------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۹۴ اسفند ۱۱, سه‌شنبه

استخوان مرده گان، اسناد تاریخ اند.

نوشتۀ: اسد «بودا»
اشاره گزارشنامۀ افغانستان:
 قضیۀ حبیب الله کلکانی، از بُعد وقایع اتفاقیه در تاریخ پر اسرار و انباشته از دروغ های یک طرفه، امری طبیعی است. حذف حبیب الله کلکانی از تاریخ، یک نوع جنونِ آگاهانه است؛ جنونی که سال هاست دیگر کارآیی خود را از دست داده و در واقع برای صاحبان این جنون میراثی، به یک ریسک وخطر تبدیل شده است.

ادامه:
 بُعد «سیاسی»  قضیۀ اعادۀ جایگاه تاریخی برای حبیب الله، در شرایط کنونی به مراتب جدی وعمیق است. حبیب الله درهر موقعیتی که بوده، یک دیوار پوسیدۀ سنت سیاسی را درهم شکسته است. درین باره عوامل ریشه یی زیادی است که تاریخ نگاران بنا برانگیزه های متفاوت ( اما مطلق بی ارزش) به آن نپرداخته اما شاهد استیم که بی پروایی نسبت به وجدان تاریخ، تاوان های سختی دارد. ما امروز، محکوم به دادن تاوان های سخت استیم.

مبحث سیاسی در باره حبیب الله، می تواند چهارچوب های نگاه تاریخی و تاریخ نگاری را عوض کند؛ گو این که عوض کرده  است. علی الظاهر، در گذشته کسی جرئت پیشروی درین حریم ممنوع را نداشت. درگذشته اگر  چنین بود، شرایطش هم فراهم نبود و همه چیز از یک دست اداره می شد؛ حالا ساختار گذشته درزنده گی عملی مکمل به هم ریخته و ریزش ساختار ها در ذهنیت ارثی، ظاهراً برای یک اقلیت «سیاسی» نوعی چالش پیش می آورد.

همزمان با تعهد شکنی با حبیب الله، سرکوب های خونبار و دهشتناک کشتار جمعی غیرنظامیان نیز صورت گرفته است که هیچ نسلی حق فراموشی یا توان «زیر زدنُ» آن را ندارد. اگر میرغلام محمد غبار، در جلد دوم کتاب خویش، کمی از تجربیاتی که برسر خودش آمد، درس نمی گرفت، شاید همان ادبیات نفرت، تهمت  و نگاه «سرکاری» و ناسیونالیزم «افغانی زورکی به تاریخ را رها نمی کرد.

من دمیدن درین آتش را به نفع مخالفان و موافقان قضیه نمیدانم؛ زنده گی ما چنان جُغل شده است که دورۀ کشتارهای سدوزایی- بارکزایی و لذت بردن های محمد گل خان مهمند از خلاندن سوزن در سینه های زنان، به مراتب گذازنده و سوزنده است. محمد گل خان مهمند، نسل کشی «حشری» و بیباکانه یی را به راه انداخت. ما وقتی این جسارت را داریم که ازخیانت های فهیم و بسم الله، کرزی وملاعمر به تاریخ و مردم سخن بگوییم، ارزیابی خیانت نادرخان و همرکابان نظری و هم پالکی های آن در بحث «قدرت» نیز یک وظیفه وجدانی است.

من که سروکارم با جزئیات وقایع تاریخی است، پیشنهاد می کنم که این خط گسل قومی، این خطِ فاصلِ ابدی، با تعقل و اخلاق واقع بینانه براساس احترام به منافع همۀ مردم، مرمت وبا آن آبرومندانه برخورد شود؛ ورنه، صدای هورای یک آشوب بزرگ را در چشم اندازِ آینده می بینم. دیدگاه نسل های پسین، بیخی التهابی و جنگی و درعین حال، سخت آگاهانه و افراطی است.


نوشته: اسد «بودا به شرح زیر:
ساختن قبر برای داودخان و تشیع و تدفین پیکرِ حبیب‌الله‌کلکانی، موضوع بحث‌برانگیز شده است. برخی ستایش و برخی تقبیح می‌کنند. حتا طرف‌داران حبیب‌الله‌کلکانی و داودخان هرکدام عملِ خود را موجه و عمل طرف مقابل را فاشیستی و غیرانسانی می‌دانند. بد و خوب‌کردن بحثِ جنازه‌ها اما خطاست. قطع نظر از شعار و تعلقاتِ ایدئولوژیک، به جنازه‌ها باید به عنوانِ اسناد تاریخی و گذشته‌ی مشترک نگریسته شود. حبیب‌الله کلکانی و داودخان بر سرنوشتِ تاریخی ما اثر گزار بوده‌اند. ساختن قبر برای حاکمان و جمع‌آوری اسناد، گذشته‌ را خواناتر می‌‌کند و حال را گویاتر. حبیب‌الله کلکانی و داودخان اسناد روشن ناممكن بودن استقرار حکومت تک‌قومی و در افغانستان اند. اسناد ناممکن‌بودن حکومتِ تک‌قومی را باید بایگانی کرد، خواند و عبرت گرفت. حبیب‌الله کلکانی و داودخان باید بیایند و ببینند که «خدمت به دین رسول‌الله» و «ناسیونالیسمِ قومی و زبانی» چه روزگاری بر سر کابل آورده است. مردم نیز بدانند و ببیند که حاکمان این این ویران‌شهر چه کسانی بوده اند. 
قیام حبیب‌الله کلکانی، بر ضد امان‌الله خان تامل‌برانگیزترین قیام‌های تاریخِ ماست. گزارش‌های تاریخی در مورد بی‌نظمی‌ها و آشوب‌های دورانِ حاکمیتِ کوتاهِ مدت او در حومه و پایتخت، الگوی روشنی برای درکِ آشوب‌های دورانِ جهاد است. تقابلِ تاجیک‌ها و هزاره‌ها در این دوران و جنگ و درگیریِ آن‌ها در پایتخت برای روزگارِ ما آموزنده است. حبیب‌الله کلکانی به جای شریک‌کردنِ هزاره‌ها در قدرت، خواهانِ بیعت شد. با ردشدنِ درخواستِ او از سوی هزاره‌ها این دو قوم رو در روی هم‌دیگر قرار گرفتند. براساس گزارش‌های تاریخی، جنگِ فرسایشیِ او با هزاره‌ها، سرانجام به شکستِ او منجر گردید. هزاره‌های بهسود و میدان وردک زودتر از پشتون‌های جنوب وارد کابل و بر اطرافِ دارالامان که مرکز تصمیم‌گیری سیاسی آن روزگار بود، مسلط شدند. اما ساده‌لوحانه و تا حدی هم به دلیل نداشتنِ حامی خارجی در انتظار ظهور نادر نشستند تا از راه رسد و آن‌ها را گردن زند. 
مردم تاجیک و هزاره، از تاریخ درس نگرفتند. به تولید تعصب و تصوراتِ قالبی در مورد همدیگر دامن زدند. این تقابل به طرز عجیبی در دروان جهاد تکرار گردید. آقای ربانی و مسعود، به جای شریک‌کردن هزاره‌ها در قدرت، خواهان تسلیم و بیعت شدند. وقتی مقاومت صورت گرفت و بیعتی رخ نداد، اتهام و جنگ و تكفير و درگیری آغاز شد. رویارویی با هزاره‌ها و بدل‌کردنِ غرب کابل به دشت و ویرانه، حیثیتِ اخلاقی جهاد را بر باد داد و انگیزه‌های قومی جنگ را روشن کرد. کابل، صحنه‌ي چور و چپاول و تجاوز جنسی شد. رویای قهرمان‌بازی سرانجام به شکست قهرمان و فتحِ کابل توسط طالبان انجامید. روزهای آخر این جنگ هزاره‌ها در اطراف دارالامان تنها ماندند، این بار اما در محاصره‌ی شمال و جنوب و زیر رگ‌بار سلاح‌های سنگین. پس از تسلط طالبان بر شهر کابل، مسعود از راه شمالی به پنج‌شیر رفت. دقیقن از همان مسیری که حبیب‌الله‌کلکانی کابل را ترک گفته بود. به رغمِ روایت‌های شهری از زندگی مردم تاجیک، قهرمانِ تاریخی و سیاسیِ این مردم در مقام تجربه‌ي تاریخی دوبار به عنوان کاراکترِ ضد شهری نمود یافته است. کاراکتری که پس از تسلط بر شهر با آن درگیر می‌شود و هنگامِ ترک شهر جز ویرانه‌های تلنبارشده، چیزی پشتِ سر او دیده نمی‌شود. در هردو مورد، قهرمان از شهر انتقام گرفته‌اند. دین‌گرا و مخالفِ ارزش‌های مدرن ظاهر شده‌اند. دلیل سیاسی و اجتماعی این نوع رفتار سیاسی تا حد روشن است: مردمی که در جوار پایتخت محروم بمانند، روزی از پایتخت انتقام خواهند گرفت. این دو دوران برای تاجیک‌ها و هزاره‌ها نیز آموزنده است. در هردو دوران این دو مردم تا آخرین رمق با هم جنگیدند. پس از جنگ اما قدرت به دست کسانی افتاد که هردوی آن‌ها را سلاخی کردند: بار نخست نادرشاه، بار دوم طالبان. 
رمانتیزه‌کردنِ حبیب‌الله کلکانی، به عنوان مبارزِ راه آزادی و برابری از نظر تاریخی قابل دفاع نیست. گذشته از حرف‌های که به دروغ به او نسبت داده‌اند، اعلامیه‌ی پادشاهی او، به اندازه کافی گویا است. او با صراحت اعلام کرد که مکاتب جدید، این میراثِ بی‌دینیِ امانی را تعطیل نمود و بودجه‌ي آموزش رسمی حق اختصاصی ملاها اعلام کرد. امان‌الله خان پادشاه بی‌کفایت، ساده‌لوح، اما قلبا روشنگرا بود. یگانه پادشاهی که از نشان‌دادنِ بدن زنش نترسید. از مکتب و دانش مدرن هراس نداشت. در سطح خودش برای ترویج آموزش‌های نوین کوشید. قانونِ اساسی تدوین کرد. برنامه نوشت. برای نظم‌دهی به امور مملکت به ساختارهای نسبتن دموکراتیک روی آورد و شوراهای ولایتی، ولسوالی و نواحی را طراحی کرد. 
خطاست اما گر تاریخ مردمان در رهبران خلاصه شود و داود خان و حبیب‌الله را هم‌ارز مردم تاجیک و پشتون بدانیم. اگر تقابل کلکانی‌ـ‌امان‌الله بنیانِ دو نوع تاریخ بدانیم، در این صورت، تاجیک‌ها در پیوستارِ ضدروشنگری قرار خواهد گرفت. امان‌الله روشنگراتر از حبیب‌الله کلکانی بود. نجیب‌الله روشنگراتر از مسعود ولی چنین‌چیزی آشکارا غلط است. روشنگرایی و بنیادگرایی، پدیدارهای سیال‌اند. در دوران حبیب‌الله کلکانی و دوران جهاد تاجیک‌ها بنیادگراتر ظاره شدند ولی در حال حاضر گروه سیاسی بنیادگرا تر از طالبان که در میان مردم پشتو زبان پایگاه اجتماعی و مردمی نیز دارند، سراغ نداریم.
ساختن قبر برای داود و حبیب‌الله کلکانی در کابل باید به عنوان اسناد تاریخی درک شود. گذشته از تفسیرهای متفاوت، تمامی این‌ها تاریخ و گذشته‌ی مشترک ماست. حبیب‌الله کلکانی یک پادشاه بود، به همان دلیل که امان‌‌الله خان و حبیب‌الله خان و نادرشاه و ظاهرخان پادشاه بودند. پادشاهی اما قدرتِ ذاتاً مغصوب است. استوار بر زورگویی و تغلب. مشروعیتِ اجتماعی ندارد. مهم‌تر از همه اینکه پادشاهان، فقط تصویر دیروز ما نیستند. بخشی از زندگی امروز ما نیز هست. در کشوری که پادشاهانش «مکت و علم جدید» را مظهر کفر و حرام بدانند، شهر را تبلور «خیمه و کوچی‌گری» مردمان آن تا ابد بی‌سواد و آواره خواهند بود. اکنون، ما نیاز داریم استخوانِ مردگان خود را جمع کنیم. پرونده‌های آن‌ها را بررسی کنیم. شاید چند صباحی شعار بدهیم، چند نسلی ولی سرانجام ناگزیر خواهیم شد که محکوم را محکوم و قربانی را قربانی بدانیم. شاید به خاطر مصالحِ سیاسی و دل‌بستگی‌های قومی تحریمِ آموزش مدرن و تخریب شهر و طالب و کوچی‌گری را ستایش کنیم ولی روندِ توسعه و تمدنِ بشری غیر از این است. با تحریم و تخریب مکاتب و کوچی‌گری نمی‌شود به توسعه دست یافت. 
در هر صورت ما به استخوانِ مردگان خود به عنوان اسناد تاریخی نیاز داریم. فرقی نمی‌کند نوگرا یا متحجر، بنیادگرا و مداراطلب، تاریخِ این است و جز این نیست. اما روزی به خاطر فشار روزگار به واقعیت‌ها تن خواهیم داد. قبول خواهیم کرد که در تاریخ ما نوری نمی‌درخشد. آن روز بیش از هرچیزی به اسناد به عصر تاریکی و تباهی نیاز خواهیم داشت. به ورق‌زدن پرونده‌ی پادشاهانی که از کوه و دشت به شهر آمدند و شهر را به کوه و دشت تبدیل کردند. به اینکه چندین نسل کسانی را قهرمان پنداشتیم که با بدیهی‌ترین نیازهای انسانی چون شهر و سرپناه و مکتب مشکل داشته‌اند. زنده‌نگه‌داشتنِ اسناد عصر تاریکی همان‌قدر ضروری است که اسناد عصر روشنیِ که در انتظار آن هستیم.