------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

من در دوره های متفاوت، زنده گی، در موقعیت های بسیار طاقت فرسا وحاد، آن هم به ندرت، بغض کرده و لحظاتی بس کوتاه به گریه درآمده ام. اما صبح امروز وقتی بازمحمد مبارز را در ستیژ مسابقه مسکو دیدم که آمد و چهره اش در عقبۀ بیرق درخشید؛ سپس یونیفورم نبرد به تن کرد و سلامی زد، بی اختیار بغضم ترکید و به گریه درآمدم... آخ! این چرخ گردون لعنتی با ما چه کرده است! چه جوری بر ما رفته است که درهرگوشه یی از دنیا که پرتاب شده ایم، درد مشترک رهایمان نمی کند و یک پاره، وواکنش و زود شکن شده ایم؟ مردم کشور من، از شمال یا جنوب، شرق یا غرب، باید انتقام خود را از دنیا بگیرند؛ دنیایی که با هستی ما در چندین نوبت بازی سیاه را ادامه داده است.