------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۹۴ مرداد ۲۲, پنجشنبه

هزارویک شب مسموم!

باران سجادي


گفت كه نميتواند 
دوستم بدارد
من 
اما
پاره شده بودم ميان هزار و يك شب مسموم!
مگر ميتوانست دستهايم را فراموش كند
آفتاب بود كه ميمرد 
كنار چشمهاي سياه 
به مدير مسئول گفته بودم 
اتاقهاي جدا
و ديواري كه بشود آب آشاميدني را!
و با قيافه ي جين آبي تيره 
و يك جهان كتاب قديمي قابل احترام
آيا او نميدانست كه 
من بزودي خواهم مرد؟!
يا كه خيره به من نگاه كن
و بدان لباس زيرم 
براي خاطر تو زنده است
پيشنهاد كردم 
با ملايك بزرگ 
با نتايج مهم جهان 
به رختخوابي از سپيدي
به نوعي از خلسه
به هيچستان روان ما
ورود كنيد