------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۹۴ مهر ۱۰, جمعه

جادوی بهشت به قیمت کندز و جنون

سرزمینی که قرص انتقام زوال عقل درآن رایگان است.


جنگ کندز، یک حفرۀ هیولایی در روح عمومی ایجاد کرده است که در هستۀ این حفره، شیطان جنون و شناعت برصدر نشسته است. گوشه گوشه کشور« درون» ما نیز از هر طرف فرومیپاشد.
تاریخ جنگ ها در داخل افغانستان، تنها وجه مشترکی که دارد، همین جنون است که گاه، سخت شتابان، و گه، گام به گام بر حواس آدم ها، بی حواسی می آورد و عقل و ترحم را به پای شیطان رجیمِ کینه یی سیاه تر از سیاه، قربانی کرده است.

من برای نخستین بار است که از پس آمد های فرسایشی ادامۀ جنگ و کلان شدن درۀ جنایات غیر قابل کنترول در کندز،  بیمناک شده ام. این جنگ، سایۀ خبیث خود را به مناطق همجوار به وام خواهد داد و سپس بر  تمامی ولایات متصل به خود، همانند «طوق لعنت» درهوا میچرخد و فرود می آید.

دولت مرکزی توان معامله با این دریای کین و آتش بازی مذهبی را ندارد. مردم، هیزم وار درون آتشدان این جنگ، نوبت به نوبت کشانیده می شوند. برای این بدبینی همۀ ما مدارکی دم چشم داریم. بازی با تصاویر کشتار، شکنجه، اکشن های سادیستی در شبکه های مجازی، بدون توقف، لحظه به لحظه،  یک نوع روان پریشی و ترس، خشم، تأسف و...  مزمن را درمغز وسینۀ کاربران ارتباطی، از قوماندان تا افراد، از پدران تا کودکان، از جماعت تقسیم شده تا سیاستگران رسمی، منتقل می کند.

بی آن که به درستی بر دگرگونی های خویش آگاه باشیم، به شکل بدی دگرگون می شویم. هرکه، درهرجایی که هست، خوابش آشفته، روحش شکسته وگریان، احساسش مجروح، دردش، بی درمان، قلبش شکافته، امیدش برباد رفته، توان باخته و مقهور احساس مظلومیت... خلاصه کلام... این شبکه ها، به دریا هایی بی مهار و جولانگری های انفاس اماره ماننده گشته اند که نه اندرز می شنود؛ نه سرِ ایستایی دارد؛ نه از تجلی های شوم خویش فرومیکاهد؛ و نه بر هیچ کس رحمی روا می دارد؛ چیزی است همچون شط  اجبار، همیشه جاری...

سهم ما ازین دنیای اسرار آمیز و انباشته از مواهب و زیبایی ها، یک مشت توهم، هذیان و قرص انتقام است. از اختلال درگفتار، شکسته گی درافکار، خنده های عصبی، از هجوم هزاران آه جوشیده از درون، به مثل رانده شده های عالم ازلی، تغذیه می شویم تا هرلحظه برای گزیدن و عذاب دادن یکدیگر، هرچه بیشتر با اسلحه توهم، طعنه و انتقام به روی همدیگر بپریم و کمی خود را تخلیه کنیم تا چشم برهم زنیم، شیاطین شاخته شده در کارخانه های هفتاد و دو فرقه، چاه کینه مان را سخت شتابان دو باره بارور می کنند تا مأموریت ما سکته گی نیاید و درین ماتمکده هرچه بیشتر، نقش خدایان جنون وجهل وجنایت را پخته تر برعهده بگیریم.
خدای من، جنگی که از بیخ و بن، از ما نیست؛ چه گونه درکمال حقانیت، تیشۀ زهری بر بیخ و بن میزند.

 همه در لحاف تقدیر قیرگون درهم پیچیده ایم... مغز ما در ملکیت دیگران است. تن ما دراجارۀ پروژه دارانی که خون و مغز و تن ما را سخت ارزان و ای چه بسا که رایگان مصرف می کنند. برای خود شان صدها بهشت چشم خیره کن آرائیده اند؛ اما نقد زنده گی ما را به نسیه «بهشتی» هرگز ندیده، به «قسط» ناچیز گرفته اند. به راستی، کار ما از کجا می لنگد؟
هنوز از جرقۀ جهنمی پاسخ به این سوال در مغز خویش، فرار می کنیم. چون قلۀ جنون ما چنان مرتفع است که هنوز ایمان داریم که صاحب قداست هایی هستیم که دیگران، فاقد آنند!