------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۹, پنجشنبه

سخن اهل «دارالقرار قندهار» که این گونه است!

اسد «بودا»
هراس از دانایی



تعلق عاطفی به امرمجهول و هراس از دانایی در ذهن و روانی برخی نهادینه شده است. نماد عینی هراس از دانایی «فاروق اعظم» است که نمی‌تواند کین و خشمش به دانایی را پنهان کند. او، به جای تشویق و ترغیبِ مردم جنوب به درس و دانایی، ناراحت است که چرا تعداد شرکت‌کنندگان آزمون ورود‌یِ سراسری مکاتب دایکندی بیش‌تر از شرکت‌کنندگان قندهار است؟ روشن‌ترین معنی این سخن این است که چرا مردم دایکندی به مکتب می‌روند. چنین سخنی دانایی‌ستیزانه البته تشویق و همراهی حضار را نیز در پی دارد. 
پرسش اما این است که اشکال این کار در کجاست؟ آیا درس‌خواندن و به مکتب‌رفتن مردم فقیری که قوتِ لایموت شان نان جو و شخال و گندم است، چه زیان‌های احتمالی را بر جامعه تحمیل خواهد کرد؟ تقصیر مردم دایکندی نیست که در زیر باد و برف و آفتاب و خاک و باران درس می‌خوانند، این تقصیر قندهار است که به رغم آن‌همه شهرک‌ها و خانه‌های مجلل و لندکروزها و غصبِ سرزمین‌های حاصل، میل و شوقی به درک و مکتب ندارند. تقصیر پادشاهان و رهبران و ملاها و تاجران و جنران با نام و نشانِ شماست که مردمِ پشتو زبانِ ما را به این روگار گرفتار کرده‌اند که به تنها چیزی که باور ندارند، درس و دانایی و مکتب و دانشگاه/پوهنتون‌اند. تقصیر وزاری شماست که به فهرست‌کردن هزاران مکتبِ خیالی، نه تنها حق اطفال متعلمین پشتون، بلکه حق کل اطفال این آب و خاک را می‌خورد. تقصیر کسانی است که پس از بازگشت از دانشگاه‌های جهان مردم را علم و دانایی می‌ترسانند. تقصیر حامد کرزی، این وارث میرویس است که حاضر است در یک شب صدها هزار را دالر مصرف مهمانی و شراب و کباب و چرس و تریاک کند ولی حاضر نیست آثار عبدالحی را تجدید چاپ کند. تقصیر پروفسورهای چون حسنِ کاکر است که مردم پشتوزبان به فارسی‌ستیزی، تا سر حد کندن لوحه‌ی دانشگاه تشویق و ترغیب می‌کنند، اما خود شان حتا حاضر نیستند به زبان پشتو کتاب بنویسند. 
دستِ کم از زمان احمدشاه ابدالی تا کنون، قندهار «دارالقرار/پایتخت» مردم پشتون بوده است. اکثریت حاکمان پشتون، به شمول ملاعمر و کرزی نیز از همین شهر برخاسته‌اند و در همین شهر باغ و قلعه و خانه دارند. در برابر از تاریخ احمد شاهی تا بیانیه‌های طالبان دایکندی را «مرکز باغیان» یاد کرده‌اند. باغیانی که یا قربانی قتل عام و تاراج بوده‌اند، یا دار و ندار شان را حاکمان قندها به عنوان جزیه و مالیات و خراج از آن‌ها ستانده است. تا سه‌دهه پیش قانون، به این مردم ورود به مراکز تحصیلات عالی را نمی‌داد. حالا، اگر نتیجه‌ی سال‌ها انحصار قدرت و امکانات در قندهار «فاروق‌اعظم»، این دشمنِ سرسخت درس و دانایی است و نخبگانِ پشتو زبان وضعیت را به جای رسانده که رفتن در مکاتب در برخی از مناطق پشتون‌نشین «ننگ» و «شرم اجتماعی» پنداشته می‌شود، تقصیر کیست؟ چه راهی جز کسب دانایی و رفتن به مکاتب برای رسیدن به توسعه وجود دارد؟ چه گناهی دارد اگر دخترکِ دایکندی که با پای پیاده و کفش پینه‌پینه به مکتب می‌رود و چشمان بادامی‌اش گرد و خاک راه را پذیرا می‌گردد تا قلبش روشن شود، به دانشگاه راه یابد؟ آیا در جهان کسی سزاوارتر از او برای رفتن به دانشگاه وجود دارد؟
رهبران و نخبگانِ پشتون، مردم را به سمت تباهی مطلق هدایت می‌کنند. اینکه یک قرن و نیم پیش، مکاتب قندهار مروج تئوری «الاِبانه» اند و از آزادی مذهبیِ «بهائیان» دفاع می‌کند ولی اکنون از در و دیوار آن کین و تکفییر و خشونت و دانایی‌ستیزی می‌بارد، افتخار نیست، تباهی است و مسئول این تباهی نیز حاکمان و نخبگان پشتون که جز حذف و طرد و نفرت‌پراکنی و تشویق مردم به به دشمنی با مکاتب و دانایی کاری نمی‌کنند. به جای بردباری و روادای به کودکانش دشمنی می‌آموزند. مکتب شرمی نیست اگر به نام مکاتب دخترانه بیش‌ترین بودجه از وزارات معارف و نهادهای بین‌المللی بگیرند ولی ننگ و آب‌رو ریزی به شمار می‌رود اگر دختران و زنان به مکتب بروند و در خیابان‌ها بخندند و خوش باشند. قندهار به عنوان مهم‌ترین شهر پشتون‌نشین نماد واقعی وضعیتِ پشتون‌هاست. شهری پر از خانه‌ها و شهرک‌های لوکس و تاجرانی با پول‌های بی‌شمار، اما سراپا غرق در منازعاتِ محلی و قبیله‌ای. وضعیت این «دارُالقرارِ تاریخی»، نا آرامی و بی‌قراری مطلق است. آیا برای قومی که مدعی حاکمیت بر تمامی اقوام دیگر است، شرم نیست که پایتختِ فرهنگی و تاریخی آن‌ها به این سرنوشت گرفتار شده است؟ 
ترس از دانایی به اشکال مختلف توسط رهبران و نخبگان پشتو زبان میان مردم ترویج می‌شود. مردم پشتو زبان، به یک تجدید نظر اساسی و خودـ‌انتقادی بنیادی و خانه‌تکانی اساسی نیاز دارد. تا هنوز هر مشکلی را به خارجی‌ها و کافران و اقوامِ کشور فرافکنی کرده‌اند. واقعیت اما این است که بیش‌ترین کمک‌های کافران در مناطق پشتون‌نشین مصرف‌شده‌اند. مدافعین اصلی مردم پشتون در برابر هیولای طالب، غیرپشتون‌هاست. در نبود غیر پشتون‌ها، طالبان روزگاری را بر سر این مردم خواهند آورد که کل شرکت‌کنندگان آزمون ورودی دانشگاه‌های مناطق پشتون‌نشین، به اندازه اندازه ورودی‌های امسال قندرهار نرسد. خطاست اگر آن‌ها انتظار داشته باشند که اگر پشتون‌ها درس نخواند، دیگران نمی‌خواند. خطاست اگر تصور کنند، با کندن لوحه‌ی دانشگاه به زبان پشتو خدمت می‌کنند. به جای کندن لوحه‌های دانشگاه و توجیه آن کوشش کنند، بخشی از پول‌هایی را که مصرف چرس و شراب و موترهای آخرین درجه‌ی که سوارشدنِ بر آن‌ها در شهرهای چون برلین نشان شرم و بی‌عقلی است، در راه توسعه زبان مصرف کند. به آسانی می‌شود برای خود قصر و خانه ساخت، ولی ساختن خانه‌ زبانی آسان نیست. رنج‌های فراوان نیاز دارد. ساختن و معنا دادن به یک واژه، دشوارتر از ساختن یک شهر است و سال‌ها زمان می‌برد. 
می‌شود سرزمین کسی را غصب کرد، می‌شود با برنامه‌ی سیاسی جابه‌جایی جمعیتی و گسترش ناقلین ناامنی خلق کرد ولی نمی‌شود فکر و ذهن کسی را غصب کرد و یا به جغرافیای ذهن و فکر مردمی ناقلین و کوچی فرستاد. تاریخ، پیروز دانایی بر نادانی است. اصرار بر نادانی، زور و قدرت نمی‌آورد، منزوی‌تر و ضعیف‌تر می‌کند. سرنوشت نهایی اطفالی که در دایکندی گرسنه و برهنه به مدرسه می‌روند، در نهایت شهر است ولی سرنوشتِ قندهاری که خوب‌ترین امکانات شهری را در اختیار دارد، در نهایت مدارس دیوبند و دشت و صحرا و راه‌گیری. پیش‌رفت و دانایی کسی که در دایکندی درس می‌خواند، نیز پیش‌‌رفتِ تمامی مردم این سرزمین، اعم از ازبیک و تاجیک و پشتون و هزاره است، عقب‌ماندگی و پیوستن اطفال قندهاری نیز پس‌رفت همه و پیامدهای بدش را کل جامعه بر دوش می‌کشد. می‌دانیم که تن‌دادن به واقعیت‌ها و دانایی به وضعیت برای مردم پشتو زبان و اکثریت جامعة ما ویران‌گر است، ولی هراس‌ از دانایی ویران‌گرتر است. آموزش همگانی، یک ناگزیری تاریخی است و بدون دانش و دانایی زندگی ناممکن. لجاجت، در برابر علم و هراس از دانایی، نه درست است و نه عملی. چه بپذیریم، چه نپذیریم، آینده از آن دانایان خواهد بود!