------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۹۴ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

کارمل، مگر ملنگ درگاه زيارتگاه پيربلند بود؟

غرزی لايق

 "...صبحانه ارگ ریاست جمهوری"!!!





در همين تازه گى ها، در كنار سرگرمى با ده ها پيشآمد مبرم سراسرى وطنى، چشمم را به يك ياد مانده ى خامه به دستى از سال ١٩٨٣ خيره ساختند كه باور كردن سياهه گكِ بى مقدار در گردانِ سرسرى و شتابزده ى چند وِرد و چند واژه ى نازل برايم مشكل ساز شد. نه ميتوانستم بپذيرم كه متن پائينى از خامه ى همين قلم زن چكيده باشد. مردمانى زيادى اما، بدگمانى مرا به گمان مبدل ساختند. يادمانده ى زير در پيآمد يك افسانه گويى، در دماغ همان آقاى فياض نجيمى با اين كان و كيف تداعى شده است: 
    
"شب با کاوه کارمل در ارگ باقی ماندم. صبح هنگام صرف صبحانه در منزل دوم حرمسرای به اتاق نان رفتیم. لحظه های پیش از ما ببرک کارمل صبحانه اش را خورده بود و به دفتر کارش رفته بود. دیدم روی میز چای، پارچه های روت و کیک با نان و مسکه است.
همان بود صبحانه ارگ ریاست جمهوری.
صد بار به صبحانه خوردن های خود در ماسکو شکر کردم که خیلی متنوع تر از ارگ بود!"

گران آمد تا خويشتن دارى پيشه كنم و از خير و شر پرداختن به چنين اعلاميه ها بگذرم. لاغرى چنين بيان اما، هر عقل مندى را از مرز بيغرضى بيرون ميكشد و لاجرم به واكنش واميدارد. به ويژه، من كه از نوجوانى ها و زمانه هايى كه راوىِ تازه وارد روايتهاى ارگ و اقتدار ها هنوز جاى پايى در آن گستره نه داشت، به حريم خانواده گى كارمل ها در بلاك ٣٠ مكروريان كهنه، در دوستى با وستوك كارمل رفت و آمد بدون قيد و شرط داشتم و با فرهنگ و نزاكت شايسته ى خوردن و نوشيدن و پوشيدن آن سفره ى پر بركت بلد بودم، لازم دانستم تا اين كوتاهه را در دنباله ى ياد مانده ى ياد شده بخيه كنم. اين يادداشت به هيچ وجهه چلنج نوبتى به آدرس كسى و يا كس ها نه بوده، صرف چكيده ى برداشتهاى فردى من درباره ى آنچه كه از ديروز همان مدرسه و همان معلم با خامه ى كج و معوج نقاشى ميكنند، ميباشد.

مگر راوى انتظار چى نوع صبحانه را به غير از "روت و كيك با نان و مسكه" روى سفره ى ارگ نشينان پرولتر داشت؟ و اصلاً، آيا راوى اين پرسش را با خود مطرح كرده است كه چرا رهبر زحمتكشان افغانستان به جاى زنده گى در قصر هاى مجلل خاندان سلطنتى و حرمسرا هاى سرداران محمد زايى، در كارته هاى محقر كارگرى و در نزديكى تنگ با برادران زحمتكش خويش نه مى زيسته است؟ گفته مى شد كه آقاى كارمل پس از قيام ٧ ثور ١٣٥٧ ميخواسته است تا ارگ و داشته هايش به موزيم مبدل گردد. الغيبُ عندالله! 
  
[][][]      

گاهى در يكى از برگه هاى فيسبوكى از نام عزيزى نٓقل كرده بودند كه به گفته ى وى  "...او يعنى كارمل آدم با تقوا و رياضت كش بود..." كه حتى طى زمامدارى خويش در ارگ رياست جمهورى، به رسم درويزه گى كفش هاى پينه شده به پا ميكرده و از ساز و برگ مصرفى گران قيمت و لوكس دورى مى جسته است. 

بارى هم در نوار ثبت شده ى ويديويى وداع با جسد ببرك كارمل، آقاى شفيق الله توده يى، در لابلاى قلقله ى مرثيه اى خويش ياد كرده بود كه گويا آقاى كارمل با تبارز دلسوزى، فقيرى را كه از فرط خنك زمستانِ سخت و نامرد دشت حيرتان داشت عذاب ميكشيد، يگانه جاكت تن خويشرا از تن بيرون آورده و به فقير بخشيده بود.  

شايسته ى اين نوشته نيست كه دادگاه صحت و سقم چنين اعلاميه ها را گسترده سازد. با ضرب و تقسيم گفته هاى بالا ، ذهن جستجوگر بيگمان مى پرسد و بار بار مى پرسد كه آيا آقاى كارمل، رهبر پرولتارياى افغانستان و حاكم بلا منازع حكومتدارى افغانستان پس از هجوم ارتش سرخ بالاى كشور و مرد پرآوازه ى سياست هاى كشور در همان برهه بود و يا ملنگ درگاه زيارتگاه "پيربلند" كه چنين همواره سخا ميفروخت و ترحم كمايى ميكرد؟ بيان جارى سلسله ى ملنگى رهبر از خامه ى مريدان شاكى ميسازد كه نه شود از كدام گوشه ى ناخوانده، رها از قيد قافيه، يكى از عاشقان حريم حقير "راه" و "رهبر"، ناخواسته پيشوا را در بساط حور و غلمان، غرق در خُم شراب جنت، بالاى سفره ى ملائك، العياذ بالله، در خلوت با رب يكتا در خواب ببيند و به بازمانده گان و درمانده گان مدرسه ى تزوير و كينه الهامى بسته بندى شده در اوزان شناخته شده ى ايديولوژى به خواب رفته ى طبقه ى كارگر به زمين ما مخابره بكند!!! اين انتهاى زوال شخصيت است كه در بيچاره گى استدلال مريدان خويش، پيوسته با آئينه ى ذلت و زرد رويى رو به رو ساخته ميشود و عبرت مى زايد.  

"پارچه هاى روت و كيك با نان و مسكه" و "گفشهاى پينه يى" به هيچ وجهه و هيچگاه مسئوليت آقاى كارمل و نيز سردمداران سياسى جنبشها و دولت ها را چه در طول و چه در عرض حادثه هاى زمان زمامدارى شان نه ميكاهد و نه سبك ميسازد. آقاى كارمل با پا گذاشتن روى جسد هاى آغشته به خون استاد ميراكبر خيبر، نور محمد تره كى، حفيظ الله امين و با پذيرش ننگ اسارت و وابسته گى، هژمونى كذايى فردى خويشرا به قيمت خون صدها هزار سپاهى نامدار و گمنام وطن بالاى يك كشور غمزده تحميل كرد و در فرجامِ يك بازى ناروا و غير اخلاقى، سقوط حاكميت داكتر نجيب الله و مجازات مردم، انقلاب و حزب را فراهم آورد تا به بهاى جان هزاران كابلى، تخريب شهر و در نهايت به دار كشيدن داكتر نجيب الله و كشتار هزاران حزبى بيگناه آتش كينه ى شكستش در برابر رهبرى جمعى حزبى تسكين يابد. مگر زنده گينامه ى سياسى آقاى كارمل و لغزشهاى درماتيك در كنشهاى او را با گردان پيش پا افتاده ى چنين واژه ها و هجوم زنجيره يى نهاد ها و گزاره هاى ناموزون، در قيد چند ياد و يادواره ى نازل و بى مصرف ميتوان معادله كرد؟      

چرا يتيمان درگاه پيشوا به چنين خيالپردازى ها و صحنه سازى ها نياز پيدا كرده اند؟ مگر زمان ما آنقدر بى مايه و زبون شده است كه نه ميتوان جولانگاه بهترى براى تبارز ملكات فطرى خويش دست و پا كرد؟ چرا به جاى افسانه سازى و قصه پردازى هايى كه بوى غريبه ى يأس و افتاده گى از آنها به مشام ميرسد، به واقعيتها، به فرآيند ها و به نقش فرديت بلند آوازه ى سروالها و سردار هاى پيشآمد هاى خونين چهار دهه ى اخير سر گرم نه شد؟ چرا فرديت لرزان و ناجور خويشرا در نمايش خوار وابسته گى ها و قرار هاى زود گذر و بچه گانه با حريم خصوصى و فرزندان اين رهبر و آن پيشوا، اين نخبه و آن نامدار، در دالان حرمسرا ها خرادى كرد و به يارى آن جاى پايى در اقيانوس تپنده ى روشنگرى براى خويش دست و پا نمود؟ مگر فرديت اين گروهى از آدمها بار ذلت و شرمنده گى كدام لغزشها را بالاى شانه هاى خويش حمل ميكند كه سرفرازى خويشرا در حريم سلطان و حرمسراى شواليه ى ماركسيست- لينيست جستجو ميكند؟   

"هان نه بندى سر خودرا نه به جايى نه كلاهى [] كه برون است از اين در سر وارسته ى رندان" 

از ديرگاهيست كه اجاق تپنده گى غلام بچه هاى درگاه ماتم گرفته ى پيشوا در نبود "رهنمود ها" و "نسخه هاى" آماده كساد كرده و در حال فروريختن است. آنچه طلسم "راه" و "رهبر" را براى چرخاندن چرخ روزگار رقم ميزده، نه در ايده آل هاى بلند بالاى انسانى و رهايى آدمها از چنبر نابرابرى و بى عدالتى، بلكه در پا ماندن به دهليز هاى رويايى قدرت و يكه تاز شدن تجلى خيره كننده داشته است. "لشكر" بى سردار و سرگردان پيشوا و همزادش با قطب نماى زنگار گرفته ى سالهاى كودكى نهضت دادخواه، رنج عظيم بى ايده آلى را در توليد افسانه ها، قصه هاى عاطفى، روايت هاى خرافى و تهداب سازى به هدف يكنوع نمايش ذات روحانى و بى آزار پيشوا آزمايش ميكند. و هنوز به اين ايستگاه نا رسيده، شمارى در مراتون عزت يابى كذايى، براى خود تأريخچه و هيكلى تراش ميكند و در هواى هم كيشى و هم نفسى با ايليت گنهكار همان ساختار عجوبه، هرآنگاه به خود تهمت مى بندد و خلايق را مبهوت ميسازد. 

همين و بس.     
      
(پيترزبورگ- روسيه)