------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آذر ۲, دوشنبه

توانایی تاریخی پشتون ها در رسیدن به حاکمیت

نوشته: عبدالله «وطندار»
اشاره: عنوان مطلب از گزارشنامه افغانستان است.


من بارها از روشنفکران فارسی زبان، مخصوصا روشنفکران هزاره، چیزهایی شبیه این دو جملهِ آقای عزیز رویش شنیده ام:

"زمامداران سیاسی افغانستان در دو و نیم قرن اخیر، به استثنای یکی دو مورد، همه پشتون بوده اند. سوال اول این است که ثمره‌ی حکومت این زمامداران برای پشتون‌ها چه بوده است؟ "

من در این سوال، جدیت نمی بینم، تلاشی می بینم برای ندیدن، تلاشی برای قرار دادن قلابی همه در یک سطح، و نوعی انکارِ آنچه روشن است، و آن برتری موقعیت پشتون ها است نسبت به هر قوم افغانی دیگر در دستیابی به قدرت و نتایج قدرت، و این برتری، نتیجهِ مستقیم آن حاکمیت های قومی گذشته است.

همین که امروز پشتون ها توانایی برهم زدن امنیت و ثبات دو کشور نسبتا بزرگ و پر جمعیت، و کلیدی منطقه را دارند، همین که یک بخش نه چندان بزرگی از پشتون ها می توانند زندگی را در سایهِ دولت و نیروهای بین المللی، نه تنها بر هزاره ها که بر تمام اقوام دیگر افغانی، تلخ کنند، نشان می دهد که آن حاکمیت های قومی، خیلی هم بی نیتجه نبوده اند، و توانسته اند پشتون ها را در یک موقعیت تعیین کننده و سرنوشت ساز در افغانستان و منطقه قرار بدهند.

هیچ قوم دیگر افغانی، توانایی ایجاد یک جنگ فرسایشی گسترده را در سراسر افغانستان برعلیه همه ندارد، و همین واقعیت، نمی تواند بر چگونی نقش پشتون ها در ساختار حال و آیندهِ قدرت در کشور، بی تاثیر باشد. این توانایی از کجا می آید؟ از سلطهِ دراز مدت قومی شان بر افغانستان، از سرکوب های گستردهِ دیگران، و گسترش جغرافیایی شان در قرن 18 و 19 و حتی اوایل قرن 20 که به زور آن حاکمیت ها انجام شد. فقط تصور کنید، اگر امروز پشتون ها، شمال زابل را، کل ارزگان را، شمال قندهار را، بخش هایی از قندز، بغلان، غور و ... را نمی داشتند. آیا در این صورت، ایجاد فشار امروز طالبان بر دولت مرکزی، ممکن بود؟ این فشار، در کشور قومی مثل افغانستان به صورت مستقیم به قدرت بیشتر در دولت ترجمه می شود.

قدرت و نفعی که پشتون ها از آن حاکمیت ها به ارث برده اند، آن قدر روشن و واضح است که حتی خود آقای رویش در یاد داشت هایش نوشته اند که با یک اشارهِ کوتاه به عدم آمادگی پشتون ها به پذیرش یک زمامدار غیر پشتون، کریم خلیلی را قناعت داده که از اشرف غنی حمایت کند، و حتی فکر حمایت از داکتر عبدالله را نکند. این واقعیت آن قدر آشکار است که رویکرد غربی ها به کشور را هم شکل داده است، و در اسناد غربی ها به روشنی می توان دید که رهبری قدرت به دست یک غیر پشتون را اصلا مسالهِ غیر قابل بحث می دانند، چون فکر می کنند که تا پشتون ها را راضی نکنند، کسی قدرت ایجاد ثبات در افغانستان را نخواهد داشت.

قصد خوب و یا بد جلوه دادن این و یا آن قوم را ندارم، اما به نظر من، در رویارویی با واقعیت کلان و قدرتمندی به نام پشتون، هزاره ها و یا لااقل بخش های کلانی از نخبگان هزاره تا کنون نمی دانند چه کار کنند، نه در سطح نظری و نه در سطح عملی. روابط گذشتهِ هزاره ها با پشتون ها هم چیز زیادی به دست نمی دهد. آنجا که رویارویی مستقیم را برگزیده اند، تا دو قدمی ریشه کن شدن رفته اند، و آنجا که همراهی را برگزیده اند یا استخوان شان زیر فشار بارکشی و سلطه، شکسته است، و یا از پشت سر، خنجر خورده اند.