دارد و او به دست های خالی وضجه های درونِ نوع انسان متأسف است؛ نگاه عمود کار سختی بوده است. حتی خدا حق وناحق را مقید به سازه های زبانی (برای همیشه) نکرده است. دیدم که باختری زیرفشار تنهایی از ولنگاری های زنده گی حساب نمی برد وشعر، بخشی ازشوخی هایی از سرناگزیری است... دست هایش برای قاپیدن چیزهایی فراتر از شعر، هنوز درهوا مانده است...
سایه یی، بی شباهت، افتاده در گذرگاهی؛ دیگران، مست از شلوغی وچالش های قدرت و سیاست؛ و او درین معبرِ حافظه گریز؛ درخود خروشیدن های نوع بشری را تجربه می کند؛ گاه حتی بی اندک خروشی. می پلکد نا محسوس در خنده ها، وتعارف های آهاری دیگران. دیرگاه، درجا زده و از شیرۀ خود، تغذیه می کند؛ از شکنجۀ نادانسته هایی رهگذرانِ همدم که مدعی اند او همه چیز را یافته ودانسته است. پیرمرد که دستِ مقدرات را خوانده، برای ندیمان داوطلب، غیراز ملاطفت، هدیه یی ندارد؛ هرآن چه از چشم خامه فروچکانده، اثباتِ بی اثباتی همان معمای ازلی است که وی با خود بدین سرا آورده و فریاد کردنش، نه این که از توانش نیست؛ فایده چنین کاری چیست؟
باختری، پنهان درپس حریرِ چشم ها، طرحی است واقع گونه درنگاه دیگران؛ معمایی است حقیقی در دیدگاه خویشتنِ خویش. رفیقِ شفیقِ برای رهگذران لحظه های واقعی، هنوز چشم انتظار اعجازی آرزو شده برای قناعت درون . سلطانی فروخفته دربی غرضی و بی آزاری؛ در برابر دیده گان، پیدا و ای چه بسا در عدم سرای مفاهیم احساست کهن بشری به دور خود چرخان.. در ستون های ناپایدار سیگارهای بی شماره اش... رهروی، حلزون وار، بی نگاه به عقب، هزارچاه فروهشته را درهزار چاه، رصد کنان؛ بی آن که ایمان بیاورد که برگ رازی وا نا شده از شاخه یی فروخواهد شد.
در جمع ایرانیان هم عصر واصف باختری، طلوع یک رنسانس درآفرینش های ادبی وتاریخی، گسترش پژوهش وترجمه، نقد و بازنقد و ده ها فعالیتِ فرهنگی- تاریخی، رشک انگیز و شگفتی افزاست. از پشتون تا تاجک، از هزاره تا ایماق و ازبک، در صد سال اخیر، ما هر آن چه از فرآورده های ادب و سیاست و تاریخ وفرهنگ درسبدِ آموزه های خویش چیده ایم، از خیراتِ ستاره های درخشان ایران زمین بوده است. آن ها درحال حاضر، با وصف پروژۀ درهم شکنی فارسی در سطح جهان، با تمام قدرت سعی دارند سدهای امریکا و اروپا واسرائیل در مورد فارسی هراسی را دور زده و زبان فارسی را «جهانی» بسازند. امروز بازرگانان ایرانی هسته هایی را تشکیل داده اند تا تمامی آثار کلاسیک و معاصر ادبیات و فرهنگ فارسی را به انگلیسی و دیگر زبان های زندۀ دنیا برگردانند. امروزمترجمان ایرانی آخرین وبهترین آثارعلمی، سیاسی وتازه های دانش نوین را فارسی ساخته اند.
هم اکنون نسخ انگلیسی آثار شاملو، بیش از یک صد دالر در بازار های جهانی به فروش می رسد. باختری درین کانون ادب وفرهنگ (بلخ وکابل) هم طراز هیچ یکی از فرزانه گان معاصر  نشد. گویا هرچه بارانِ یک زنده گی دست وپاگیر در (ایران شرقی) بارید، همه اش برسر پیش کسوتان ادب و فرهنگ بود! ما اول تر ازهمه، نیاز به شجاعت یک اعتراف تاریخی داریم که اعلام کنیم: چیزی کم داریم. چیزی که باییست پس از کشف و شناسه، شرافتمندانه به آن اعتراف صورت گیرد. ما اعتراف و واقع بینی را هیولایی هزار سر می انگاریم که الساعه ما را قورت خواهد داد.
زمانی که دانش ورزان وپژوهش گران ایرانی، ابن سینا ومولانا را فرزانه گان ایران زمین میخوانند، گروهی فریادِ «سیاسی» بلند می کنند که هیهات، به این شوونیزم و فاشیزم فرهنگی- تاریخی نگاه کنید! آن سالارِ اندیشه و معنا، درخاک بلخ زاده شده، مگر ایرانی ها یک قلم آن را می دزدند. غیر از فهمِ ضروری تاریخ، یک لمحه سنجش از روی خرد ورزی و سلامت وجدان بسنده است دنبال پاسخ به این پرسش بگردیم که آیا ما سزاوار دفاع و مالکیت ارزش های کیهانی مولانای بلخ هستیم یا ایرانی ها که دست کم هفتاد سال آزگار، درجهت مولانا شناسی و شناساندن آن به فارسی زبانان و اندیشکده های جهانی، موهای سیاه سه نسل خود را سفید کردند و ما که درین خاکدانِ بی رونق چشم بسته سنگ مالکیت مولانا و ابن سینا را بر سینه میزنیم؛ ابن سینا را که هیچ، مولانا را با زبان اجنات معنا میکنیم و هر پاره اطلاعاتی شفاهی، قیاسی و قرائتی که از آفتاب معرفت حوزۀ فارسی داریم؛ بازهم از خیراتِ سر پادشاهان متواضع سرزمین ادب وفرهنگ در ایران است.  
من درنقش فردی عادی که چهل سال است با این زبان سروکارم هست؛ از روی وجدان اعلام می کنم اگر اهالی فضل ومعرفت، نویسنده گان و بزرگان ادب و فرهنگ ایران نبودند؛ هیچ معلوم نبود ما امروز با چه زبانی عاطل، مسخ ومثله شده، و مخلوطی از واژه هایی چند پدره سخن می گفتیم!
باختری درچنین محیطی ناساز ومسموم، هیچگاه به انفجار دریافت هایش نرسید؛ ازانفجارهای گاه به گاه و موذی عاطفی هماره دل ریش ورنجور است. بارها اتفاق افتاده که باختری گاه نگاهی به چشمانم خوابانده، مرا لرزانده وهیچی برای تفسیر نگاهاش از دستم پوره نبوده است. حکایت زنده گی درجایی ایستاده، دل گرفته این جا وآن جا... نفسی باید، تا چشمۀ حکایه سرزند از آن عوالمی که دانستنی نیست؛ آرزو کردنی ست. احساس کرده است به لحظه های غیراختیاری حیات، ذره ذره تقاص پس می دهد.
 اِن الانسان لّفی خُسرِاً
نفس تنگ... که درزمینی نا شایان، روییده و معلوم نخواهدش شد مکان اصلی کجا بوده و «ازل» آیا غلطی کرده یا نکرده است؟! در جایی به غیر از آدرس حقیقی پرتاب شده است. پس از دو جهت، هجرت از لاهوت اسرار، آواره گی دربرهوتِ نا گزیده، ازشکنجه متلذذ ومعذب است؛ نه الطافِ مصاحبان، شرنگِ از روح می روبد ونه باده...آخ باده! محشری در رگ رگت توفنده بادا... جنون باده فرونخسبد هرچند پشیمانی آرد وباز، ازعشقی شروع می شود که حاشا از آن، دریدِ آدمی نیست.
 فکرنمی کنم ( هماره احساس به من می گوید) باختری هرگزاز شیرینیِ یافتنِ گوشه یی از کیمیای نایافته برخوردار نشده است. محکوم گستره ایست تنگنا در تنگنا و تزاحم. دنیا به خاطر آلوده گی های زمینی وآسمانی اش مایۀ نفرین، ونازایی نفرین های تکراری، مزید برملالت. دلم می خواهد باختری منفجر بشود.
باختری از ازدحامِ سرنوشت، «فرد» می گذرد. بهانه های ترسناک، دل شکسته گی چند ریشه، و احساس بیهوده گی دست وپاگیر مجال نداده  تا قلم از ته دل بگریاند و خودش را از محاصرۀ دوامدار معماهای حیات، شروزیبایی و ندانم های بی نهایت، آزاد کند. باختری اسیرترین قلمدار این جهانی درقلمرو منفردستانی به نام افغانستان است. ازنظرمن، او کتاب حقیقی را هرگز ننوشته.


                 قسم به غربت واصف که درجهان شما                    یگانه آمد وتنها نشست و فرد گذشت.