------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۹۴ مهر ۲۲, چهارشنبه

گژدمی که مرا نیش میزند.


از ساعتی که این عکس را دیدم، سعی کردم خودم را به چیزهای دیگری مشغول کنم تا اثراتش از خاطرم برود؛ مگر این دردِ ناسور مرا رها نکرد و ناگزیر شدم به نوبه خود همرسانی اش کنم.




این نگارۀ رنجبار را در برگۀ گزارشنامه گذاشتم تا اندوهم را از طریق اشتراک آن با شما فروبکاهم... اما هم مصدع احساس شما شدم و هم گژدم نیمه خوابِ شکنجه های تجربی، دو باره دربرهوت روحم به پرسه زنی شروع کرده است. این پلچه، در مسیرغزنی- قندهار از سوی طالبان منفجر شده است.
من هزاران نمونه ازین ویرانگری ها را شاهد بودم که عاملان این معصیت ها، از چهل سال به این سو، با همه تفاوت هایی که در ظاهر با هم دارند؛ چقدراز نظر ورژن فکری، با هم گسست ناپذیر اند.

تا که به یاد دارم، درین سرزمین، مکتب و کلنیک سوختانده شده است. تمام افتخار جهاد، در حریق مکاتب و کلنیک ها و کشتن معلمان بود.

حالا نیز همان داستان بی پایان ادامه دارد. تفاوتش این است که کشتار ها و گردن زنی، وآدم سوزی ها را حالا در فیس بوک و یوتیوپ به اشتراک میگذارند تا ثوابش مضاعف و دهشتی که میزاید، چند برابر شود. مدرنیته بر سرشان زده است!

این تصویر شاید برای بسیاری از ما جوانتر ها، پیش زمینۀ عذاب آلود چندانی از سال های دهه شصت - سال های جهادی گری- نداشته باشد، اما برای نسلی که من با آن ها در سال های آشوب زیستیم و مراحل خرابکاری های جنگ را دیده ایم؛ سخت المناک است. تخریب مکتب، کلنیک، معلم کشی، زن کشی و گردن بُری های افتخار آمیز، به وسیله «جهاد» گران وطالبان، چقدر با هم مشابه، ذاتی و برخاسته از یک ایمان کور است!