------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۹۴ دی ۱۲, شنبه

نوشتن، کاری بی تعریف است.

خواندن- نوشتن/ نوشتن- خواندن

یعقوب یسنا

چرا مینویسیم؛ بی نوشتن هم میشود زیست؛ ممکن، فرهنگهای بی نوشته، فرهنگی باشد، شاد؛ شاید نوشتن، کاری آدمی، است، که میخواهد از خود، ردِ پای بگذارد؛ اثر بگذارد؛ نقش بگذارد که من اینجا بودموُ، ناگزیر به رفتن شدم؛ هنگامی که دانستم، نمیمانم؛ خواستم ردِ پایی از خود بگذارم.

تنها امید انسان برای زیستن، تصور تصرف کردن چیزهاست؛ اما انسان هیچ چیزی را تصرف کرده نمیتواند؛ تصرف کردن، فقط علاقه وَ تعلق است؛ از آنجایی که انسان نمیتواند تصرف کند؛ انسان، موجودی میشود که میل دارد، وَ با دلخوشی میل خویش، به تصرف چیزها وُ جهان میرود؛ میل برای انسان، دانایی میآورد؛ دانایی، شاید، امری است که ما با آن به دریافت خویشوُ، جهان، دست مییابیم.
آدمی با میل خویش به تسخیر وُ تصرف جهان میرود؛ برای گسترش میل خویش بر جهان وُ چیزها، از وسیله های ممکن، استفاده میکند؛ این وسیله های ممکن، اسلحه های ممکنی است که انسان به آن دست مییازد تا میل خویش را گسترش بدهد؛ شاید کسی، بمب اتم را برگزیند؛ کسی، رقص را؛ کسی، بازی در پُرنو گرافی را؛ کسی، خودکشی را؛ کسی، کشتن دیگران را؛ کسی، آوازخوانی را؛ کسی، هنرپیشهگی را؛ کسی، خواندن وُ نوشتن را؛ و…؛ نوشتن وُ خواندن هم اسلحهایست که آدمی، برای گسترش میل خویش بر جهان وُ چیزها برمیگزیند؛ میل، کران ندارد، بی کران است؛ زیرا چیزی را تصرف کرده نمیتواند؛ درصورتی که میتوانست، چیزی را تصرف کند؛ کرانمند میشد؛ از آنجایی که نمیتواند تصرف کند؛ فقط برای ایدهی تداوم وُ بقای خویش، به گسترش میپردازد تا توانسته باشد درک فناشدهگی آدمی را، زایل کند.
محمد یعقوب یسنا

کار نوشتن با ما وُ جهان، شاید این است که جهان را برای ما معنا میکند؛ زیرا نوشتن، جهان واقع را به ایده، تبدیل میکند، وَ با ایده، جهانی را مستقل از جهان واقع میآفریند که به گونهای، میل ما تصور گسترش وُ تصرف را میتواند بر ایدهها داشته باشد؛ با آنکه نوشتن، گفتار را به اقتدار میرساند، وَ این به اقتدار رسیدهگی، انسان را گرفتار در ایدههای مطلق میکندوُ، انسان را در وسط ایدههای مطلق، نگه میدارد که دریدا این گونه اقتدار را، لوح اعظم در نوشتار میداند؛ انسان ناگزیر است که اقتدار لوح اعظم در نوشتار را بشکناند تا بتواند بینش کثرتگرا به نوشتن ببخشد.
نوشتن وُ خواندن باهم ارتباط دارد؛ نوشتن- خواندن/ خواندن- نوشتن، امری خطی نیست، امریست تو در تو، که انسان را همزمان، در فضا- زمان وَ فضا- مکانهای متفاوت، پرتاب میکند، به گذشته، به آینده، به اکنون؛ یا انسان، موقعِ خواندن- نوشتن/ نوشتن- خواندن به ساحتی از فضا- زمان/ فضا- مکان، افگنده میشود که میتوان این ساحت را ساحتِ «گذشته- آینده- اکنون/ اکنون- آینده- گذشته (گذشتاکنآینده)» نامید که بیانگرِ گیجشدنِ منطقِ زمانِ خطیست، وَ زمان، در خواندن- نوشتن/ نوشتن- خواندن، روی هم میافتدوُ، انباشته میشود؛ بنابر این، هر خواندن، نوشتنیست، وَ هر نوشتن، خواندنی؛ دریدا به این تصور است؛ هنگامی، میخوانیم داریم مینویسم، وَ هنگامی، مینویسیم داریم میخوانیم؛ نوشتنِ مستقل، وَ خواندنِ مستقل وجود ندارد؛ خواندن- نوشتن/ نوشتن- خواندن؛ دیالگتیکیست که وجودِ همدگه را ممکن وَ تصورکردنی میکند؛ هنگامی که داریم به درهای نگاه میکنیم، داریم دره را میخوانیم؛ به دره وُ چیزهای دره، با ایدههای خویش، معنا میبخشیم؛ این معنابخشی به چیزها میتواند همان برداشتی باشد که نیچه از چیزها دارد؛ چیزها برای نیچه، هنگامی، پدیدار میشود که انسان بینش خویش را بر چیزها تحمیل میکند؛ بنابر این، با هر نگاه به چیزها، ما چیزها را میخوانیم، وَ هر خوانش، موجب دیگرگونی بینش ما از معنای چیزها میشود؛ این، موجب دیگرگونی بینش، ایدهی نوشتن را میآفریند؛ وَ هر نوشتن، جهانی را می آفریند که همان جهان متن است؛ وَ هر گاه که ما سراغ متن میرویم مانند این است که سراغ جهان واقع رفته ایم وَ داریم چیزها را نگاه میکنیم؛ با هر نگاه، خوانشی از چیزها ارایه میکنیم؛ سراغ نوشتن رفتن هم، همین گونه است؛ ما نوشتن را میخوانیم، وَ هر خواندن، نوشتن را در قبال دارد زیرا ما با خواندن، به نوشتن، بینش میبخشیم، وَ با نوشتن، بینش خویش را از خواندنِ نوشتن، ارایه میکنیم.
سارتر، خواندن را انتخابی میداند که هرکس، متن را، جهان وَ دیگری را با خواندن دریافت میکند، وَ با نوشتن، خوانشی که از جهان، متن وَ دیگری داشته است؛ جهان، متن وَ دیگری را بنا به آزادی خوانش خویش، آشکار وُ پیشکش میکند؛ نویسنده با نوشتن، خوانشِ خویش را به شعور دیگران، پرتاب میکند؛ وَ این پرتاب کردن، امکان میدهد تا دیگران، نوشتنِ نویسنده را بخواند، وَ از نوشتنِ نویسنده، خوانشی با نوشتن، ارایه کند؛ برای سارتر، سخن گفتن، خواندن وُ نوشتن، عمل کردن، است که با شعر تفاوت دارد؛ اما در این نوشته، برخلاف سارتر؛ نوشتن به ویژه، نوشتن هنری و ادبی، شعر را هم شامل میشود، که از این گونه نوشتهها، میل، اراده میشود نه عمل؛ اگرچه نمیتوان تاکید کرد که بارت، خواندن وُ نوشتن را میل، میداند؛ اما تصور لذت متن بارت را میتوان به خواندن وُ نوشتن، تعمیم داد؛ این تعمیمبخشی، این امکان را میتواند قابل تصور کند که خواندن وُ نوشتن، ما را دچار، کیف وُ اشتیاق میکند؛ کیف وُ اشتیاقی که در هنگام ِنوشتنِ خوانشی یا خوانشِ نوشتنی، ما را فراتر از جهان واقع، در جهان نوشتن وُ خواندن به جهان میل، میکَشاند.
با خواندن، ما میل خویش را به گذشته یا به جهان مردهگان گسترش میدهیم؛ هر خواندن را میتوان تماسی دانست که یک زنده با گذشته یا با مردهگان برقرار میکند؛ این فقط یک تماس نیست؛ بلکه میلی است که ما نمیخواهیم گذاشته را از دست دهیم، وَ با میل از دست ندادن گذشته؛ سهم حضور خویش را میخواهیم بر گذشته، نیز تداوم ببخشیموُ، خود را در گذشته، وَ گذشته را در خود، نگه داریم.
میل در خواندن، خود را به گذشته، گسترش میدهد اما با نوشتن، خود را به آینده، گسترش میدهد؛ نوشتن، خوانشیست از گذشته؛ با نوشتن است که خوانشی از گذشته، امکان مییابد تا به آینده، کَشانده شود؛ انسان با نوشتن، خوانشِ گذشته را به آینده میکَشاند، وَ با این به آینده کَشاندنِ گذشته در واقع، انسان فانی، خودش را در نوشتن، برای آیندهگان، برای زندهگان، میگذارد تا خوانده شود؛ اینجاست که نوشتن، فراتر از منطقِ زمان وُ مکانِ جهان واقع، ایدهی گذشته وُ آینده را ممکن میکند، وَ دستِ گذشته وُ آینده را به هم میدهد؛ با این به همرسانی گذشته را به آینده، وَ آینده را به گذشته؛ به گسترش میل آدمی، میپردازد؛ آدمی با آنکه میداند که فانیست اما میل به آدمی، این امکان را میبخشد تا خود را همچون کلیتی در تداوم میلاش درک کند؛ وَ با این درک کلیت، نگرانی وُ هراس از فانیبودن وُ مرگ را بر خویش، زایل میکند؛ پس نوشتن را میتوان کفارهای دانست که بشر برای درک فراموشی، برای درک مرگ، برای نابودی کامل، وَ برای تداوم خویش میپردازد؛ مهم نیست که چگونه، نوشتهای است؛ نوشتن برای اطلاعات، نوشتن برای آموزش، نوشتن برای سهمِ حضور؛ و… .
نوشتن، معنای ممکن زنده گی، معنای ممکن جهان، معنای ممکن تمدنها وَ معنای ممکن کتاب است؛ زبان، جهان واقع وَ چیزها را به ایده تبدیل میکند، وَ با این ایدهسازی جهان وَ چیزها؛ جهان وَ چیزها را برای انسان، به عنوان ایده، قابل تصرف، وَ قابل انتقال میسازد؛ نوشتن، ایدهی زبان را نمادین میسازد؛ وَ با این نمادینسازی ایدهی زبانی، ایدهی زبانی را مستقل از جهان وَ چیزها، در جهان متن وُ نوشتار، ارایه میکند؛ ایدهای را که زبان از جهان وُ چیزها، ارایه میکند؛ این ایده، معمولن در رجعت به جهان واقع وَ چیزها قابل درک است؛ یعنی ایدهی زبانی از چیزها در غیبت چیزها، نمایندهگی از چیزها میکند؛ اما ایده های نوشتن، مستقل از چیزها وَ بی رجعت به چیزها وُ جهان؛ جهان خودش را ارایه میکند؛ که این جهان میتواند خوانده شود، میتواند پس از خواندهشدن، نوشته شود؛ بنابر این، آدمی میتواند فراتر از جهانِ سخت وُ کانکریتی، که معنایی ندارد، در جهان نوشتن که تصور انسان را از جهان واقع، با ایدهها مستقل کرده است، وَ جهانی معنامند را بی رجعتی به جهان واقع، آفریده است؛ خودش را به عنوان میل در این جهان، گسترش بدهد.