------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۹۴ اسفند ۲۲, شنبه

اسد «بودا»؛ عصای موسا برسنگِ تاریخ

کاراکترِ ‫رُستم‬
من ازین استخراج فکری، رگه های اصلی شکست تمدنی شرق در برابر غرب را می بینم.


رستم، یکی از کاراکترهای اصلی ادبیاتِ فارسی است. در ذهنیتِ جمعی جایگاه خاصی دارد. مرجع خیر و نیکی و پارسایی یاد می‌شود. به روایت شاهنامه مادر رستم، رودابه دختر پادشاهِ کابل است. تبار مادریِ او به ضحاک می‌رسد، کسی که خوراکش مغزِ سر انسان بود. تاریخ طبری او را موجود «هفت‌سر» و متون پیش از شاهنامه «مردی سه‌سر، سه‌پوزه و شش‌چشم و دارای هزارگونه چالاکی» توصیف کرده اند. از نظر پدری، رستم فرزند زال است و تبارش به گرشاسب/ گرز به‌دستِ اژدهاکش می‌رسد. هم زال، هم رستم مولودِ یک «زایمانِ اجباری» است. به دلیلِ چثه‌ی بزرگ شان، فقط با دریدنِ شکم مادر چشم به جهان می‌گشاید.
رستم پارادوکسِ اژدهاکشی و اژدهاگری است. اژدهاکش به هدف رسیدن به مقام اژدهاشدن، اژدها را می‌شود. تقابل رودابه/ و زال/پیری. جدال پایدارِ «خود» و «فراخود». فراخود اما چیز جز گذشته یا زالِ پیر و موسفید و پیروزیِ گذشته‌ بر آینده نیست. در میانِ کاراکترهای اسطوره‌ایِ ضحاک از معدود کاراکترهایِ پدرکش است. کسی که با همکاری اهریمن در سر راه مرداس پدرش چاه می‌کند و او را می‌کشد. ضحاک، نسخة فارسی کرونوس و ادیپ است که اولی آلت تناسلی پدرش را با کارد برید و دومی پدرش را در کنار رودی در پایِ جنگل کشت.
اما بر خلاف کرونوس و ادیپ که در ادبیات یونانی به ترتیب نماد «کرونولوژی/ واقعه‌نگاری» و «مظهرخودآگاهی» به شمار می‌روند، ضحاک، نماد ترسِ جمعی از آینده است. کاراکترِ ترس‌ناک‌تر از او در شاهنامه، اوستا و دیگر متونِ فارسی وجود ندارد. می‌دانیم که قهرمانِ شاهنامه اسطوره‌ای هستند، اما اینکه ضحاک به عنوان قهرمان پدرکش و پیروزی آینده بر گذشته تا این حد ترس‌ناک تصور و خیال می‌شود، از هرجهت تامل برانگیز است. تصویر آینده در ادبیاتِ فارسی، ضحاکِ ماردوشی است که مغزِ سر آدم می‌خورد. این پیکرآرایی از جهان به طرز ناپخته و ناشیانه در ادبیاتِ ناسیونالیسمِ فارسی بازآرایی و برجسته گردید. گذشته رستمِ مینویی است که برای کشتنِ آینده تردیدی در دل راه نمی‌دهد و آینده ضحاکی که دو مار سیاه بر دو بازو دارد، زهر می‌چکاند و نیش می‌زند. دل‌کندن از گذشته و رفتن به آینده همان‌قدر خطرناک است که نزدیک‌شدن به ضحاکِ ماردوش. 

ترسیم این تصویر آدم‌خوار از آینده هرکسی را اسیر گذشته می‌کند. روشن‌ترین تقابلِ گذشته و آینده و خنجرخوردن گذشته از آینده نبرد رستم و سهراب است. پس از همخوابگی رستم با تهمینه، دختر پادشاهِ سمنگان، سهراب به دنیا می‌آید. دقیقن در فردای همخوابگی گذشته/ رستم آینده/ سهراب را به حالِ خود رها می‌کند. آینده در انقطاع مطلق و بی‌خبر از گذشته به حال خود رشد می‌کند. رستم هرگز مانند اولیس کاراکتر خودآگاه نیست که در هر شرایطی به «پنه‌لوپه» و «تلماخوس» فکر می‌اندیشید، در کمتر از یک‌روز هم رودابه را از اید می‌برد، هم سهراب‌ را. اما بر خلافِ رستم/ گذشته که آینده را رها کرده، آینده/ سهراب در جست‌وجوی گذشته بر می‌آید. راه خویشتن‌شناسی در پیش می‌گیرد. حتی نامش را می‌برد و خواهش می‌کند که بیا از جنگ وکین دست‌ برداریم. از آن‌جا که گذشتة کور هیچ درکی از آینده ندارد، این جست‌وجوگری، در خصومت و دشمنی نمود می‌یابد. گفت‌وگوی معنادار میان گذشته و آینده صورت نمی‌گیرد.
 ندای آینده شنیده نمی‌شود. صحنه‌ی دیدار گذشته و آینده در شاهنامه دیدنی و قابل تامل است. دوبار سهراب رستم را به زمین می‌زند. رستم اما با حقارتِ تمام به نیرنگ و حیله متوسل می‌شود. اما در نخستین فرصت رستم خنجر از کمر می‌کشد. با کین و خشمِ تمام قلبِ سهراب را می‌دارد و گذشته بر آینده پیروز می‌گردد.
رستم کاراکتر کوری و کین‌توزی و گذشته‌کشی است. کسانی که رستم را مرجعِ اجتماعی ایدئال و قهرمان معرفی می‌کنند، ستایشگرانِ گذشتة کوری است که زندگی را بر محورِ کشتنِ آینده تعریف می‌کند. آینده‌کشی نه تنها نشانِ بزرگی نیست، بلکه نشان خفت‌خواری است. نماد بی‌خردی و انتقام. سرگذشتِ ناسیونالیسم فارسی به طرزعجیبی گذشته‌اندیشی و غفلت از آینده است. همه‌گی به داریوش و کوروشِ تخیلی چسپیده‌اند. به عصر طلایی که هرگز وجود ندارد. از نظر آن‌ها جهان گذشته همان جهان فارسی است. حتا اگر اسکند از جزیره‌های یونان تا دریای آمو و کوه‌های هندوکش لشکر بدوانند، قهرمانِ واقعی ما هستیم. اگر لشکریان اسلام با خون مردم بی‌گناه گندم آرد کنند و دار و ندار را به غارت ببرند، باز هم ما قهرمان‌ایم، زیرا اسلام نتوانست زبان ما را از ما بگیرد. اگر ترکان و مغولان تمامی این قلمرو را به سرزمین خود ضمیمه کنند، این قلمروِ آن‌ها نیست که گسترش یافته، این قلمرو ماست که تا صحرای مغولستان و دشت‌های چین و کوه‌های قفقاز توسعه یافته است. ما فارسی‌زبانان حتا در هنگامی که مغلوب‌ و موالی‌ هستیم، باز هم فاتح و پیروز می‌پنداریم. اگر حتا شهنشاهِ ایران ترک است و ولی فقیه‌اش ترک و هندی، باز هم این ما هستیم که فاتح‌ایم. دارای گذشتة درخشان و چندین‌هزارساله. 

هیچ کس نمی‌پرسد آن گذشتة درخشان و چند هزارساله در کجاست؟ دستَ کم در هزارسال اخیر ردپایی از آن وجود ندارد. عرب و ترک و مغول بر ما فرمان می‌راند. اگر هزارسال تاریخ دیگران تاریخِ آن‌ها نیست، چه ویژگی‌های در ما وجود دارند که تاریخِ ما همیشه تاریخ ما باشند؟ آن پهلوانانِ تخیلی آینده‌کشی که در برابر قدرت‌های بیرونی همواره شکست خورده‌اند و یگانه سرگرمی آنان جنگ‌های داخلی در سمنگان و کابل و زاول و ارزگان و مازندران است و قلبِ آینده را با خنجر می‌شکافند، چه گرهی از کار فروبسته‌ي ما می‌گشاید؟
ذهنِ رستم‌پرور ما عشقِ عجیبی به گذشته دارد. آینده یا همچون سهراب آن قدر به حالِ خود رها و فراموش شده است که دیدار با آن به جنگ و خون‌ریزی می‌انجامد، یا ضحاکِ ماردوشی که مغز آدم می‌خورد. اگر به جای جست‌وجوی نسخه رهایی در متون گذشته، به واقعیت‌های دنیای جدید تن می‌دادیم و آینده را همچون سهراب در دشت‌های سمنگان رها نمی‌کردیم، به یقین حال و روز ما بهتر از این بود. قهرمان‌گرایی در عصر دولت‌ها و برنامه‌ریزی‌های بزرگ کار بی‌هوده و احمقانه است. کشتنِ رستم و گذشتة کوری که ما را در دشتِ سمنگانِ تاریخ بی‌سرنوشت و به حال خود رها کرده است، نه تنها بد نیست، بلکه یک ضرورتَ تاریخی است. عصر پهلوانی به افسانه‌ها پیوست و قهرمانان آن در عصر دولت‌های بزرگ، نظم سیاسی‌ـ اقتصادی معقول و پیچیده، کاربرد ندارند. آینده نیز آن ضحاکی نیست که مارهای سیاهی در بازوان دارد، این تصویر دهشت‌ناک از آینده ساخته و پرداخته‌ی اژدهاکشانی است که برای کسبِ مقام اژدهاشدن با هم می‌جنگند و پس از کشتنِ هر اژدهایی خود اژدهایی جان ما می‌شوند.