------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۹۴ دی ۱۹, شنبه

سروده یی معنا سالار، از رامین «ملزم»

دلتنگی... دلتنگی... از کجا می آید؟  شاید از هیچ جا... دلتنگی حضور ذاتی انسان است.


باور بکُـن زمین و زمان سنگ می‌شود
وقتـی دلـت برای کسی تنگ می‌شود
خون می‌خوری و از تهِ دل گریه می‌کنی
ذهنت پُـر از دوگانه‌گـی و رنگ می‌شود
تنهایی و ترانه و بی خوابی و جنون
نا خواسته به چهره‌ات آژنگ می‌شود
آری تمــامِ دغدغه هــای عـزیـز تـو
چون عهدِ یارِ رفته پر از جنگ می‌شود
آغوش عشق و عاطفه، آغوش دوستی
در بـاور تـو خـانه‌ی نیـرنـگ می‌شود
نوشیدنِ مکرر و اندوه، بعد از آن 
یـاد آور معانـیِ فـرهنگ می‌شود
ای عشق! ای نهایت انسان کُشی! چه‌وقت
بـا مـن دویـدن تـو همـاهـنگ مـی‌شود؟
ر.ملزم