------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۹۴ مرداد ۳, شنبه

تا کی درون ظلمت شب‌ها گریستن؟

روایتی دریاد بودِ عبدالله «رستاخیز» از پیشگامان نهضت مترقی درافغانستان

پرتو نادری

عبدالاله رستاخیز با داود سرمد سرنوشت هم‌گونی دارد. هردو به گونه‌یی از یک پنجرۀ سیاسی به فراخ‌نای زنده‌گی و هستی نگاه می کنند و به تصویرگری آن می پردازند. هردو آموزگاران جوان بودند که کودتای ثور 1357 چنان خون‌بار ترین روی‌داد سیاسی – اجتماعی تمام افغانستان را درنوردید. شاید بهتر باشد بگویم که افغانستان را چنان هیولایی بلعید! و آن دو را نیز.
« رستاخیز» در بیست ونهم 1326 خورشدی در شهرهرات چشم به جهان گشود، دورۀ لیسه را همان‌جا در لیسـۀ عبدالرحمان جامی تمام کرد، بعد به دانش‌گاه کابل آمد و از دانش‌کدۀ زبان و ادبیات دانش‌گاه کابل گواهی‌نامۀ لیسانس به دست آورد و به زادگاه‌اش هرات، به شغل آموزگاری رف
ت.
سردم‌داران کودتای ثور از همان نخستین روزها، یورش گسترده‌یی را بر ضد آگاهان، شاعران، نویسنده‌گان، روشن‌فکران و دیگر اندیشان کشور آغاز کردند. می بردند، می کشتند و یاهم سال‌های درازی در زنجیر نگاه می داشتند. شاید بی‌هوده می انگاشتند که بقای آن‌ها در نابودی دیگران است. رستاخیز در همان نخستین روزهای کودتا دست‌گیر و به زندان پل‌چرخی برده شد تا این که در یک شام‌گاه تلخ و اندوه‌بار پاییزی در کشتارگاه پل‌چرخی تیربارانش کردند و بدین‌گونه او آخرین شعر مقاومت خود را با خون خود روی خاک‌های تشنۀ و خون آلود کشتارگاه نوشت.

از این جا از دل تاریک این زندان
شکستم این سکوت تلخ تا باردیگر خوانم
که مرگ ما پر قو نیست
کوه هست و گران سنگ است

البته پیش از این عبدالاله رستاخیز به سال 1347 خورشیدی به سبب فعالیت‌های سیاسی مزۀ تلخ دموکراسی نیم بند شاه را نیز در زندان ده‌مزنگ چشیده بود. سالیانی آن‌جا ماند، اندیشید ، سرود و پخته‌تر شد. او از همان دوران جوانی به شعر و سیاست روی آورده بود که بعداً با آگاهی شعر را افزاری ساخت برای بیان اندیشه و دیدگاه‌های سیاسی اش که گاهی یک ایدیولوژی مشخص سیاسی بر گسترۀ شعرهای او سایه می اندازد.

پیغمبران شعر!
تا کی درون ظلمت شب‌ها گریستن؟
یا در پناه پردهٔ پندارهای پوچ
بر آستان عشق و هوس دیده دوختن؟
فریادها کشید!
توفنده سیل سرکش زورآزما شوید!
رزمنده سر کنید!
رنگین چکامه‌های ستم سوز خویش را.
تا موج روستا، «طغیان شهرها»
توفنده‌تر شود
وز دوش توده‌ها،یک‌باره بگسلد
زنجیرهای حیله و تزویر و بنده‌گی.
وآن‌گاه در طلیعهٔ خورشید رستخیز
مستانه سرکنیم
زیبا ترانه‌های شگوفان زند‌ه‌گی
از بوستان خرم و از مرغزار سبز
وزشهر و روستا
همواره بشنویم، مواج و پرخروش
موج، طنین خندهٔ مغرور دختران

اول حوت ۱۳۴۷، قلعه کرنیل ـ زندان دهمزنگ، کابل

این شعر رستاخیز را می توان در سه بُعد بررسی کرد. نخست این که این شعر خط فکری و رسالت شاعرانۀ او را مشخص می سازد. دو دیگر بعد مقاومت شعر است، شاعر در روشنایی اندیشۀ سیاسی خود در هوای هم آهنگی مردمان در دهکده‌ها وشهر هاست. در هوای آن است تا به تعبیر خودش موج دهکده‌ها با طغیان شهر ها در هم آمیز د تا مردم بر دشمن پیروز شوند. شعر در چارچوب یک اندیشۀ سیاسی هم‌چنان این پیام را به شاعران دیگر می فرستد که شعر تنها خیال پردازی‌های پوچ نیست؛ بل‌که شاعران باید با شعرهای شان چنان دریای به سوی بی عدالتی جاری شوند، دیوارها و بناهای آن را از پای در اندازند. بدین‌گونه او به شاعران فراخوانی می دهد تا به سوی ادبیات متعهد و آرمان‌گرا گام بردارند. شعر باید در خدمت جنبش‌های انقلابی قرار گیرد و شاعر نباید ذهن خود را شبکه تخیلات عاشقانه و مفاهیم انتزاعی دور از ذهن گرفتار کند!
از رستاخیز شعرهای زیادی به ما نه‌رسیده است. مشکلی را که در پیوند به داود سرمد در میان گذاشتم در مورد رستاخیز نیز می توان آن را مطرح کرد و آن این که شاید تا هنوز کسی به گونۀ جدی و با مسوُولیت در جهت گرد آوری شعرهای پراگندۀ رستاخیز تلاشی ثمر بخشی نکرده است. من تا کنون هیچ گزینۀ شعری نشر شده از این شاعر را ندیده ام. هم‌چنان این احتمال می تواند وجود داشته باشد که نیروی پولیس مخفی « اگسا» آن‌گاه رستاخیز را در بند کشیدند، ممکن بخشی از سروده ها و نوشته‌هایش او را در جریان تلاشی خانۀ با خود برده و نابود کرده باشند.
در شعرهای رستاخیز چند مشخصه وجود دارد. نخست این که او بیشترینه در آغاز به بیان وضعیت می پردازد. وضعیت اجتماعی و اقتصادی مردم . بیشتر از فقر و گرسنه‌گی مردم می گوید. این فقر از کجا می آید؟ عامل این فقر از نظر شاعر آن نظام حاکمی است که سرمایۀ مردم را تاراج می کند. پس چه باید کرد ؟ مردمان باید به پا بر خیزند، باید با راه اندازی یک انقلاب اجتماعی – سیاسی نظامی را که سبب بدختی آنان شده است از پای در اندازند تا به عدالت برسند! راه دیگری برای رست‌گاری مردم وجود ندارد! این ویژه‌گی‌ها را در شعر او که زیر نام « مشق خون» سروده شده است می بینیم!

خیز ای خلق کبیر
خیز ای موج خروشندهٔ پیکار سترگ!
که اجیران ستم
پاسبانان دژ استبداد
دشنهٔ وحشت و کین آغشتند
آزمندانه به خون
ــ خون فرزند وطن
خون فرزند ستم‌دیدهٔ این مرز کهن، ــ
خیز ای خلق کبیر
خیز ای خالق رزمندهٔ دوران نوین!
که جوانان ستیزندهٔ تو
پرچم سرخ نبرد اند به کف
حمله‌ور برصف بیدادگران
می‌ستیزند به فرمان زمان
صحن پیکار جوان
شده آغشته به خون
ــ خون گل‌رنگ شهیدان دلیر
کشته‌گان ستم و مکر دبیر، ــ
خیز ای خلق کبیر
خیز ای شعلهٔ قهر و عصیان
کاخ ضحاک زمان، آتش زن
نیک بنگر که جوانان غیور
جامهٔ رزم به بر
باز در دفتر حماسهٔ تو
با خطی سرخ به خون بنوشتند:
« مرگ بر اهرمن استبداد!
دیر پا نیست شب تیرهٔ غم
می‌رسد نوبت فردای سپید
ننگ بر خنجر خون‌بار ستم!»

ثور ۱۳۴۸ خورشیدی، قلعه کرنیل ــ زندان دهمزنگ، کابل

اگر شعر شاعران مقاومت دهۀ چهل و پنجاه را با شاعران دورۀ مشروطیت مقایسه کنیم در می یابیم که شاعران مشرطیت دو هدف را دنبال می کردند. نخست شعر آنان در برابر دشمن بیرونی و عمداً انگلیس قرار داشت، برای آن که انگلیس اختیار هرگونه سیاست خارجی افغانستان را دردست داشت و امیر حبیب الله علاقه یا شهامتی برای استرداد استقلال کامل سیاسی افغانستان را نداشت. درجهت دیگر شاعران مشروطیت به گونه به مبارزه‌جویی دربرابر نظام حاکم نیز می پرداختند؛ اما جز در یکی چند مورد؛ خواهان آن نبودند تا مردم را به سرنگونی نظام فراخوانند. گویی به گونۀ خواهان اطلاح در نظام بودند؛ اما شاعران مقاومت در دهۀ چهل و پنجاه تنها به انتقاد از استبداد دست‌گاه حاکم نمی پردازند؛ بل‌که خواهان فروپاشی سلطنت هستند و در هوایی آن اند تا روزی مردمان در هم آهنگی با هم با آگاهی بر خیزند و بساط نظام را برچینند. لبۀ تیز تیغ شعر مقاوما در این دوره عمدتاً موجه دشمن خودی است تا دشمن بیرونی! شاید به دلیل آن که برای آن که در این سال‌های افغانستان با کدام یک از کشورهای استعمارگر متجاوز در کشمکش نبود و خطر یک هجوم تازه احساس نمی شد. با این حال نوع اندیشه و حس دشمنی در برابر انگلیس در میان شاعران و در میان مردم هم چنان برجای بود که چنین حسی نه تنها در شعرهای دهۀ استقلال غ بلکه در زمان نادر شاه د نخستین دهه‌های پادشاهی فرزندش ظاهر شاه نیز دیده می شد که در شعر شماری از شاعران حس نفرت و دشمنی با انگلیش بازتاب یافته است.
چنین است که عبدالاله رستاخیز و شاعران مقاومت این دوره بیشتر خواهان اند تا مردم به پا برخیزند و آن نظام سلطنتی را که سرچشمۀ همه بدبختی های سیاسی و اجتماعی در کشور می دانستند، از ریشه برکنند . چنین چیزی مفهوم عمدۀ شعر مقاومت این دوره را می سازد!