------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۹۵ فروردین ۴, چهارشنبه

آموزشِ دشمنی

نوشته: اسد «بودا»


مردمان دیگر جنگ‌های ویران‌گرتر از ما را تجربه‌ کردند. در سرزمین‌های آسیب‌‌پذیرتر از ما زندگی می‌کنند. پس از هر جنگی اما قامت راست کردند. جاپان، در جنگ شکست خورد. بی‌آن‌که شعار دهد، زخمِ بمبِ اتم را همچون داغی در پیشانیِ سرزمینش تحمل کرد ولی با اصلاح نظام‌آموزشی و توسعه‌ی علوم فنی خود را بازسازی و آسمان‌خراش‌هایی را روی خشم زمین و خط زلزله بنا کرد. آلمان، در زمان جنگ کلن ویران شد. بخشی از سرزمین‌هایش را از دست داد. برلین دو نیمه شد و آلمانی‌بودن همزمان نماد تحقیر و جنایت. مردم المان ما از جنگ‌ها درس گرفتند. نظام آموزشی را به گونه‌ي طراحی کرد که نه تنها قوم و نژاد، بلکه حتی کاربرد کلمه‌ی «وطن» امر غیراخلاقی تصور شود. همه‌چیز را بر مبنای کارایی و معطوف به آینده طراحی کرد. برلینِ دو نیمه‌شده تاریخ جنگ را با پاک‌کردن آثار جنگ در حافظه دارد و اکنون قدرتِ اول و پایتختِ و حدت‌بخشِ اروپاست و آلمانِ جنگ‌زده، یکی از بزرگ‌ترین قدرت‌های اقتصادی و فرهنگی جهان. 
ما در کجاییم؟ با هرجنگی حس عقب‌گرایی ما شدیدتر می‌شود. در دوران مجاهدین به محمد برگشتیم. در برابر طالب به افسانه‌های پیش از محمد پناه می‌بریم. ما منحط‌ترین مردمان روی زمین‌ایم. مسئله‌یِ ما این نیست که از نظر علمی و فنی در کجای دنیای معاصر قرار داریم، مسئله‌ی ما این است که خود را چگونه خود را به عصر جهالتِ کوروش و داریوش و محمد و چنگیز پینه زنیم. ما به هیچ افتخار می‌کنیم. علم را تحقیر می‌کنیم. بی‌سوادی افتخار است. تصویر مارکس و ماندلا و چه‌گوارا و گاندی را در پروفایل خود می‌گذاریم، نقل قول‌هایی آن‌ها لقله‌ی زبان ماست ولی از توهین و تحقیر همدیگر لذت می‌بریم و همدیگر را دشمنِ طبیعی و ذاتی خود تصور می‌کنیم. زورگویی افتخار است. از جنگ‌ها درس نگرفته‌ایم و روزگار سگیِ دوران جنگ را به همین زودی از یاد برده‌ایم. 
به نظر می‌رسد یک اشکالِ اساسی در نظام آموزشی – رسمی یا غیر رسمی‌ـ ما وجود دارد که این چنین به بار آمده‌ایم. ملاها زندگی را حرام اعلام می‌کنند، دوست‌شدن را جرم و سزاوار شلاق، اما هرگز کسی واکنش نشان نمی‌دهد ولی کارهایی پیش پا افتاده خط قرمز فرهنگی و انسانی ماست. مُخ ما را خراب می‌کند. از کوره به در می‌رویم. ما عاشقانِ رستم و جلاد سهراب‌ایم. مردم آینده‌کش‌تر از ما در روی زمین پیدا نمی‌شود. 
قدرت نظامی ما بر همه‌گان معلوم است. سلاح‌ها و امکانات نظامی را مجاهدین و طالبان و مافیا به دستِ خود تسلیم دولت پاکستان کردند. بدیهی است که ما توان جنگ در برابر یک کشور خارجی را نداریم. سهم از تسلیحات، سلاح‌هایی است که فقط برای جنگ داخلی کاربرد دارند. پیام کوبیدن بر طبل جنگ و خشونت روشن است: جنگِ داخلی و کشتنِ همدیگر. پاکستان هر روز ما را موشک‌باران می‌کند. به ما بر نمی‌خورد. کندن عکس یک رهبر اما بربادرفتنِ تاریخ هزاران ساله تصور می‌شود. شب خواب می‌بینیم پادشاه‌ایم. فردای آن روز از پول کمک و گدایی برای خود تاج می‌سازیم. رعیت هم باور می‌کند. کف می‌زنند. ما اصلن خجالت نمی‌کشیم که دورانِ پادشاهی و امیرالمونینی گذشته است. بی‌شرمی بزرگ‌تر از این نیست که کسی با پولِ گدایی پادشاه و امیرالمومنین شود. بی‌شرمانه‌تر اما اینکه کسانی آن را باور کنند. برای پادشاه کف بزنند و در راه استقرارِ امارت امیرالمومنین انتحار کنند و مکان‌های عمومی را با خون مردم بی‌گناه رنگین کند. 
بدون یک تجدید نظر اساسی در نظام آموزشی تا ابد در همین چرخه خواهیم بود. متونی که کله‌ی دانش‌آموزان را با محمد و خلفا و رستم و احمدشاه و جهاد و عدالت علی و عمر پرباد و متوهم می‌کند، «آموزشِ دشمنی» است. دشمنی امر مادرزاد و طبیعی نیست. اجتماعی و آموختنی است. نظام‌ آموزشی ما به جای علم و فن «دشمنی» تدریس می‌کند. مساجد دینی کانون‌های ترویج دشمنی و خصومت‌اند. نه انتحاری، مادرزاد انتحاری است، نه قوم‌گرا و متعصب مادرزاد قوم‌گرا. دانشگاه‌ها به ما دشمنی یاد می‌دهند. نهادهای دولتی مبنی بر حذف و تبعیض، دشمنی یاد می‌دهند. ساختاراجتماعی و فرهنگیِ ظالمانه توسط نهادهای اجتماعی رسمی و غیررسمی درونی و نهادی می‌شوند. نظام آموزشی مانیفیستِ کین سیاوش است. به ما یاد می‌دهد که دیگری دشمنِ طبیعی و ذاتی توست. در فرهنگ «کینِ سیاوش» خصومتْ نوعی افتخار است. در فرهنگ کینِ سیاویش که بنیاد رابطه‌ها «زدن» است، نه «فهمیدن» چه‌گونه می‌شود از شر خشونت‌ها خلاص شد؟ پدران در کوچکی به ما یاد می‌دهند که «بچیم، بزن!» هرگز نمی‌گویند، «بچیم، بفهم!» خانواده‌های ما در کودکی، در باره اقوامی را که مثل ما نیستند، داستان‌های عحیب و غریب می‌گویند. آن‌ها را وحشی، بی‌خرد و نفهم و ترس‌ناک و دشمن خونی خاک و سرزمین توصیف می‌کنند. در نبود پرسش و فرهنگِ انتقادی، اغلب باور می‌کنیم که این تصورات قالبی حقیقت دارند. 
به نظر می‌رسد بیش از هر زمانی نیا داریم به این دریافت «پائولو فریه» که «رهایی از شر ستم فقط از راه آموزش میسر است و ستمدیدگان، در صورتی که آموزش نبیند، حتا اگر تمامی امکانات عالم را در اختیار داشته باشند، به وضعیتِ ستمدیدگی بر می‌گردد»، گوش فرداهیم. صدای ناکامی مردمان فرودست را از زبان او بشنویم. با پول و اسلحه می‌شود کشت، کارناوال‌های نمایش راه انداخت ولی نمی‌شود به آزادی و برابری و رهایی رسید. دست‌یابی به پول و اسلحه، بدون «آموزشِ امید»، اخلاقِ همه‌گانی و آینده‌اندیشی، بیش از آن‌که مشکلات را حل کند، خود یک مشکل است. اگر من مسئول وزارت معارف می‌بودم، کاراکتر ایدئال را «زکیه و محمد علی» و دانشجویان فقیری معرفی می‌کردم که با شکم گرسنه و هزاران بدبختی درس می‌خوانند، کودکانی که در ولایت‌های دوردست راه طولانی خانه تا مکتب را ساعت‌های طولانی با پای پیاده طیی می‌کنند، نه شاهان و خلفاء و امیران و امامانی و کاراکترهای افسانه‌ای چون رستم و کیومرث که نماد فرهنگ کین سیاوش‌اند. قهرمان مردمی باید یکی از خود مردم باشد، نه رهبران سیاسی. ‫#‏زکیه‬ و ‫#‏محمدعلی‬ کین‌ها را می‌شویند و مردم را پیوند می‌زنند، ‫#‏خلیلی‬ و ‫#‏عطا‬ سیال‌داری راه می‌اندازند و مردم را به کشتنِ همدیگر تشویق می‌کنند. باید یک اشکالِ در نظام آموزشی ما باشد که الگوی زندگی ما عطا و خلیلی است، نه زکیه و محمدعلی. ما مادرزاد کین‌توز و دشمنِ همدیگر نیستیم. نظام اجتماعی و آموزشیِ مبتنی بر «کینِ سیاوش» ما دشمنی را به ما می‌آموزد و ما را دشمنِ خونی و ذاتیِ همدیگر تعریف می‌کند. دشمنی، امر طبیعی نیست، آموختنی و یادگرفتنی است. برای یک‌بار هم که شده بیایید درهر آن‌چه به ما یاد داده‌اند تشکیک و رابط‌های انسانی و اجتماعی خود را از نو تعریف کنیم!