------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۳, جمعه

کل کشور با یک نفس تنگی مواجه است. اختناق و تهدید از کنترول بیرون شده است. افغانستان هیچگاه نمی میرد؛ اما برای زنده ماندن، مثل همیشه قالب های مسلط را می شکند؛ غیر ازین، هیچ تصور دیگری نمی تواند وجود داشته باشد. من در روح خود، صدای یک بلوای عمومی و بسیار مهیبی را می شنوم که به انقلاب «میدان تحریر» ماننده است؛ نه به ویتنام، نه به بهار عربی. فقط بار دیگر به الگوی سنتی اش تبعید می شود: خشم حاصل از درمانده گی و تولید جهنم جدید برای خودش و دیگران.

چرا از خیزش دیگران انقلاب می روید؛ از ما، شورش؟ دلیل عمده اش این است که جغرافیا ونظام های افغانستان، از نقطه آغاز تا کنون، بدون یک نظریۀ همه پذیر سیاسی، بدون آگاهی از خود و جهان، بدون اولویت دادن به نیازهای اجتماعی و بدون اعتقاد به یک پارچه گی اقوام، کج ووج، در وابسته گی کامل، ولنگ لنگان به حیات خود ادامه داده است. افغانستان از نظر فلسفه وجودی، اقتصاد و دپلوماسی و آرمان تاریخی، یک نقطۀ کور است. این جغرافیه، دیر یا زود، شکستنی است؛ وهر پارۀ شکسته و جدا افتاده نیز شکستنی خواهد بود. عاملی که ظاهرن جغرافیا را با همان طرح مصلحتی قرن هژده و نوزده استوار نگهداشته، درمانده گی و از کار افتاده گی و افلاس فرهنگ سیاسی است.