------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۹۵ فروردین ۱۵, یکشنبه

چراغی به یاد داود «سرمد»

یادداشتی از وحید «عمر»


ديشب در جايى چند شعر از داوود سرمد خواندم. اين را ميدانستم كه سرمد از قريه ى ما و از مبارزان ساما و محفل شمالى بود و غالباً ميان سالهاى ٥٧-٥٩ اندكى پيش از اين كه ناپديد شود در مكتب قره باغ معلم رياضى بود و اعضاى خانواده و خويشاوندان ما شاگردانش بودند.
ولى اين را نميدانستم كه اين 'هم قريه يى ما' با اين زيبايي و شيوايى 
شعر مينوشته است.
خفاش در سياهى شب پَر گشوده است
مرغ سحر نهاده سرش زير پَر هنوز 
اين جا فروغ فيض شفق، گُل نكرده است 
از جـــلــوۀ ســپــيـــــده نباشد خبر هنوز
اما! يخ سكوت شبستان شكستنیست
غوغاى مـــژده آور فردا رسيدنیست
در پيكر زمــيـن، درختى خنك زده 
خون اميد تازه بهارى دويدنیست