------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۹۴ بهمن ۲, جمعه

سهم کوچک مریم در داستان زنده گی

خادم حسین «کریمی»
تشييع و تدفين مريم، جانسوز و غریبانه برگزار شد. به گورستان که رسیدیم، قبرش را آماده کرده بودند...



تشييع و تدفين مريم، جانسوز و غريبانه برگزار شد. به گورستان كه رسيديم، قبرش را آماده كرده بودند. مزاري نمور، سرد و بي ريا. مراتب مذهبي اندكي به درازا كشيد. صحنه ي رقت باري بود. ميان جمعيتي كه اكثراً مي گريستند، تشخيص اين كه مادر و خواهر و برادر مريم كي هستند، دشوار بود. مرداني كه بي پرواتر بودند، عريان اشك مي ريختند. نه اشك نمي ريختند، هاي هاي مي گريستند. آن هايي كه تودار بودند، پنهاني يا به حاشيه ي جمعيت رفته بودند كه غربت مريم را بگريند يا دستمال و شال گردن به صورت شان پيچانده بودند تا ننگ بي كسي را پنهان گريه كنند. مرداني كه قوي بودند، راست و محكم ايستاده بودند. خانم ها مي گريستند. گريستني جگرسوز كه وقتي به درازا كشيد به هق هق انجاميد.
خواهر مريم از شدت ماتم ضعف كرده بود به كمك چند دختر جوان سياه پوش از كنار گور نمور مريم برديمش كه به شفاخانه برسانيم. دم راه روي قبري نشاندش. برايش آب قند آورديم. به صورت اش آب سرد پاشيديم. كمي بهتر شد. لباس هاي سياهش را خاك گور مريم گرفته بود. مظلوم، بي دفاع، بي پناه و معصوم. برادر مريم گويا با هر دو مشت به ديوار خانه ي شان كه دگر مريم را در پناهش نمي گرفت كوبيده بود. هر دو دستش را بانداژ پيچيده بودند. صورت اش از خراش هاي خفيف كه يحتمل جاي ناخن هاي درمانده اي بود، خون داشت. مادرش حتا ناي گريستن نداشت. گرداگرد چشمانش را سرخي گرفته بود. كنارش چند خانم پيچه سپيد بر خاك سرد گورستان نشسته بودند و دلداري اش مي دادند. خاتمه و زهرا همديگر را بغل كرده بودند. هاي هاي مي گريستند. داد مي زدند: "امان از بي كسي، امان از بي كسي". مختار با آن هيكل تنومندش كنار گور مريم مثل باران اشك مي ريخت. انگار واقعا تكيده شده بود. كمر خم كرده بود. باران را دورتر از جمعيت نشسته بر قبري ديدم كه اشك هاي غلتيده بر گونه هايش زير نور خورشيد برق مي زد. تا آخر همان جا كز كرده بود و بي كسي مريم را هق هق مي زد. جمعيت كه رفت، پيش باران رفتم كه ببرمش. بلند شد و رفتيم. هنوز همه ي جمعيت از قبرستان بيرون نشده بودند كه در ميانه ي راه مادرش دوباره برگشت. انگار نمي توانست مريم را زير خروارها خاك نمور گورستان تنها بگذارد. بر مي گشت كه شايد دختر رعناي نازنين اش از زير خاك گور دست بلند كند: "مادر من زنده ام!"
پدر مريم در ايران مهاجر است. شرح اين كه به پدرش سوختن مريم نازنين اش را خبر داده اند يا نه و اگر خبرش كرده اند، چه سوز و گدازي بر او پاي مي كوبد در توان من نيست. مادرش براي درمان خودش به پاكستان رفته بود. شام ديروز به كابل برگشته بود كه پيكر بي جان جگرگوشه اش را ببوسد و وداع كند. پيكري كه تمامش سوخته است، جاي بوسيدن دارد؟ برادر مريم از شدت ضعف و ناتواني اندازه ي يك مشت شده بود. تنها نان آور آن خانواده ي غريب، پدر پيري ست كه در غربت ايران با آجر و سيمان و سنگ كمر مي دهد. خواهر مريم، معصوم تر و شكسته تر از آن است كه هجاي "آب و نان" بفهمد. مادرش مريض حال و فرتوت است. داستان مريم تمام شد اما يك عالم مصيبت بر دامن سوگوار خانواده ي داغدار و مظلوم اش به ميراث ماند. مريم آن قدر غريب بود و مظلوم سوخت كه به قولي، شركت "موبي گروپ" حتا ٢٤ ساعت بعد از سوختن مريم در جاده ي دارالامان نمي فهميدند كارمندي به اسم "مريم ابراهيمي" هم داشته اند و اسم او را در فهرست قربانيان نياورده بود. در اين باران مصيبت و اندوه، تنها كاري كه مي توانستيم و كرديم، مشايعت خانواده ي مريم و همدردي با سوگ بزرگ آن ها بود. داستان مريم به پايان رسيد. آيا مريم تمام نشده است؟ آيا مي توان فارغ از تشييع و تدفين پيكر مريم، كاري براي مادر مريض و خواهر معصوم و خانواده ي بي پناه و ياور اش كرد؟