------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۹۴ شهریور ۲۶, پنجشنبه

روح بی تکرار

محمد رضا «محمدی»: تنها چیزی که آدم‌ها را می‌تواند در این فضا یگانه و متحد کند، کار حرفه‌یی ادبی ا‌ست. 

روبرداری از روزنامه مدنیت
یکی از شاعران برجسته و از چهره‌های ادبی بین‌المللی افغانستان است. مدیر مسوول سابق مجله‌های روزنه، سیمرغ و مدیر دفتر تحقیقاتی آسیای میانه و افغانستان در تهران و نقدنویس ادبیات و فرهنگ در بی‌بی‌سی، جدید ان‌لاین، روزنامه گاردین درلندن و همچنین روزنامه‌ها و مجله‌های بسیاری در افغانستان و منطقه بوده است.
سال2005  جایزه شاعر سال افغانستان را از وزارت فرهنگ و سال 2014 مدال عالی دولتی را از رییس‌جمهور افغانستان دریافت کرد.
افزون بر این‌ها بیش از ده جایزه بین‌المللی دیگر در حوزه ادبیات گرفته است. او نماینده فرهنگی افغانستان در المپیک لندن بوده و داور جشنواره شعر کمبریج و عضو بورد جشنواره جهانی لندن است. رضا محمدی در حال حاضر، رییس اتحادیه نویسندگان افغانستان انتخاب شده است.
سه پلک مانده به شب، بازی با عزراییل، گزیده شعر جوان افغانستان، پادشاهی شعر- کابل، گزیده شعر به انگلیسی- لندن، پادشاهی انار به انگلیسی، معرفی ادبیات معاصر افغانستان- لندن اچ.‌اند.‌اس، از جمله کتاب‌های شعر رضا محمدی است که تا حال و قبلن اقبال چاپ یافته‌اند.
حالا محمدی، پس از سال‌ها مهاجرت، از خارج به وطنش افغانستان بازگشته و در انستیتوت مطالعات استراتژیک، مدیر پروژه تحقیقی با نام "مکتب امنیتی هرات" درباره ادبیات، تصوف و امنیت  است. وی رشته فلسفه و جهانی شدن را در مقطع ماستری در لندن خوانده است. هفته‌نامه راه مدنیت به ادامه گفتگوهای «کارشناسان جوان» این بار با سید رضا محمدی گفتگویی انجام داده که به خوانندگان تقدیم می‌شود:

 رضا محمدی از خود چی تعریفی دارد؟

در حقیقت شاگرد و عاشق ادبیات. زندگی‌ام به نحوی با شعر و نوشتن همراه بوده است. از زمانی که در مشهد شاگرد استاد مظفری بودم و بعد به دانشگاه رفتم و به عنوان شاعر نام کشیدم. مدتی هم کابل آمدم و یک صفحه ادبی به نام "بوطیقای نو" ایجاد کردم. بلاخره به لندن رفتم و به نحوی به عنوان شاعر زندگی کردم. چهار تا تور ادبی در بریتانیا و اروپا داشتیم. دو کتاب در آن جا چاپ کردم. آنچه هم در مطبوعات نوشتم به گونه‌یی درباره ادبیات بوده در کنار نبشته‌های سیاسی، البته آن هم با استایل شاعرانه. در حقیقت کارم شاعری‌ست. تلاشم این بوده که بتوانم راهی را که پیش از این شاعران جدی زبان فارسی مثل حافظ شیرازی و بیدل دهلوی رفته بودند به نحوی در همان مسیر حرکت کنم. یعنی شعر محملی باشد نه فقط برای بیان عواطف، بل گشودن دروازه‌های تخیل و بیان حکمت‌های باستانی و داستانی که در طی سال‌ها از پیشینیان برای ما رسیده است.

 چرا محمدی را در این اواخر بیشتر در کابل می‌بینیم؟

قصه برگشتنم به کابل یا افغانستان، یک نیاز شخصی بود. نه من، بل هر کی در ساحه زبان کار می‌کند برایش غیرممکن است در فضای بیرون از اتمسفیر زبانی که وجود دارد، کار، نوشته و رشد کند. برای من سال‌های زندگی در بیرون به خصوص در لندن و اروپا تجربه خیلی خوبی بود که یاد بگیرم در دنیا چی می‌گذرد. باقی مردم دنیا چطور به جهان می‌بینند. چطور حلاجی می‌کنند. چطور رویا می‌بینند. چگونه به جهان و دیگر مردم جهان نگاه می‌کنند و به نحوی کمی حرفه‌یی‌تر شدن را از نویسندگان آن‌جا یاد بگیرم. اما به لحاظ خود نفس نوشتن، تصور شخصی من این بود که هر روز بدتر شده می‌روم، سقوط می‌کنم، یا به تکرار می‌رسم. خیلی طبیعی هم بود. چون در آن فضا یک گروپ از مردم افغانستان را داریم که مهاجر شدند. این‌ها از همان وقتی که مهاجر شدند، از همان وقت منجمد شدند. یعنی کسانی که از دوره وقت به طور مثال از دوره کمونیست‌ها رفته بودند، در همان دوره منجمد مانده‌اند.
هنوز خیال می‌کنند جهان دوقطبی‌ست. کسانی که از دوره مجاهدین رفته‌اند هم به همین گونه. کسانی که از زمان شاه رفته‌اند هم عین قصه را دارند. منظورم این است که آدم‌ها از همان دوره که رفته‌اند در همان دوره منجمد شده‌اند.نه تنها افغان‌ها؛ بل ایرانی‌ها، چینی‌ها، هندی‌ها و ... در همان نوستالوژی روزگاری که بودند، مانده‌اند. به طبع، من هم عضو همین جامعه بودم. با آنکه خیلی تلاش کردم وارد جامعه فرهنگی و ادبی انگلستان شوم، تعامل داشته باشم، برعکس خیلی از کسانی که از افغانستان رفته بودند، اما باز هم افسردگی بیشتر از خوشحالیم بود. پیش از من کسانی بودند مثل استاد بیرنگ کوهدامنی که در لندن خودکشی کرد، البته به مرز خودکشی نرسید. آن روزها مصادف بود با رفتنم به انگلستان. بعد گروهی از هنرمندان، نویسنده‌ها و اهل و فکر و فضیلت هم بودند که در مرز خودکشی سیلان می‌کردند. یعنی نوعی افسردگی مزمن داشتند. این یک طرف.

 اما طرف دوم قصه این است که به هر حال همین سرزمین، سرزمین ماست. ما به آن مدیون استیم. یعنی به آب، هوا، حرمتی که به برکت همین سرزمین برای ما پیدا شده، و مردمان این سرزمین، آدم فکر می‌کند به لحاظ وجدان حق است یک روز همان دینی که بر سر ما دارد پس بدهیم. وقتی برمی‌گشتم تصور من این بود که بروم افغانستان در همان قریه دور خودمان، مکتبی راه بیندازم. اما آن گونه که فکر می‌کردم قصه پیش نرفت. منابع مالی کافی تامین نشد. فکر می‌کردم با پول کم می‌شود این کار را کرد. اما وقتی آمدم، دیدم که هزینه‌ها در افغانستان خیلی متفاوت است با آنچه فکر می‌کردم. به این ترتیب فضای سیاسی و اجتماعی کابل هم به شکلی بود که درگیر شدم. قرار بود با حکومت کار کنم. این به نحوی خواست مسوولان حکومتی بود من هم سهمی بگیرم در کارهای دولتی. اما کم کم به این نتیجه رسیدم از داخل دولت در بیرون از آن بیشتر می‌شود کار کرد. آدم می‌تواند راحت‌تر و بدون ترس و جنجال زندگی کند. شاید موثرتر هم باشد نسبت به کار کردن در سیستم پیچیده دولتی. از موبی گروپ و طلوع یک پیشنهاد داشتم. همچنین از دفتر مطالعات استراتیژیک. بعد از سبک و سنگین کردن، به این نتیجه رسیدم با وجودی که امکانات مالی موبی گروپ زیادتر بود، اما در دفتر مطالعات استراتیژیک، آدم‌هایی که در آن کار می‌کردند، گردانندگان و رییس این دفتر، فضایی که در این جا حاکم است، خیلی فرهنگی و به نحوی ادبی‌ست. جدا از دوستی که طی سال‌ها با آقای مرادیان داشتم، بنا بر این شد با وی در این دفتر همراه شوم و سنگ کلانی را برداریم که چطور می‌شود سه حوزه مختلف ادبیات، تصوف و مطالعات امنیتی را به هم گره بزنیم.

 من در دانشگاه چون رشته درسی‌ام جهانی شدن بود که از زیررشته‌های علوم سیاسی و امنیت است، و قبلن هم چون روی یک طرح برای بنیاد تحقیقاتی آغا خان در مورد تیموریان هرات کار کرده بودم، فکر کردم فرصت خوبی است که آدم بتواند آرزویی را که درباره‌اش من و خیلی از دوستانی که این جا نفس می‌کشند که درباره‌ آن می‌اندیشیدند، از میراث ادبیات و معرفت این منطقه به نفع مطالعات و مسایل امنیتی و توازن امنیتی جامعه استفاده کند. چطور می‌شود امنیت روانی، اخلاقی و بعد امنیت سیاسی و اجتماعی را از طریق سنت دیرساله‌یی که در این جامعه وجود داشته و از تصوف، ادبیات و عرفان و معرفت شرقی ریشه می‌گرفته و ساخته و پرداخته همین جامعه بوده، ادیان مختلفی که در این طرف آمده بودند از بودیزم گرفته تا هندوییزم، زردشتی‌گری و بلاخره دین مقدس اسلام، این‌ها را بومی کرد. و با این بومی‌سازی توازن اجتماعی و سیاسی جامعه حفظ شود. اما در روزگار جدید بر اساس هژمونی قدرتمندی که فرهنگ سیاسی غرب داشته، نه فقط ما که تمام جهان از آن متاثر است، نگاه روشنفکری افغانی مثل نگاه خیلی از روشنفکران جهان سوم معطوف به فرهنگی بوده که در غرب به خصوص در امریکا حاکم است. یعنی مدینه فاضله که امروز ساخته شده از مدنیت جدید، مدینه فاضله‌یی‌ است به نام نیویارک. به این خاطر از داخل این مدینه فاضله است که الگوبرداری می‌شود، شیوه‌های مختلف زندگی، رفتار، لباس پوشیدن، مراوده و بلاخره مناسبات قدرت. اما آنچه در نتیجه دیده شد این بود که این الگوبرداری خیلی موفق نبوده است. نه فقط در کشور ما که در خیلی از کشورهای شبیه ما و حتا کشورهایی که در دور چهارم هژمونی غربی تلاش کردند وارد این اتمسفیر گردند، تقریبن اکثر ناموفق بوده‌اند. یک بخش هم به این برمی‌گشت. خلاصه به این خاطر این پروژه برای من فرصت با ارزشی بود و با حمایت مسوولان این دفتر و از طرفی دیگر گروه کاری خوبی که وجود داشت، تا حالا خوب پیش رفته‌ایم.

 کار را در بیرون از ساختارهای دولتی بهتر می‌بینید. چرا این طور فکر می‌کنید؟

این برمی‌گردد به شناختی که بعدها پیدا کردم. شناختی که از ساختار قدرت دریافتم اینکه چقدر نظام حکومتی ما یک نظامکهنه، پیچیده و خیلی بروکراتیک است. از سویی هم وابسته به مراکز خاص قدرت است. همین مراکز خاص قدرت در حقیقت تصمیم‌گیرنده‌اند. همین گروه توانایی عمل را دارند. در واقع همین‌ها عمل را دیکته می‌کنند به مسوولان و آمران حکومتی. خیلی سخت است که بیرون از این مراکز وارد سیستم شویم و در کار خود موفق باشیم. حتا کسانی که از همین مراکز وارد سیستم کاری می‌شوند هم گاهی نمی‌توانند موفق باشند. شاید این نگاه انتقادی کار درستی نباشد؛ چون وظیفه هر شهروند است که کشور خودش را جدی بگیرد و در بهتر شدن سیستم حکومتی و اصلاح آن سهم بگیرد. فکر کردم اگر بخواهم از این در وارد کار شوم، باید در طرفی باشم و در هر طرفی که باشم طرف دیگر را از دست خواهم داد. از دست دادن طرف دیگر به معنای خریدن دشمن برای خود است. از سویی هم خارج از این سیستم نسل بزرگی در حال شکل‌گیری است. پس می‌شود خارج از این سیستم کار کرد. کار با نسلی که خیلی کاری استند. خیلی توانا و به دور از دغدغه‌های قبلی اجتماعی و قوم‌گرایی افراطی یا همان فاشیزم. به دور از تنگ‌نظری‌های قومی، زبانی یا عقیدتی. با این جریان جدید می‌شود کار کرد و به آینده بهتر خوش‌بین بود.

 چه فکر می‌کنید چرا با وجود هزینه‌های زیاد و کارهایی که صورت گرفته هنوز هم جوانان تحصیل‌یافته مثل شما از وارد شدن به سیستم حکومتی هراس دارند؟

این طور هم نیست که هیچ راه وارد شدن به این سیستم برای جوانان وجود ندارد. در همین مدتی که من داخل کشور استم با تعدادی از دوستان سعی کردیم عده‌یی از جوانان کاری و متعهد را وارد سیستم حکومتی بسازیم. نه به عنوان یک حزب یا جریان سیاسی؛ بل جوانانی که کارکن باشند و کشورشان را دوست داشته باشند. وقتی این گروه از جوانان وارد سیستم شوند، آهسته آهسته سبب بهتر شدن وضع درونی سیستم شده و این در اصلاح کمک‌کننده است. اما خودم بیشتر دوست دارم بیرون از حکومت کار کنم. بخوانم، بنویسم و از بیرون کمک حال‌شان باشم؛ بی‌هیچ توقعی.

 اتحادیه نویسندگان افغانستان در گذشته از فراز و فرودهای سیاسی و اجتماعی کشور خواسته یا ناخواسته متاثر بوده، فکر می‌کنید با آمدن شما  و برنامه‌های کاری که دارید، تاثیری بر روند سیاسی کشور خواهید داشت؟

اتحادیه نویسندگان با شروع جنگ‌های داخلی از هم پاشید و ساختمان آن غصب شد. نویسنده‌ها در اطراف دنیا پراکنده شدند. در جریان حکومت کرزی تلاش‌هایی صورت گرفت تا اتحادیه دوباره احیا شود، ولی به اندازه‌یی شکاف‌های ایجادشده عمیق بود که تلاش‌ها نتیجه‌بخش نبود. ادبیات تاثیر مستقیم بر شعور اجتماعی انسان‌ها دارد. شعور اجتماعی تاثیر جدی دارد بر فضای روشنفکری و اجتماعی. و فضای روشنفکری خواه ناخواه به صورت جدی و مستقیم بالای نخبه‌های سیاسی تاثیرگذار است. یکی از علت‌هایی که در این سال‌ها ما وفاق سیاسی و اجتماعی نداشته‌ایم این است که در فضای ادبی خود خیلی سطحی بودیم. نویسندگان ما در دوره عسرت زندگی می‌کنند. عسرت چیزی که نتوانیم در واقعیت زندگی کرده و در یک سری خیالات زندگی کنیم. خیالات ما این است که ملت بزرگی استیم، نویسندگان بزرگ داریم، شاعران و هنرمندان بزرگ داریم و از این قبیل حرف‌ها. ولی حقیقت این است که ما بزرگ نیستیم. در تمامی این عرصه‌ها آدم‌های بزرگ نداریم. سال‌هاست که ما آدم بزرگ تولید نکرده‌ایم. این سرزمین سال‌هاست از عرضه کردن نویسنده بزرگ به جهان خالی بوده. این خوش‌باورانه است که ادعا کنیم به اندازه قرن نهم  نویسنده‌ها و متفکران بزرگ داریم. وقتی شاعر، نویسنده، فیلسوف و نظریه‌پرداز بزرگ نداریم نمی‌توانیم آرزوی یک جامعه خردمندانه را داشته باشیم.

یکی از علت‌هایی که باعث شده نویسندگان بزرگ و تاثیرگذار نداشته باشیم، سیاسی شدن یا خورد شدن اهل قلم بوده است. همه در جریان‌های خورد سیاسی حل شده‌اند. به این خاطر نویسندگانی داریم که به مسایل قومی بیشتر از نویسندگی حرفه‌یی توجه دارند. درست است که نویسنده دغدغه هویت دارد، دغدغه عدالت اجتماعی دارد، اما کار نویسنده این نیست که مثل یک رهبر سیاسی شعار بدهد. کار نویسنده این است که شعور عمومی را تغییر بدهد. شعارها زاده شعورند. بقیه هم همین کار را می‌کنند. نویسنده مصرف‌کننده نیست. نویسنده، تولیدکننده شعور است. متاسفانه نویسندگان ما تبدیل شده بودند به شعاردهندگان سیاسی و اجتماعی و پیرو بازیگران سیاسی. در حالی که نه تنها نمی‌بایست پیرو می‌بودند، بل باید راه نشان‌دهنده می‌بودند. این روند باعث شده بود در حقیقت هیچ گاه نتوانند زیر چتر یک اتحادیه صنفی جمع شوند. هر بار که اتحادیه خواسته جور شود به دلیل مسایل قومی و زبانی، از هم پاشیده است. خوش‌بختانه به دلیل اینکه غرق این محاسبه‌ها نشده‌ام، دوستان اهل قلم و فرهنگ نسبت به من محبت کردند. این باعث شد با جمعی از نویسندگان و اهل قلم از زبان‌های مختلف کشور، در یک دایره واحد گرد هم بیاییم.

 در روز انتخابات اتفاقی که افتاد در حقیقت خیلی علاقه‌مند ریاست این اتحادیه نبودم. بیشتر دوست داشتم چنین فضایی شکل بگیرد و من هم به نوعی همکار دوستان باشم. اما فضا به نحوی شکل گرفت که سنگینی بار مسوولیت به دوش من گذاشته شد. حالا می‌خواهیم ساختاری درست کنیم که آن ساختار مثل دولت وحدت ملی و دیگر ساختارهای اجتماعی نباشد که حتمن ترکیب قومی و ... رعایت شود. در واقع این نوع رویکرد، قاتل ادبیات، شعور و فرهنگ است. وقتی وارد این نوع خواست‌ها شویم، دیگر امکان ندارد کار جدی انجام دهیم. تنها چیزی که آدم‌ها را می‌تواند در این فضا یگانه و متحد کند، کار حرفه‌یی ادبی ا‌ست. بنای من این بوده و است که در نخست یک فضای حرفه‌یی را معرفی کنم. بعد در این فضای حرفه‌یی خود و همدیگر را بشناسیم. به دنبال آن، راهکار اقتصادی برای کار ادبی برنامه‌ریزی کنیم که چطور آثار ادبی در بازار فروش داشته باشد. چطور یک نویسنده که به سختی نوشته می‌کند، با پول خود چاپ می‌کند و در آخر کار هم به مردم رایگان توزیع نماید، از این دور باطل بیرون شود. برای بیرون شدن از دور باطل باید برنامه‌ریزی کرد. چطور آثار ادبی توسط ناشران ادبی و حرفه‌یی ویراستاری و چاپ گردد و بعد برای تبلیغ و فروش‌شان فکر شود. این گونه نیست که بگوییم افغان‌ها کتاب نمی‌خوانند و یا اهل کتاب نیستند، این گپ‌ها بی‌معناست. کتاب‌هایی در همین افغانستان چاپ شده که فروش خوبی داشته است. دوم، چطور بتوانیم ادبیات افغانستان را وارد فضای ادبیات جهان کنیم. چطور آثار به زبان‌های جهانی ترجمه شوند. چطور نویسنده‌های افغانستان به فستیوال‌های جهانی دعوت شوند و برعکس، نویسنده‌های بزرگ جهان به افغانستان بیایند. این باعث می‌شود از این مرداب کوچکی که داریم بیرون شویم. «هیچ صیادی در جوی حقیری که به مردابی می‌ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد.» تلاش جدی ما در این است که این دریا را به اقیانوس بزرگ ادبیات و فرهنگ جهانی وصل کنیم.

 اراده برای چنین کاری فکر می‌کنید از سوی فرهنگیان، نویسندگان، نخبه‌های سیاسی و حتا دولت وجود دارد؟

به طور اکثریت وجود دارد. خوش‌بختانه این احساس جمعی به وجود آمده. به طبع در هر جامعه بعد از جنگ که مارکس می‌گوید جامعه بعد از جنگ جامعه لمپن است، فرصت‌طلبی می‌باشد. جامعه‌یی که می‌ترسد اوضاع خراب شود. به این خاطر سودجویی‌ها وجود دارد. آدم‌ها و گروه‌های بیمار پیدا می‌شوند. اما با این حال، کار ما نیست که با آدم‌ها و گروه‌های بیمار مقابله کنیم. کار ما این است که بتوانیم آنان را همراه کنیم. اتحادیه نویسندگان به همه نویسندگان تعلق دارد. خوش‌بختانه اکثریت قریب به اتفاق همراه استند. اما نسلی داریم که سال‌ها بر فرهنگ تصور اربابی داشته‌اند. نسلی که تاریخ مصرف‌شان به عیار روزگار نیست. گروه‌هایی استند که پیش از همه چیز به مسایل قومی، تنظیمی و منافع شخصی‌شان تعلق دارند. ولی تصور من این است که در دایره کار حرفه‌یی یک اتحادیه صنفی، برای همه فایده می‌رسد. همه نویسنده‌ها به طور خاص استفاده می‌توانند و در عموم، جریان ادبی رشد می‌کند. بلاخره تمام جامعه از آن نفع می‌برد.

و سخن پایانی، اگر گپ دیگری داشته باشید!

تشکر می‌کنم از هفته‌نامه راه مدنیت. امیدوارم آدم‌هایی مثل شما که با چنین عشق و انگیزه، کار روزنامه‌نگاری و فرهنگ را پی‌گیری می‌کنند، در کشور جایگاه بهتر و مجال و فرصت کاری سزاوارتری داشته باشند. کار نویسنده اگر تولید باشد، کار روزنامه‌نگاری به عنوان مهم‌ترین رسانه نسبت به تلویزیون، رادیو و حتا انترنت قدرتمندتر و مهم‌تر است. کار روزنامه ساختن پل بین تولیدکننده فکر و مصرف‌کننده، تجزیه‌کننده و تحلیل‌کننده فکر است. امیدوارم این پل همیشه استوار و برقرار باشد؛ پلی بین تولید فکر و جامعه. در جرمنی و فرانسه پس از جنگ، روزنامه‌های روشنفکری جدی بودند که توانستند، تغییر و تحول بیاورند. مثلن در فرانسه یک هفته‌نامه بود به نام «به پیش» که خیلی‌ها اعتقاد دارند مهم‌ترین نقش را در بازسازی فکری جامعه ایفا کرد. امیدوارم آدم‌هایی مثل شما و هفته‌نامه راه مدنیت در نقش سنگین و دشواری که به عهده دارند، موفق باشند.

کارشناسان جوان/ گفتگوی 13