------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۹۴ مرداد ۲۱, چهارشنبه

حضرت «وهریز» در باره شادروان حامد «مقتدر»

با حامد مقتدر یکی- دو بار دو سه سال پیش صحبت مختصری داشتیم. 

چیزی نوشته بود و مغز سنتزده ی من آن را هضم نمی کرد. هردو روی مواضع خودمان ماندیم و پس از آن هیچ اتفاقی میان ما نیافتاد. 
این مهم نیست.
مهم این است که حامد مقتدر دیگر نیست. او دست زندگی را با بدرودی فشرد و بی هیاهو فقط رفت. 
پس از رفتن او، برخی، احادیث و آیاتی را به یاد آوردند که در آن ها خودکشی مذمت می شد. برخی هم، خاستگاه تصمیم به خودکشی را به آنجای مغز، روان، روح که جایگاه اعتراف به ناتوانی است و پذیرفتن بزدلی، ارجاع دادند. برخی هم حامد را که زن و فرزندانش را تنها گذاشته مورد شماتت قرار دادند. تمام این سه برخ، به ساده ترین کار ممکن قناعت کردند. به ساده ترین استنتاج قانع شدند.
حد اقل در نوشته چند نفر دیدم که خودکشی او را پیشبینی می کردند. حد اقل در نوشته یک نفر دیدم که ساعتی یا ساعاتی پیش از خودکشی با او تماس گرفته و گفته «این نوشته هایم پیشت بمانند، من می روم» و این مرد امین، وقعی به گفتار حامد مقتدر نگذاشته، امانت ها را گرفته و بعد لابد مشغول ادامه کاری شده که پیش از گفتگو با حامد مقتدر به آن می پرداخت. 

روان آدمها هم مانند هرپدیده یی دستخوش دگرگونی هاست. اما از درس های الفبایی روانشناسی- در آن عهد بوق دانشجویی ام، به یاد دارم: آنی که اعلان می کند قصد خودکشی دارد، در واقعیت امر، نیازمند ناگزیر و بی پناه درک شدن است، درد دل گفتن است. نیازمند دستی است که بر شانه اش گذاشته شود، نیازمند دستی است که دستش را محکم بفشارد. نیازمند انگشتی است که یک گوشه ی زیبای زندگی را برایش نشان بدهد و بگوید: ببین، در مردن این پاره ابر سپید در پیرنگ آسمان با باد بازی نمی کند. شاید می کند، اما ما به یقین ازین چیزی نمی دانیم. 
به نظرم می رسد، حامد مقتدر این دست را نداشت. این دست در دسترس او نبود.
شک دارم کسی که خودکشی می کند و پدر است، به فرزندانش فکر نکند. به پدر و مادر و دوستانش فکر نکند. در آخرین نامه ی حامد، هم پدر و مادر هستند و هم فرزندانش و هم دوستانش. او به همه اینها فکر کرده. نمی دانم اطلاعات دینی حامد چقدر بوده و اصلن تمسکی به دین داشته یا نه. اما به طور شهودی اطمینان دارم که از فرمایش های دین در مورد خودکشی بی خبر نبوده است.
او می دانسته که خودکشی او چه درد بزرگی برای پدر و مادرش و چه مصیبت درازمدت دایمی برای فرزندانش خواهد بود. او- حدس می زنم- حتا این اندوه شریکی های سطحی و «نوکریوالی» بعضی از دوستانش را هم می توانسته به خوبی پیشبینی و حتا تصور کند. اما آن لحظه که او رفتن یا ماندن را سبک و سنگین می کرده، فقط او می دانست و فقط او بود که درستی یا نادرستی گام بعدی اش را می توانسته تشخیص دهد. 

ما -آدمها در کل و افغان ها به گونه خاص- وقتی در موقعیت داوری قرار می گیریم، نبوغ عجیبی داریم در تشخیص درستی و نادرستی تصمیم های دیگران، عادت های دیگران، گفتار و کردار و رفتار دیگران. داوری یک موقعیت کاذب افضل به ما می دهد. ما را هوشیارتر، نیرومندتر، مسوولتر از کسی معرفی می کند که در موردش قضاوت می کنیم و ما با کمال میل این رشوت را به خودخواهی خود می دهیم بی آن که این گمان را به ذهن خود راه دهیم که حامد مقتدر فرزندانش را، پدر و مادرش را بیشتر از ما دوست داشت. از مایی که در مورد او داوری می کنیم.
من برای خودکشی تبلیغ نمی کنم. به هیچ روی طرفدار چنین اقدامی نیستم و آن را راه حل برای هیچ چیز نمی دانم. اما محکوم کردن کسی را که شاید به داوری های ما پشت کرده، در میان ما پناهی، پناهگاهی نیافته و ترجیح داده برود، روا نمی دانم. 
گاهی، زندگی نمی شود. نمی شود و تمام.