------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۹۵ خرداد ۲۲, شنبه

آقای عطا «نور»؛ شما مولانا را رنجانیده اید.

مولانا و مثنوی، درهیچ جای دنیا به غیر از افغانستان دست کم گرفته نشده اند. 


وقتی والی بلخ به سازمان ملل و محمود «صیقل» از بهرِ دادخواهی برای اصلیت دریای معانی - مثنوی-  نامه فرستاد؛ فی البداهه از ذهنم گذشت: نامۀ سیاسی!

استاد عطا محمد «نور»؛ چه گونه به فکر مثنوی افتاده اید؟ ترک ها و ایرانی ها هرآن چه از دست شان پوره بوده، برشکوهناکی میراث مولانا و مثنوی، سخاورزانه افزوده اند. برفرض، اگر این مدرسه سلطان العلماء همچون گواه زنده و غیرقابل انکار - مثلاً- در تهران یا شیراز ازمیر وقونیه موقعیت میداشت، چه ها که نمیکردند. اما در زادگاه مولانا، هیچ خبری نیست. 
شما لابد درمی یابید سیاستگری وثروت، به تنهایی جاودانه گی نمی آورد؛ زیستن در قلمرو روح ومعنای یک سرزمین، جایگاهی شریفانه ایست، از نوعی دیگر که هم ریشه در عُرف اعتقاد دارد و هم رسم دنیا داری را، ارزشی فرا مادی عطا می کند. آیا گاه اندیشیده اید که در چند کیلومتری محل اقامت تان، پاره های مرده ی یک تمدن عظیم پارینه درفراموشی خفته و شما در مکانی فرمانروایی دارید که یکی از کهن ترین بلاد در کره زمین و تمدن شرقی به شمار میرفته است؟
تردیدی نیست که شماری از فرهنگیان درمرکزیت شما، از آن احادیث، بارها برشما روایت کرده اند؛ تکه های تاریخی را شنیده اید؛ اما فراموش کرده و به «کارهای مهم تر» سرگرم شده اید.
سخن کوتاه می کنم.
مدرسه ی سلطان العلماء والدِ مولانا جلال الدین محمد بلخی ومجموعه آثار باستانی بلخ درچند کیلومتری کاخ نورانی شما، زیرلحافِ پوسیده ی فراموشکاری وعزلت، دربستر احتضار و نابودی است. مولانا- شوریده سری برجهیده از دل قرون که اکنون آتشِ اسرار برقلوب نسل های هرمنوتیکی دنیای غرب، شعله ورکرده است؛ درآن مدرسه، بی گمان، درکنارپدر، نفس کشیده و آهنگ حق به جانِ دل نیوشیده و خانه ی «مثنوی معنوی» دلش، از ایام کودکی از همان مکان بنا شده بوده است...
سقف درسخانه ی سلطان العلماء دیگر تاب زمستان ها و هورای باد های زمستانی را نخواهد داشت. زود باشد که از جمع ندیمان، روزی یا شبی، کسی، خبراز فروریختن کامل آن کاخ معنا ومعنویت را به شما برساند وهمزمان با شنفتن آن خبر، آبروی شما هم همانند تنها باریکه ی بازمانده از سقف درسخانه، یک جا فرو خواهد ریخت. 

دردرازای پانزده سال، ازبرای قدرت وثروت مادی، بسا کارنامه ها به خود بسته اید که برشمردنش درین مختصر، ملالت آرد و حدیثی است که ناشنیده بِه! اگر با ساختن یک چهارراهی سفارشی به نام الکوزی و نبی زاده، محمد گل مهند ادای مسئولیت خود را افاده می دهید، با جمع کردن حداکثر سی یا چهل هزار خشت پخته به سایز خشت های به کار رفته دربنای قدیمی و مواد ترکیبی درساختمان درسخانه، سهل می توانید از انهدام کاخ فرهنگ ومعنویت مشترک مردم افغانستان جلوگیری کنید. آیا به راستی، قدرت ومادیت، حافظه و تاریخ را به گودالِ بی تفاوتی مدفون می کند؟

این موضوع را نه سال پیش نیز با شما دریک گفت وگو دو به دو مطرح کرده بودم. گفته بودید چشم انتظارکمک دولت ترکیه هستید. از حرف شما باورم شد که مولانا دیگر به گهوارۀ اجدادی اش ربطی ندارد. اگر در قرون گذشته، خوارزمشاه وقبچاقیان خرمهره ها را با دُر وگوهر معاوضه می کردند؛ درعصر شما نیز همان داستان ادامه یافت. چنگ به ریسمان همت و درایت خود تان بزنید. لطفاً ترتیبی بدهید که بازسازی درسخانه ی معرفت و مدارا دربلخ، بیش ازین در جمع امور ضاله حساب نشود. شما از چشمه ی معنویت و ارزشمداری فرهنگ وتاریخ جرعه ی بنوشید و مابقی امور به همت فرهنگیان ارجمند آن خطه به سر خواهد رسید. اگر نماز برای ادای عبادت و تزکیه ی روح می خوانید، مرتبه ی این کار از عبادت والاتر است. تاریخ را نرنجانید که این پیرِ ایام، بسی سخت رنجیده است و بیشتر ازین تاب جفا ندارد.
برای تقویت انگیزه ی شما به هدف احضار نفس های مولانا و دل سوخته گان اسرار عالم، پیشنهاد می کنم چند شب قبل از خواب، سری به مثنوی معنوی بزنید که پیرِ ما به شما خواهد گفت که:

ای برادر، تو همان اندیشه ای
مابقی از استخوان و ریشه ای

خدایا! ما با چه پدیده ای طرف هسیتم؛ بخوانید:


این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده‌ام
این بار من یک بارگی از عافیت بُبریده‌ام
دل را ز خود برکنده‌ام، با چیزِ دیگر زنده‌ام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده‌ام
ای مردمان، ای مردمان از من نیاید مردمی
دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده‌ام
دیوانه کوکب ریخته، از شورِ من بگریخته
من با اجل آمیخته، در نیستی پرّیده‌ام
امروز عقلِ من ز من یک بارگی بیزار شد
خواهد که ترساند مرا، پنداشت من نادیده‌ام
از کاسهٔ اِستارگان وز خوانِ گردون فارغم
بَهرِ گدارویان بسی من کاسه‌ها لیسیده‌ام
من از برایِ مصلحت در حبسِ دنیا مانده‌ام
حبس از کجا من از کجا؟ مالِ که را دزدیده‌ام؟
مانند طفلی در شکم، من پرورش دارم ز خون
یک بار زاید آدمی من بارها زاییده‌ام
چندانکه خواهی درنگر در من که نشناسی مرا
زیرا از آن کِم دیده‌ای من صدصفت گردیده‌ام
در دیدۀ من اندرآ و ز چشمِ من بنگر مرا
زیرا برون از دیده‌ها منزلگهی بگزیده‌ام

تو مستِ مستِ سرخوشی، من مستِ بی‌سر سرخوشم
تو عاشقِ خندان لبی من بی‌دهان خندیده‌ام


آقای والی، تمام اندوخته های مادی شما به همین قطعه ی دیوانه کننده می ارزد؟