------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آذر ۲۰, جمعه

اتحادیۀ نویسنده‌گان یا خواب‌گاه گلنور بهمن؟

روایت طنز آمیز مبارکشاه شهرام از انجمن نویسنده گان
اشاره: پیوست به این متن، روایت های دیگری از سه ماه به این سو در دسترس دارم که به دلایلی، نشر آن را به تأخیر انداخته ام.


حدود هفت‌سال پیش از امروز، در پاسخ به اعتراضِ خانم صفیه صدیقی، در مورد انجمن قلم و شخص داکترحامد، دفاعیۀ نوشته بودم که خانم صدیقی، هرآنچه می‌گوید دروغی بیش نیست (اعتراض خانم صدیقی، باعث شده‌بود تا جنابِ دکترحامد از مشاویت عمومی انجمن قلم، استعفا دهد.) یکی از اعتراض‌های خانم صدیقی همین بود که ادعا می‌کرد "انجمن قلم، خانۀ شخصی دکترحامد و وحید وارسته شده است؛ زیرا من (خانم صدیقی) بارها به انجمن قلم رفتم و جز یکی دو فامیل، کسی دیگری را ندیدم" 
دیروز، دقیقاً به چنین موردی برخوردم و خود را در جای خانم صدیقی یافتم،
با آقای رضا محمدی، قرار ملاقات گذاشته‌بودم؛ ایشان گفتند که " من در انجمن قلم هستم و شما بروید اتحادیه، آقای بهمن همان‌جا هست، با او باشید تا بیایم" سرانجم رفتم و زنگِ درِ اتحادیه را فشار دادم و چندلحظه بعد، جوانی در را گشود. پرسیدم: جنابِ بهمن تشریف دارند؟
جوان گفت: در سالون که کسی نیست، آقای بهمن در آن‌جاست ( به گوشۀ از تعمیر اشاره می‌کند) و "او شخصی‌ش اس!"
گفتم: بروید و برایش بگویید که شهرام آمده و می‌خواهد شما را ببیند.
جوان رفت و به دروازه‌اش تکتک زد. پنج دقیقه بعد برگشت و گفت: ببخشید، گفتم که " اونجه شخصی‌ش اس" هرچه تک‌تک می‌زنم در را باز نمی‌کند. به من گفته بود که "اینجه شخصی اس و هیچ کس نیایه"
گفتم: خیلی خُب، من در سالون، منتظرِ آقای محمدی می‌باشم؛ جوان هم موافقت کرد و هردو داخل شدیم. درسالون، دو میزِ بزرگی بود که دوطرفِ آن چوکی‌ها انتظارِ آدم‌ها را می‌کشیدند. رنگِ دیوارهای سالون، سرخ بود و حالِ آدم را می‌گرفت. در نیمۀ سالون، قسمتِ کمرِ دیوار، تاقچۀ ساخته شده بود که همچون کشویی میز، پیش برآمده بود و روی میزها هم چند روزنامه و هفته‌نامه دیده می‌شدند.
ها راستی فراموشم شد که بگویم؛ خدا گردنم را بسته نکند، یک هارومونیۀ ساخت دستِ خلیفه نعیمِ شوربازار هم در همانجا بود. بادیدنِ هارمونیه، فکر کردم آدرس را اشتباه گرفتم و به اتحادیۀ آوازخوان‌ها آمدم؛ اما وقتی روزنامه‌ها را دیدم فکرم عوض شد؛ زیرا آوازخوان‌ها که روزنامه نمی‌خوانند.
جوان، خود را آشپز معرفی کرد و گفت: اولین روزِ کاری‌اش در این‌جا است. جوانِ مؤدبی بود. با اینکه تا صنف ششم مکتب خوانده بود؛ اما یک لحظه هم بیکار نبود و روزنامه می‌خواند. (خدا کند این نبشتۀ من باعث نشود تا آن جوانِ نازنین، وظیفۀ خود را از دست بدهد.) دوهفته‌نامۀ پرسش را برای من تعارف کرد و گفت: این هفته‌نامه امروز آمده است. 
با دیدنِ دوهفته‌نامۀ پرسش، زیاد خوش شدم؛ چون تنها رسانه‌ای‌ بود که باید در آنجا می‌خواندم، هنوز از دیدنِ عکس‌های صفحۀ اول فارغ نشده‌بودم که زنگِ در، به صدا در آمد و جوان رفت و برگشت، به دنبال‌اش صدای چند تا آدم شنیده می‌شد که گاهی بین هم و گاهی در تلفن صحبت می‌کردند. گفتم این‌ها که هستند؟ گفت، تا هنوز نام‌های‌شان را نمی‌دانم، خلاصه تا وقتی هشت‌صفحه دوهفته‌نامۀ پرسش را خواندم سه‌بار زنگِ در به صدا در آمد. کسانی آمدند و به اتاقِ دیگری رفتند.
به خود گفتم؛ تا کی منتظر آقای محمدی باشم؟ ساعت هم که از 5:30 دقیقه گذشته بود و نشست‌ِ روزهای پنج‌شنبۀ انجمن قلم که ساعت 4 عصر ختم می‌شود و یک‌ونیم‌ساعت از آن گذشته؛ پس چرا آقای محمدی تشریف نیاورده؟ گذشته از این، تنها رییسِ یک نهاد، پاسخ‌گو نیست؛ چرا کسِ دیگری نمی‌آید تا به‌جای محمدی حرف بزند؛ اصلاً همین آقای بهمن که اتحادیۀ نویسنده‌گان را خانۀ شخصی خود ساخته چرا از اتاق خود بیرون نمی‌شود؟ در همین چرت بودم که جوانی، از دروازۀ دیگرِ سالون وارد شد و بدونِ اینکه با من دست‌پرسی کند به آشپز گفت: "اوبچه! همو هارمونیه ره بیار که حالی بچا میاین، جوان هم همان هارومونیۀ ساختِ دستِ خلیفه نعیمِ شوربازار را گرفت و به دنبال جوان رفت.
من دیگر از خیرِ انتظار کشیدن گذشتم؛ زیرا به تمامِ پرسش‌هایم پاسخ یافته بودم، چندلحظه بعد صدای غینگ‌غینگِ ساز بلند شد که ندانستم، از موبایل کسی بود یا از همان هارومونیۀ ساخت دستِ خلیفه نعیمِ شوربازار! دیگر از جا بلند شدم، دانستم که حالا بچه‌ها می‌آیند، بهمن، هارمونیه می‌نوازد؛ نگاه، آواز می‌خواند، و رضا محمدی هم با آن موهای دراز، در میانۀ اتاق می‌رقصد؛ سایر اعضا هم کف می‌زنند؛ نکند از دست و پای من هم کش‌کرده ببرندم میدان و بگویند همان قرصکِ پنجشیر را بخوان که می‌گوید " یا مره زن دار بساز یا خوده شوی دار ای، او کجکی دار ای، او کجکی دار ای..."
با جوان خدا حافظی کردم و خیر ببیند که تا دهان دروازه با من آمد و من را از آن تاریکی محض بیرون کشید.
دیگر از خیر یافتنِ پاسخ برای فروش اتحادیه هم گذشتم و به خود گفتم! ای شهرامک! حالی تو ره به همی کارهی کلان‌کلان چه غرض! در همین چرت بودم که یک موتر، به شدت، از کنارم رد شد و مقدم‌ام را آب‌باران کرده مقابل دروازۀ اتحادیه برک زد؛ در حالی‌که با دستمال، لباس‌هایم را صافی می‌زدم گفتم: اینه اتحادیه!