------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۹۴ دی ۲۲, سه‌شنبه

غروبِ سیاسی جنرال دوستم

بدیل جنرال‌دوستم و اسمعیل اکبر
اسد «بودا»


جنرال دوستم، اسطوره‌یِ چرخش‌های سیاسیِ دهه‌ها‌یِ آشوب‌، جنگ‌ و دوستی‌ها و دشمنی‌ها، اندک‌اندک به عزلتِ سیاسی روی می‌آورد. انگار، خسته است و شانه‌های او دیگر تاب و توانِ برداشتنِ بارهای بزرگ را ندارد. یا عمدن نمی‌خواهد بردارد. نقشِ دوستم در تحولاتِ سیاسیِ اخر چشم‌گیر است و در پشتِ هر تحولِ اساسی‌‌ـ از سقوط حکومتِ نجیب تا به قدرت‌رسیدنِ اشرف‌غنی‌ـ سر و کله‌اش پیدا. این شبحِ سنگینِ چرخش‌های سیاسی، در میان اقوام دیگر دشمنان و دوستانِ سرسخت دارد. 

اسمیعل اکبر، روشنگرِ شریفِ ازبیک‌تبارِ تاریخِ ما چندی پیش در گذشت. هرچند تا دمِ مرگ نوشت و برای روشنگری کوشید ولی در سال‌های اخیر، در خانه‌ی کوچکی بیرون از مرکز شهر کابل، در نواحی پغمان عزلت پیشه کرد. خویشتن‌اندیشی را بر بودنِ در میانِ جمع ترجیح داد. هم‌پای دوستم، در سیاستِ عملی، رد پای اسمعیلِ اکبر در سیاستِ نظریِ دهه‌ها‌یِ آشوب‌، جنگ‌ و دوستی‌ها و دشمنی‌ها عیان و مشهود است. کمتر شاعر و نویسنده و فعالِ مدنیِ جوانی است، که هم سخنِ او نبوده، از گفتار و کتاب‌خانه‌یِ شخصیِ او، بهره‌ نبرده باشد. 

اگر فارغ از حب و بغض نگاه کنیم، این دو رهبر سیاسی و فکریِ عصرِ آشوب‌های سیاسی‌ـ قومی، در طولِ حیاتِ سیاسی و فکری شان، نسبت به دیگر رهبران و روشنفکران، فراقومی عمل‌کرده‌اند و اندیشیده‌اند. دوستم، فقط به خاطر ازبیک نجنگیده است. در زمانِ نجیب صادقانه با نجیب بود. در زمانِ مجاهدین با مجاهدین. پس از یازده‌سپتامبر، مخالفِ جنگ و طرف‌دارِ شکل‌گیری دولتِ باثبات. این بدان معنا نیست که او خطایی مرتکب نشده است. دوستم، مثل هر سیاست‌مداری، بخشی از روندِ سیاسی است ولی در قیاسْ با دیگران، کمتر تخریبی و بیش‌تر در راستایِ برقراری نظم عمل کرده است. هرگاه خواست، علیه قدرتِ مرکزی باشد، به معنای واقعی کلمه علیه قدرتِ مرکزی بود. امتیاز شخصی نگرفت، ویران‌گریِ تاریخی کرد. 
اسمعیل اکبر نیز تقریبنْ به همین منوال عمل کرده است. در عینِ حالی که منتقدِ سرسختِ تمامی حکومت‌ها و وضعیت‌ها بوده است، هرگز طرف‌دار شعله‌ورشدنِ جنگ و درگیری‌های قومی نبوده است. در ستیز و همراهی با وضعیت‌ها، به دنبالِ منافع شخصی نبود. اغلبْ در فقر زیست. گرسنه‌ماندنِ زن و فرزندانش را بر درآمدهایِ حرام و آلوده‌کردنِ قلم، به جز آن‌چه باور داشت و می‌فهمید، ترجیح داد. کمتر روشنفکری در افغانستان به اندازه‌ی اسمعیل اکبر با کتاب انس داشته است و کمتر خانواده‌یِ قلم به‌دستِ افغانی، به اندازه‌ی خانواده‌یِ اسمعیل اکبر، فقر و گرسنگی را تجربه کرده است. خطاهایی اگر کرد، نیز خطاهای فکرش بود، خطاهای برداشتش از وضعیت: چنین چیزی در تاریخِ ما استثناست. 
رابطه‌یِ دوستم و اسمعیلِ اکبر نیز پیچیده و پر فراز و فرود است. دوستم ماجراجوتر از آن است که مشورتِ اسمعیل اکبر را بپذیرد. اسمعیل اکبر سرسخت‌تر و آنارشیست‌تر از آن بود، که به خاطر رسیدنْ به چوکی و موقعیتِ شخصي، گارد فرهنگیِ جنرال دوستم شود. در مواردی، حتا رابطه‌ی آن‌ها تیره و تار شد. این تیرگیِ روابط اما به خاطر جنگ بر سر سرنوشتِ ازبیک‌ها و آرزوی تسلطِ انحصاریِ ازبیک‌ها بر منابعِ کمیاب نبود، به خاطر جایگاهِ پایدارِ ازبیک‌ها در افغانستان و سهیم‌شدنِ آنان در افغانستانی بود که تمامیِ اقوام در آن سهم دارند. رد پای اسمعیلِ اکبر در فضای فکری باقی ولی خود او برای همیشه رفته است. دوستم، در میان ما هست ولی با آن‌که در آخرین چرخش ازبیک‌ها را به درون ارگ برد، خسته و افسرده به‌نظر می‌رسد. خستگی و افسردگیِ دوستم قابل درک است: نبود جمعیتِ قابلِ توجه ازبیک در پایتخت. هنوز این پرسش وجود دارد که آیا دوستم هنوز توان چرخشِ سیاسی را دارد و در برابر دهن‌کجیِ اشرف‌غنی و اکنشِ معناداری نشان خواهد دادیا خیر؟ ولی این پرسش، پرسشِ فرعی است. پرسش مهم‌تر این است که بدیلِ جنرال دوستم و اسمعیل اکبر‌ـ این دو رهبر سیاسی و فکری‌ـ در جامعه‌ی ازبیک، چه کسی یا چه کسانی خواهند بود؟