------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آبان ۱۰, یکشنبه

بن بست کنونی، دیوانه کننده است.

تنها کشوری در کره زمین که در شرایط «بی حکومتی» و جهنمی به سرمی برد. 
وقتی جوهرۀ طغیان بشری حتی برای حراست از صیانت نفس در سرزمینی می میرد؛ به غیر از افغانستان چه اسمی برآن می توان نهاد؟


کم کم «کارد به استخوان» میرسد.
مردم فقیر و گرسنه، بیکار و فراموش شده، انگیزۀ آگاهانه برای اعتراض و ره یابی به راه حل را گم کرده اند. چور حشری که در زمان کرزی- فهیم به یک سیستم بدل شده بود؛ اینک، دایره خود را کامل تر کرده است. خط آخر نزدیک است. تحصیل یافته ها به جان دولت «مشاورها» افتاده اند. بدرفتاری در برابر کادرهای آموزش دیده و دارای مدرک در برابر ورودی وزارت کار و امور اجتماعی، یک آغازی دگرگونه است.

امریکایی ها و متحدان غربی پیشاپیش برای مقابله با وضعیت اضطراری برخاسته از شورش یا درگیری احتمالی در پایتخت، آماده گی دارند؛ اما واقعاً درحل وفصل این مسأله درمانده شده اند که چه گونه بتوانند افغانستان را از «بی حکومتی» نجات دهند. این بی حکومتی، اگرچه به بخشی از استراتیژی آنان فایده میرساند؛ درعوض، خطرات شورش را نمی توان اندازه گیری کرد.

هیچ نظامی، هیچ قدرتی، هیچ دین وآئینی، در برابر گرسنه گان پا بر جا نمانده است. حکومت غنی- عبدالله باید کنار برود. دولت مشاور ها ادامۀ کاریکاتوری حاکمیت کرزی- فهیم است. ما همه در بدرقه کردن منحرفان تازه رسیده، اشتباه کردیم. چاره نبود. حکومت کرزی به حدی منفور شده بود که منفور تر از آن را استقبال کردیم.

درافغانستان به مفهوم متعارف، هیچ گاه «انقلاب» وحتی شورش دادخواهانه دیده نشده است؛ اما سراسر تاریخ ما، نمایه هایی از شمشیرکشی ها وخس دزدی ها و حساب وکتاب های تحقیرآمیز محلی است؛ واکنش های انارشسیتی مشابه به درمانده گی شرقی، در برابر «عروج» گرسنه گی است. مبلغان مدنی که امروز در نزدیکی درِ وزارت کار، گردهم آمدند؛ عناصر آگاه اند و یک جرقه کافی است که به رهبران شورشی ویرانگر در کابل تبدیل شوند. این را ازین جهت تاکید می کنم که گرسنه گی، ریشه هر واقعیتی را بر اساس قواعد خودش میزند. 

عنصرآگاه، اگر دریک قدمی خود، شبح گرسنه گی مرگبار را زنده مشاهده نکند، توان سازماندهی مردم گرسنه برای راه اندازی خروش را ندارد. 

وقتی به تکبر ظالمانۀ حواریون غنی- عبدالله مینگریم، هیچ چیز دیگری به غیر از سقوط واجب و اجتناب ناپذیر، درفکرما نمی آید. اما چرا همه چیز دربرابر غاصبان، از حالت ایستایی خارج نمی شود؟ گاه معتقد می شوم که مردم هنوز هم در برابر فراعنه های داخلی و ازخارج آمده، حس تمکین «دینی» دارند. یک آدم بیکاره، 12 هزار دالر معاش می گیرد؛ اما راه را برای بهترین جوانان مملکت بسته اند تا بمیرند. عادت تاریخی احترام به نره غول های قومی ودینی، در روح مردم، هنوز زنده است. هرنوع تباهی برای آنان قابل تحمل است؛ اما گاه به خاطر هیچ یا مثلاً کسی شایعه کرده که فلان مرجع به اسلام و قرآن توهین کرده؛ تر وخشک را مثل «فرخنده» می سوزانند.

غم انگیز است وقتی می بینیم مردمی را که قریب چهل سال از مکتب ومعلم کشتن؛ قصاص زن و اختراع عذاب خسته نشده اند. برکودکان تجاوز می کنند؛ پل وآبادی ویران می کنند؛ برخی، به حدی تخدیرمی شوند که بر خواهر و دختر شان تجاوز می کنند؛ احمقانه خیال می کنند دیوار برلین را روی متجاوزین آوار کرده اند؛ «شیر» نمایی می کنند و به خیال واهی بهترین شان ( حامد کرزی) در «جنگ تن به تن امریکا» را فتح می کنند؛ اما هنوز حاضر اند برای خوشحالی ورضایت دایناسور های ستم و بی خدایی و اهریمنان حرص، به هر فشاری تن بدهند و براشک وآه فرزندان بی لباس ومحروم خویش، قناعت مندانه چشم ببندند. اسلام وجهاد را به جای نسخه نجات، به بلای جان شان روایت کرده اند.
حاضر اند به چهره های محزون و فرسودۀ همسران خویش  زل بزنند و آه هم از سینه برنکشند.  زیرا، آن ها جواز ندارند در برابر فرعون های «مسلمان» اعلام جهاد کنند. جهاد این ها همیشه باید از گلوی پاکستان، رهبر جهادی، «مشاورهای تنظیمی»، مولوی های انگل صفت یا تشویق های امریکا باشد. ساکنان این آب وخاک، به گواه تاریخ خود شان، هیچ گاه برای خود شان نجنگیده اند.