------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۹۵ فروردین ۱۴, شنبه

«کمیسیون خاک سپاری»و بحران رهبری «شمال»

گفتاری در بابِ کمیسیون خاک سپاری پیکر امیر حبیب الله کلکانی»
کمیسیون خاک سپاری اول نیاز دارد ناخون های زهری منافقین داخلی را بچیند. این منافقین، شماری از رهبران اند؛ نه توده ها.



  نژاد پرستی دردیدگاه من، جهل پایدار، نا بخشودنی و گرفتن یوغ تفکر «بی عدالتی» درگردن است. اما این نکته همیشه ذهن مرا به خود می گیرد که چرا «طبق معمول» ( از جنس همان طبق معمول های اعتیادی وانقیادی)غیظ و کینِ بخشی از تعصب زده های محافظه کار و مغز شویی شده، به هنگام داوری در بارۀ نقش سیاسی- تاریخی امیرحبیب الله خان کلکانی، گاه، هزار چندِ قهر شترهای عصبی، مُهلک تر فواره میزند؟

بنده، قبل از همه به  بی سوادی اسف بار تاریخی بسیاری از باسواد های به ظاهر «تاریخ نگار» و حتی «روشنفکر ومترقی!!» وقوف دارم وعندالفرصت، بحث را به آدرس آنان خواهیم کشاند؛ اما درین کوتاهه، سخن برسر «چنگ زدن به ریسمان» پوسیدۀ «سنت» پرستی سنگک شده وجهل داوطلبانه سیاسی است که زین بعد، به درد هیچ کس نخواهد خورد. دنیا بس شتابان جلو می رود.


عمق نفرت از حبیب الله خان کلکانی، بیش از نفرتی است که اردوگاه های مختلف قومی وسیاسی نسبت به احمد شاه مسعود، استاد عبدالعلی مزاری و جنرال دوستم ازخویش، بروز داده اند. پاسخ کلیدی این است که حبیب الله، قلب هیولای استبداد سنتی را نشانه رفته بود و این سه شخصیت متأخر، دست وپا و عضله های پیکرۀ «حق پادشاهی» را زخم زده اند. حبیب الله گلوی حاکمیت کور و کورسازی را فشار داده و شاهرگ حیاتش را بریده بود، سه تای متأخر، کسی دستش را پیچانده، دیگری از عقب لگد زده، و آخری، مشتی به شکم زده و حق خود را طلب کرده است. بنا برین، ریشۀ کینۀ بی درمان نسبت به حبیب الله خان، درهمین جاست.

ورنه، در تاریخ افغانستان پادشاهان، حاکمان و جهال ولسی وبی تاریخ، بسیار بوده و حتی بسیاری از آن مفاخر، لشکرکشی های خویش برعلیه یکدیگر را در بدل بیست هزار روپیه و گرفتن یک زن بیوه متوقف می کردند و خون های ریخته شده هنوز نخکشیده که با برادردیگر خویش به بزم شمشیر و خون می رفتند. درتاریخ رسمی و همچنان تاریخ «روشنفکری!!» حتی یک مورد استهزاء و کینه نسبت به آن هیولا های تریاک خور وجود ندارد. اما زمانی که قلم درباب حبیب الله چرخانیده اند، فی البداهه، در کمال گمشده گی وابلهی، واژه های «دزد»، «سقاء» وده ها واژه های مستهجن از ذهن شان قی شده است. خوب، میراث تاریخ همین بوده که هست. چه کسی امروز نمی داند که مُدل محافظه کاری «پشتون»، جهل است؛ و مُدل محافظه کاری «تاجک»، ذلت وترس. اما مُدل محافظه کاری مکتب خوانده ها، منافقتی بوده است که در مکتوبات، رسالت!! خوانده شده است.
این چنین درامه ها در تاریخ مکتوب، بسیار است... و از آن درمیگذریم.

اعضای «كميسيون خاكسپاري پيكر امير حبيب الله خان كلكاني» شاید هنوز به روشنی احساس نمی کنند که درحال آفریدن یک تاریخ نوین اند که از گذشته باید درس بگیرد تا این گذشته، به حریم فردا راه نیابد. گر نیک بنگریم، گام به گام از نظر کاربردی و اهمیت، به ساختِ یک یک سلاح مهیب کشتار جمعی  سیاسی «تاریخی» نزدیک می شوند. سلاحی روانی، که، هم به جان بقایای محافظه کاری سنتی «قدرت و پادشاهی» می افتد و هم، خاطرِ پریشان«نخبه» های میلیونر وبی فرهنگ را قمچین خواهد زد. اما رسالت اصلی اش، نجات فرشتۀ «عدالت» است که جمیع مردم افغانستان درچهار گوشه کشور، درعطش آن می سوزند.

باید مواظب بود که کمیسیون خاک سپاری، درگیر توطئه یا افراط نشود. اگر همه چیز درظرف یک موضع خردمندانه واحترام آمیز نسبت به همه گان ریخته شود، درخت پیرِ دشمنی را که نادرخان و شیطان پرستان غرس کرده اند؛ از بیخ کنده خواهد شد.

این حرکت، پیآمد های سیاسی گسترده یی دارد و از هم اکنون، دکتر غنی را در یک دو راهۀ «انتخاب» قرار داده است که آیا فرمان رسمی اندرین باب صادربکند یا نکند. اگر لسان زمان را دانسته باشد و به موج پیش آمده، همرایی کند، محافظه کاران سنتی از جنس «نادرخانی» را به شور می آورد؛ اگر راه طفره، در پیش گیرد، خودش را در جایگاه نادرخان و استبداد سنتی قرار مید هد. دکترغنی، یگانه شخصیتی است که مسیرهای اشتباه و نفسانیات بحران قدرت در تاریخ افغانستان را بهتر از دیگران می فهمد. ممکن است فهم تاریخی، از اقدام رسمی حکومتی ایشان متفاوت باشد یا نباشد.
اکنون حادثه یی که مقرون به وقوع است، بسیاری از کسانی را که  موج انقلاب ها و بربادی های جنگ، تصادفاً و به غلط روی موج کشیده، دو باره در قعر گمنامی فرو خواهد بُرد. هرچند «نخبه» های ردۀ دوم و سوم سعی دارند خود شان را هم سوار این حرکت جدید نشان دهند؛ اما تبعات آن، زیرپای شان را به مرور خالی خواهد کرد.  تصور بنده این است که با برآوردن مأمول انتقال پیکر امیرکلکانی به «تپه شهرآرا»، بحران رهبری شمال نیز به طور خود به خودی به اوج خود می رسد و از دل این اوجنا، یک حلقه رهبری جوان خصوصاً درنسل نو «شمالی» در حال ظهور است.
این نسل، چالشی زنده وبی قید و شرط، در برابر «بزرگان» است. حکم زمان، یعنی همین.
اعضای کمسیون خاکسپاری، مآموریت دارند دو گور را حفر کنند: گور بی نشان حبیب الله را برای ظهور دوباره، و گور قارون ها و «خواجه بابو» های کنونی را که معمولاً درحال گریز از پیگرد تاریخ اند. بحران رهبری، به طور گریز ناپذیر، درحال دگردیسی است.