------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۹۴ مرداد ۲۹, پنجشنبه

طعنه تیمورلنگ به «بزرگواران!» افغانستان


 هنگام خواندن این بخش ازخاطرات تیمور، چهره های رهبران جهادی، طالبی وقوماندانان با «ایمان» پیش نظرم تا وبالا میشدند. آیا احساس شما هم حین خواندن چنین خواهد بود؟



به امیرتیمور گورکان گفته بودند که حاکم حلب ( ازشهرهای سوریه امروزی؛ (شام) درشروع قرن نهم هجری) مردی است دیو سان که آدم را با یک دست از زمین بلند می کند وگراراده کند، قوی ترین آدم را هم میخورد! تیمور با یک صدهزار سواره نظام جنگی به حلب میریزد. میبیند که ازهیبت (طغرل بولاک) خبری نیست. درخاطرات خود می نویسید:

«همین که به حلب رسیدم و دروازه ها را مسدود دیدم و مشاهده کردم که بالای حصار شهر نگهبان حضور دارد؛ دانستم که طغرل بولاک سلطان حلب، مردی است ترسو و ازمرگ میترسد. من درمدت عمرخود آزموده ام که سربازان جنگی که از مرگ بیم ندارند، به حصار پناهنده نمی شوند و من از روزی که وارد عرصۀ کارزار شدم؛ تا امروز حتی یک بارهم خود را در پناه حصار قرارنداده ام.

من به پسران خودگفته ام که هرگز برای حفظ جان، به انبوه خشت وسنگ  پناه نبرند وفقط متکی به نیروی دل وبازوان خود باشند؛ زیرا کسی که برای حفظ جان به حصار پناه میبرد، با خواری خواهد مرد وعاقبت از گرسنه گی از پا درمیآید ومجبور است تسلیم شود.
از روزی که دانستم طغرل بولاک مردی است ترسو، دریافتم که براو غلبه خواهم کرد.
سرانجام قشون تیمور به ایلغار هولناک خویش برای شکستن حصار دفاع شهر حلب شروع می کنند و آن را میگشایند.
تیمور می نویسد:
تا آن موقع از طغرل بولاک سلطان تنومند حلب اثری ندیدم و با خود گفتم که او را درارگ شهر خواهم یافت ودرآن جا خواهم دانست که آیا به مصاف من خواهد آمد یا نه. ولی وقتی که به ارگ رسیدم، مشاهده کردم که یک پرچم سفید را که پرچم تسلیم میباشد برسر درِ ارگ حلب افراشته اند و دریافتم که سلطان حلب دیگر قصد جنگ ندارد و میخواهد تسلیم شود.
بانگ زدم کوتوال ارگ کیست وچرا خود را نشان نمیدهد؟ مردی تنومند! بالای سر درِ ارگ پدیدار شد. من ازوی پرسیدم آیا طغرل بولاک تو هستی؟ آن مرد به زبان عربی جواب داد: بلی. گفتم تو که خواهان تسلیم شدن میباشی چرا دستور ترک مقاومت و تسلیم به سربازان  خود نمیدهی و افراشتن پرچم سفید ازطرف تو شبیه به خدعه است؛ چون نشان میدهی که قصد تسلیم شدن داری ولی سربازانت درشهر میجنگند.
طغرل بولاک گفت: ای امیر تیمور، من با تو سرجنگ نداشتم وهرگز با تو دشمنی نکرده بودم؛ چرا به این شهر حمله ورشدی؟
گفتم: تو مرا وادار به حمله کردی و اگر با من سرِ جنگ نداشتی چرا دروازه های شهر را بستی و از ورودم به این جا ممانعت کردی؟ طغرل اظهار کرد: وقتی تو قصد حمله داشته باشی من ناگزیرم دروازه های شهر را ببندم. 
از طغرل سوال کردم: چه مدت است مشغول سلطنت هستی؟
 جواب داد: پانزده سال. گفتم: آیا تو درین مدت نفهمیدی که رسم صلح یا جنگ چیست؟ 
من قصد دارم که ازین یار بگذرم و به روم (ترکیه امروزی) بروم و تو که با من قصد جنگ نداری، میباید به من بفهمانی که منظورت صلح است و روش دوستانه این میباشد که به استقبال من بیایی یا عده ای را به استقبال من بفرستی و آنها بگویند که دروازه های شهر باز است و میتوان وارد شد. آنوقت در بیرون شهراتراق میکردم و قشون خود را وارد شهر نمی نمودم وفقط به دریافت آذوقه وعلیق آنهم با پرداخت قیمت عادله اکتفاء میکردم. این رسم را هرکس که ده روز سلطنت کند میداند و تو بعد از پانزده سال پادشاهی ازین روش عادی بدون اطلاع هستی یا تجاهل می کنی.

طغرل گفت: من هم اکنون دستور ترک مقاومت را صادرمیکنم؛ به شرط این که توهم به سربازان خود دستوربدهی از خون ریزی و غارت واسیرکردن زنها خود داری نمایند. گفتم: تو مردی هستی مغلوب که پرچم سفید افراشته و درخواست مینمایی که تسلیم شوی ومن مردی فاتح هستم و تو نمیتوانی برای من شرط تعیین کنی واین منم که باید شروط پایان یافتن جنگ را معین نمایم.
بدین ترتیب، تیمور، حلب را تسخیر کرده و تمام خزائن سلطان پنبه ای را ضبط می کند واز روی ترحم سرش را از تن جدا نمی کند.