------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۴, شنبه

کابل! برایت همه روزه دِق مرگ میشوم.




آن لحظه های نیمروزی وحل شده درعدم که دیریست به رؤیا های بی بازگشت بدل شده اند، به تنهایی و پای پیاده به مکتب می رفتم. دم راه، خانه یی بود اعیانی که هماره از کنار دیواره های سایه ریزش  رد می شدم.  رد که میشدم... درآن خلوتِ تموز، معمولن این صدا به گوش می آمد و مرا جادو می کرد. اعجازش این است که گه گاه به خوابش می بینم.
کابل! من برایت همه روزه دِق مرگ میشوم.