------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۹۴ مهر ۱۹, یکشنبه

نغارۀ قوميت و چند نو بچۀ گمراه شده

از "خرابه هاى نا كجا آباد" تا كجا آباد يك فاجعه 
کابل۱۹میزان۱۳۹۴

غرزى لايق:"اگر تمام "طالبان" پشتون باشند، من اما، طالب نيستم و هرگاه همه ى پشتونها "طالب" باشند، من پشتون نيستم!" 

در ناگزيرى بيان اشاره هايى از همين قبيله، يك بيچاره گى، يك ناچارى و يك وادارى اظهر من الشمس است كه اجماع پر تبار ما را تا مرز چنين اقرار ها مى لغزاند تا مگر بدگمانى ها جاى گمان ها را تسخير نه كند!


- آن گاهيكه هويت و ارزش هاى بى بديل تبار ها و شهرت لايزال شانرا از دريچه ى مغز هاى خشكيده ى "پهلوانان" كينه و تنفر عليه آدم و آدمانه زيستن، ظالمانه به رگبار خشونت و انتقام مى بندند و در اداى نغاره ى وطندوستى كاذب، تخم پراگنده گى و نيستى مى پاشند؛

- زمانيكه سربازى ها و جانبازى هاى تبار ها را، گذشته و فرهنگ شانرا، صلح و جنگ، شتاب و درنگ و عظمت بودن شانرا در دهليز هاى دماغ هاى مبتلا به ريزش قومى چند ابن فلانى به جوخه ى بدنامى و رسوايى ميخكوب ميكنند و خلق الله را در حيرت شعبده هاى عصر سرمايه سالارى بهت زده ميسازند؛

- آوانى كه زشت ترين سرنويس افگنده گى سوگ افغان را بر قباى پالوده ى هر قوم و هر اتنيك با سخاوت بخيه ميكنند و در ناروا ترين و نا انسانى ترين تفسير خشونت و تحجر، مردمان را در تار جهالت و ذلت "جهاد" و "طالب" و "داعش" گره ميزنند؛

- همينكه اصليت و واقعيت سرسخت "منِ" قومها را در گردان تكرار هاى چند ورد كليشه يى و چند ايماى زشت و پليد با جبر و ستم، شهره ى بازار روسپى هاى قومباره گى ميكنند و در هر نفس فسق و فجور مى آفرينند؛

لاجرم دست به عصيان ميزنم و در كهكشان بى لگام ابزار ها، سرپيچى را گزينه ى هر بيزارى و هر انزجار خويش ميسازم و بر هرچه ناراستى و نامردمى و نامردى مى شورم! اين پايانى ترين ايستگاهى است كه قهرمانان لجن پراگنى هاى قومى، خليفه ى خدا در سرزمين سوخته گان را تا اين مرز ها كشانيده است.

آدم هاى ديار آتش گرفته ى من در آواى برپايى نغاره ى قوميت، پيش از هر چيز ديگر از سوزش زخم "برترى طلبى" و "جدايى خواهى" از دشنه ى ى قوم ها و عشيره ها و طايفه ها به خود مى پيچند كه بدون هرنوع مجوز اخلاقى و ايمانى و در غيبت قومها، از نام قومها "انديشه" ميسازد، "تيورى" مى بافد و سوار بر توسن فريبنده ى زمان نامأنوس ما، جدا از عينيت و ذهنيت نوآمده گى ها و نو شده گى ها، اعلام جنگ برترى مى دهد، لاف دانايى و دلسوزى مى زند و تماشا برپا ميكند. نگاره ى روى برترى خواهى مدال قومگرايى، نمايه ى كريح روى سكت گرايى و تجزيه طلبى همان مدال را غسل تعميد ميدهد و هويت هاى پر آوازه و واقعاً موجود برادر و برابر را در گرداب يك تنش گمراه كننده و شايد خونين تر ديگر رها ميكند.

بيگمان، در روزگارانِ پيوسته گى شاخ جنگى ها ميان مدعيانِ "مدرنيت" و "مدنيت" و "مديريتِ" معاصر، "مجاهد" و "طالب" و "داعش" و هر اژدهاى صد سر ديگر را در دامان پاك و پارساى تبار ها مايه كردند، به پخته گى رساندند و در پيآمد هر تب لرزه ى باخت و بُرد، خر مهره ى سرافگنده گى زد و بند هاى پنهانى خويشرا، اينك تا روز هاى ما با سنگدلى نصرانى و بُخل يهودى بر انگشتر فريبنده ى پرآوازه گى هر قوم و هر قبيله سوار ميكنند. بالاخره، سرزمين حسرت كشيده ى من ساختار بغرنجى از كتله هاى قومى، قبيلوى و طايفه ايست كه در مد و جذر حادثه ها تا به من رسيده و با ديده هاى پر حسرت و دلهره، در هردم شهيدى خويش چشم به راه سوگنامه ى ناخوانده ى نوبتى ديگر ميباشد.

زمانى هم در دائره شيطانى موعظه هاى چند روح نابكار و چند هيكل بد ريخت، در بيان رذيلانه ترين واژه هاى ستيزه و پرخاش و در قيد نيت و سليقه ى شرارت و انتقام، با بى مروتى شهرى گرىِ لجام گسيخته، از تبار من تصوير "تماميت خواه"، "همرنگ ساز"، "قبيله گرا"، "فاشيست"... نقاشى ميكنند و تبار هاى ديگر را "حرامى" و "بيگانه" و "مهاجر" و "باسمچ" و غيره و غيره مى نامند و در بسته بندى بى شرم ترين و نازلترين مفاهيم و مقوله هاى زبان هاى سچه و همخون پشتو و فارسى، تبار ها و فرهنگ ها و ارزشهاى منحصر به فرد شانرا، سنتها، روان و سيلقه هاى شانرا، ديروز، امروز و فرداى تابناك شانرا به دادِ دادگاهِ وجدانهاى ناجور و حسود خويش مى سپارند و حضور پر بركت آنها را در ماجراى يك تياتر مسخره و در اوج نجاست يك بازى ناپاك، به تازيانه ى ذليل بهتان و افسانه پردازى مى نوازند. تنها شيطان الرجيم ميداند كه بهاى چنين ذلت و چنين بدعت را كى ها و با كدام تنگه ميپردازند!

گاهى، به تكرار، در ميان گلمُهره هاى سفره ى "ناقلين" سلطنت خدا، هويت هارا آويزه ى فهرست هر بدنامى و هر تمرد در برگه هاى دائرة المعارف هر "تحريك" و هر "جنبش" و هر "شوراى" خدا ناشناس و مردم فريب درج نموده و حق آدمانه و خداداده ى آنها را در تفسير خود ساخته ى حديثِ پيام آوران ناراست و ناشى پامال و پرپر ميكنند. تبار ها را در سرزمين خدا و در حرم خودشان "بيگانه" و "كوچنده" و "مهاجر" و "ناقل" سجل ميكنند و راه بيرون شدن را در واكنش شرمگنانه ى بدويت دهاتى به جانب شيب هاى مرد افگن كوه سليمان و يا سرزمينهاى بهشتى ماوراى آمو نشانى ميدهند. اجداد سربلند ما، بدون استثنى، همراه و همپا، از جيحون تا اباسين زيسته اند، رزميده اند و دوام آورده اند. حضور و نشانه ى زيست باهمى تبار ها در طول و عرض هستى جغرافياى موجود به ساده گى قابل رديابى و شناسايى است.

چى شرمگنانه و چى حقيرانه بر پيشانى و گردن تبار من برچسپ هاى ناشايسته و گاه ننگين "اوغان غول"، "قبيله ى دهل دوسره"، "گمشده هاى يهوديت"، "هويت گم كرده ها"، "فرهنگ ستيز"، "وحشى"، "متحجر"، "جهادى"، "طالب"، "داعش" و انبوهى از بى صفتى ها و بى عفتى هاى از همين بافت و ريخت را با سخاوت و قساوت قوم ستيزانه در يك تسلسل بى انجام اهريمنى واژه ها و ايما ها مُهر ميكنند و كودكانه گمان ميبرند كه در ميدان بزكشى جنگاندن قومها، بزِ مراد ناچيزِ درون آشفته خويش، خانواده، كوچه، طايفه و قبيله خويشرا به دائره ى حلال رسانيده اند.

مگر خدا تبار ها را جدا از حريم خيلفه هاى زمين نشين خويش فقط براى پاكيزه كردن هر نجاستى كه هر آئينه از مخيله هاى مكر و حيله بر كوى و برزن ديار درد ديده ى ما سرازير ميشود، رويانده است؟

مگر سرنوشت، قومها را چنان از الياف رنج و مصيبت بافته كه در چرخش ها و گرداب هاى بيتاب حادثه ها، قوم، هويتش، موجوديتش، فرزندانش، گذشته و ثقافتش پيوسته متاع ناچيز معامله ها و معادله هاى حقير ترين جنبنده هاى بازار جنگاندن تبار ها باشد؟

مگر قومهاى سرزمين من چنين خوار و بيچاره اند كه دوام شان در خير خواهى نصرانيت و يهوديت و بخشايش همجواران آزمند و ناراست گره خورده است؟

نداى تبار ها كه امروزه با تمام اعجاز به بيرون ميريزد، بار هيچگونه غريدن و غره شدن را بر ذهن ها تحميل نه كرده، از جوهر تماميت خواهى و تمرد بر حريم همجوران تهى بوده، بته ى ناتوانى و ترس و جبن را در دلها و دماغها نه كاشته و با دلهره و دلواپسى هيچگونه پيوند نه دارد. آواز پر طنطنه و غراى تبار هاى سرزمين من اما، فرجامى را هوشدار ميدهد كه هيچ عشيره و اتنيك و خون شريك وطن ما از بلاى هيبتناك در حال فرارسيدن آن امان نه خواهد داشت. من از سرگذشت تبار خويش آموخته ام كه فصل پايانى كتاب باز شده ى ستيزه ى خونى و تحقير قومى، آنانى را به جوخه ى عبرت انگيز سزا خواهد بست كه فصل نخست كتاب جدايى و تجزيه را در واژه هاى تنفر و كينه رواج بخشيدند و اتنيكهاى برادر و برابر را براى دلخوشى بيگانه ها و خوشگذرانى لحظه ها در برابر هم دگر قرار دادند.

تا كجا بايد زير سايه ى ذلت حقارت كهترى لميد تا غرور و ابهت سرزمين يگانه ها را با خط كشى درشت خراسانى و فارسى گويى در برابر ديگران قرار داد و خود از دوربين سرزمينهاى امن و بيگانه نگاره گر بى مروت هر شبخون و هر خونريزى نوبتى بود؟ تا كجا بايد چنين در بند كاذب شمله و دستار پيشينيان اسير بود كه پشتون و پشتونولى را با تمام صفايى و ساده گى آن با دگران در ستيزه و نفرت اندر ساخت و در پايان يك تراژيدى انسانى بر گورستانهاى آدمها حكمروايى كرد؟ آنانيكه از پشت شيشه هاى رسانه هاى همه گانى با رنگ خون، نقاشى جدايى و تجزيه ى قومها را آزمايش ميكنند، هنوز ، پس از چهار دهه خون ريزى، بوى زننده ى خون آدمها را نه شميده اند و بهاى آنرا پيمانه نه كرده اند.

چه پر ابهت و چه باشكوه مى بود، هرگاه آدمى پيش از مهار كردن هيولاى "جهادى" و طالبى و داعشى و لاف سينه كشى در برابر ستيزه ى "دينى" و بدعت قومى، بالاى جهاد و طالب و داعش فرديت خود غلبه ميكرد و پيش از هر جاى ديگر، مجاهدِ پندار، طالبِ گفتار و داعشِ كردار را در روان آشفته ى خويش قلع و قمع مى نمود. اژدهاى پليد جهادى و طالبى و داعشىِ فرديت خود ما وحشتناكتر و هيبتناكتر از فرآيند هايى است كه ما تا سطح قصه گو هاى رايگان و ناشى آنها سقوط كرده ايم.