------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۹۴ دی ۲۶, شنبه

راستی را دیدی که گدایی می کرد؟

شعری از شادروان نصرت «رحمانی»


ای عفیف !
عشق در چنبر زنجیر گناه است، گناه 
دل به افسانه ی فرهاد سپردن دردی است 
کوه از کوه کنان بیزار است 
تک گل وحشی وحشت زده ی کوهستان تیشه ی فرهاد است 
تیشه های خونین پاسداران حریم عشقند
ای عفیف ! به چه می اندیشی؟ 
چه کسی گفت ترحم؟ چه کسی؟ 
شرم را دیدی شلاق فروخت 
رحم شلاق خرید و خیانت به جنایت خندید .   
زندگی را دیدی گفت: من دلالم 
در به در در پی بدبختی ها می گردید 
تا اسارت بخرد . 
راستی را دیدی که گدایی می کرد؟ 
و فریب، پادشاهی می کرد 
آه دیدی، دیدی؟ 
ای عفیف، به چه می اندیشی؟ 
قفل ها؟
دستهای آزاد 
برترین هدیه به دیوار و غل و زنجیرند 
بهترین هدیه ی زنجیر به دست آزاد، قفل می باشد، قفل
ای عفیف، قفل ها واسطه اند 
قفل ها، فاسق شرعی در و زنجیرند 
راستی واسطه ها هم گاهی حق دارند 
رمز آزادی در چنبر هر زنجیری است 
قفل هم امیدی است 
قفل یعنی که کلیدی هم هست 
قفل یعنی که کلید .