------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۹, شنبه

اژدهای «ملی» در افغانستان

ما تا زمانی که «گذشته» را به دادگاه نکشانیم، زنده گی ما اسیر گذشته باقی خواهد ماند.


یکی از فرآورده های دست اول جعالی تاریخ و زندانی کردن اذهان نسل جوان در محبس دروغ، اژدهای توهم است. تا آخرین روزهای حکمروایی سردارداودخان، هنوز باورم می شد که کشورما ازنظر ثروت، اقتدار وبزرگی، مبداء کائنات است و خدا ازآستان عرش، برگۀ تولید دایمی«غیرت ومسلمانی»، «افغانیت» وسعادت دو دنیا را برای ما نازل کرده است.

 کتب درسی مکتب، میدان احادیث خود پرداخته دربارۀ «خان» های شاهزاده وپادشاهان «بابا» و لشکرکش بود که همیشه چشم شان به مال وثروت دیگران بوده و  به جای سامانمندی درون خانه و تکیه بر پیداوار حلال در سرزمین قابل دسترس، روی زین اسبان واشتران نشسته، اعلام حشر کرده، سوی «اصفهان» و هندوستان رکاب می زدند. ادبیات تبجیل از توهم به حدی جاذبه داشت که شکوهناکیِ قرون سپری شده درذهن من، بسی اوجناکتر از زنده گی درسال های سلطنت و جمهوری اول بود.

زیاد طول نکشید که کوه پیکره ها و صخره های باد کردۀ اوهام، درذهن «ما» به فروپاشی رفت. برای سه نسلی که کناره کورۀ رنج و عسرت زیسته و می زیند، فهمیدن این که چرا از جاده تمدن سازی و همگرایی پرت شده وبه انزوا رفتیم، دیگرزحمت زیادی ندارد.

این خانه، از همان اول، از نظرمغز ومحاسبه از «پای بست ویران» بود و با گشایش پنجره به سوی دریافت های ( حتی بومی) برای بهتر زیستی و توسعه، سرسازگاری نداشت. نیاز حیاتی برای ما در قرن هجده آن بود که از هوای تمدن و گشایش، دادوستد مسالمت آمیز و خود مولدی، نیرو می گرفتیم تا بنیادی برای بقا به وجود می آمد. متأسفانه چنین نشد، همه پادشاهان خرد وکوچک، صرفن به خرج روزانۀ حرم و خدم خویش می اندیشیدند. اژدهای توهم به حدی فربه شد که حتی جماعت تحصیل یافته ها، یکسره همه بی سامانی ها را به گردن «انگریز» حواله داده و قهرمان این داستان خسته کن، هنوز همان اژدهای توهم است.

 بنا برین، سرنوشت، دست کم دو صد سال به ما فرصت داد تا به خود آییم. چون جوابی نگرفت، ما را دور زد. همان نوع تمدنی که به بیان ویل دورانت، با نظم شروع می شود؛ با آزادی رشد می کند وبا هرج ومرج پایان می گیرد. سهم ما از تاریخ بیداری، یک نمای کاریکاتوری بود.
تاریخ معاصر ما بی نام شروع شد و سپس نام «افغانستان» به خود یافت؛ اما از صبح فردای حرکت خویش، از بی نظمی وهرج و مرج رنگ گرفت و درریگستان خود کامه گی و غفلتی گیج کننده و کاملن گریزان از مظاهر تمدن، فروهشت. حالا فرهنگ هرج و مرج، یک دنده گی، نفی هرپدیدۀ نافی ناتراشی ها ما، به حیثیت «ملی» بدل شده است. حاضر نیستیم توهم را در خون خود بکشیم. یعنی آسیب پذیری چند قرن، از ما همان اژدهایی ترسیم شده در مثنوی مولانا درست کرده است. همین که حق وناحق گرم می آییم، به نام «ارزش های ملی» به همه چیز حمله می کنیم و حتی از خاییدن گوشت های تن خویش نیز تحاشی نمی جوییم. 
     امریکا در دهه هشتاد، به نام «جهاد» همان اژدهای کرخت شده درسرمای قرون را در ما بیدار کرد. اژدهای مادر، خلف خود ( طالبان) را روی صحنه آورد و حالا طالب، خود سلف شده و اژدهای دیگری به میدان آمده است تا مناطق «محروسۀ» هرج و مرج طلبی اروریجینل وتاریخی ما را بقا وضمانتی باشد.