------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۹۴ تیر ۲۹, دوشنبه

سروده یی زیبا از عزیزالله «نهفته»

شعری که غم ها وحسرت ها و نا گفتنی های درحال تقلا را در درون آدم باد میزند.

پاهایت را که روی هم چلیپا میاندازی
زمان میگذرد.
با انگشتانت که میروند به طرف پیاله
زمان میگذرد
حتا
وقتی به هوا می فرستی دود سِکرتت را 
و خیره می شوی به شبح موهومی در انتهای کوچه
زمان میگذرد
*
اگرپاهایت را روی هم چلیپا نیندازی
زمان میگذرد
اگر تردد کنی به بالا بردن پیاله
چای سرد خواهد شد
اما زمان میگذرد
حتا
وقتی پُک نمی زنی
و شبح ته ی کوچه
در سیاهی توهم میلغزد،
افسانه های باطل
روی ورقپاره های مقدس به جامیمانند،
زمان اما میگذرد.
*
زمان میگذرد،
و رد پایش،
"مسیر تاریخ" دیگری را به جا میگذارد.
آنگاه
اگر فرصتی دست داد
پاهایت را روی هم چلیپا بینداز
پُکی بزن به سیگارت
پیاله را بالا ببر
و حین که جرعه جرعه 
چای قورت میدهی
بخوان سرنوشتت را که سرنوشت من هم است!