------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۱, دوشنبه

سرودۀ آخرالزمانی استاد اسحق «فایز»

گریه دارم
برایِ سالهایی که جنگ با اولین گلوله ها شلیک شدند
و خواب هایِ آرامشِ مان را ربودند
وقتی شبنامه ها پشت دروازه هایِ مان می افتادند
و ما هول می کردیم از بازکردنِ شان
و می هراسیدیم از غرشِ جتهایِ میک بیست ویک




گریه دارم
برایِ فصل هایی که تکیدیم
و برایِ شب هایی که باریدیم و دم نزدیم
برایِ جنگلِ کهن روستا هایِ مان که در آتش سوختند و خاکستر شدند
برای آسیاب قریه یی مان که توت هایِ مان را تلخان می کرد
و فرو ریخته است در ماتم خویش
برای یأس هایی که این همه عمر با خود یدک می کشیم
برای روز هایِ ندیده یی مان
و برایِ شبهایِ تاریک و یلدایِ مان
که گرسنه گی می بلعیدِمان
برایِ تو
برایِ خودم که دیگر هبوطِ دردگینی را انتظار می کشم.
گریه دارم
دیگر سلام ات نمی رسد
و دوری و فرقتی تلخ دود از دمارِ مان کشیده است
گریه دارم برایِ شام هایی که درپس کوچه هایِ خاک آلود، گم ات می کردم
و در گرگ و میشِ روزگار هنوزت نمی یابم
و میدانم که کودکی هایِ دردآگین و دوست داشتنیِ مان رفته اند
طاق ها و رواق ها افتاده اند
محبت ها خشکیده در اعماقِ قلبهایِ روستانشینان ما
و جنگ چون هیولایی مهیب فرشته یی عاطفت ها را قورت داده است.
گریه دارم
وقتی بیاد می آورم که دوستم داشتی
و در کشت زار هایِ گندم کم ات می کردم
و در سبزناکی هایِ گندمِ دانه بسته ات، می یافتم
و بر رویِ زانوانت به کبودی هایِ آسمان نظاره می ماندم
و در مردمک هایِ دیده گانت غوطه می خوردم
و از عطرِ آغوشِ دخترانه ات مست می شدم.
گریه دارم
برایِ سالهایی که جنگ با اولین گلوله ها شلیک شدند
و خواب هایِ آرامشِ مان را ربودند
وقتی شبنامه ها پشت دروازه هایِ مان می افتادند
و ما هول می کردیم از بازکردنِ شان
و می هراسیدیم از غرشِ جتهایِ میک بیست ویک
که انبار هایِ باروت بر روستا هایِ مان می ریختند
و زنده گی را با خود به آسمان ها فرا می بردند
و بعد در دود و گرد و خاک هایِ انفجار
دست هایِ مان یک دیگر را جستجو می کردند
وقتی گهواره هایِ کودکان چون تکه پاره ها به هوا می پریدند
و کودکی ها را با خود می پراندند با بالهای دود.
گریه می کنم
برای شبانگاهانی که مادر می گریست
و دردم را با پوست و استخوانش احساس می کرد
و میدانست دیری نمانده است برایِ دوری یی ناخواسته
و بعد رفت که رفت
و بعد ما تکه پاره هایِ یک زنده گی شدیم
و برهوتی در میانِ مان دهان باز کرد
وما از خوفش بار ها از خواب هایِ مان پریده بودیم.
گریه دارم
برایِ آرزوهایی که در دلهایِ مان ماندند
برای امید هایی که در دلهایِ مان تکیدند
و برای تقلایی که هرگز جرئت اظهارش را نداشتیم
برای خدایی که در دلِ مان می درخشید
و دامانِ مهرش را می بوئیدیم 
و شادمان بودیم
و او را در روایت هایِ حافظ می یافتیم
و با او مهربانی ها می کردیم
و او مهربانی را به ما می بخشید
و حالیا در نومیدی هایِ وحشتِ حیات او را از یاد برده ایم
و از آن است که فلاح از دلهایِ ما کوچیده است
و ما با خویشتنِ خویش تنهاتریم
و زمان نیز خونریز تر شده است
و شش جهت هایِ مان را سوسمارِ گزنده یی تنهایی، تنیده است.
گریه دارم
برایِ عمری که رنج را برایِ خودش خرید
و چه سودایِ تلخی در این بازار در افتاد
و ما همه چیزِ مان را به باد دادیم
و از کشتی که با رنج ریخته بودیم
درو کردیم خار هایی که انتظارش را نداشتیم
و باد کردیم کشتی را که باد شده بود
و دانه هایِ خوشبختی درآن خشکیده بودند و تلف شده بودند.
گریه دارم
برایِ سرزمینِ مان
که در چنبره اژدهایِ خودی گیر افتاد
و بیگانه گانش سوختند
و ما تاراج شده بر خوان هایِ برباد رفته، زانوی حزن بغل گرده ایم
و برایِ بربادی هایِ مان حیرانیم
و نگاه هایی مان تا دور دست ها سیاهی می بیند
و خورشید در فلق هایِ دور دست
در افق ها گیرمانده است
و گویی سپیده دمی تا رستاخیر برنمیدمد.
گریه دارم برایِ تو
برایِ تو که در تقلایِ سختی گذشته ها را از یاد برده یی
و برایِ خودم که باور نمی کنم
زنده گیی مان چگونه فلسطینی بود
که دهه هاست زجر می کشد
و آزادی را در صبرا و شتیلایش
بوی می کشد
و عطرِ خون می بوید و تیر باران و قتل عام.
می گریم برایِ کودکانِ کوهدامن
برایِ مادرانِ قندهار
برایِ پیرمردانِ هلمند
برایِ پکتیایی که در خون می تپد
برایِ تاکستان هایِ شمالی که سوخته اند و کاریز هایش تشنه لب اند
برایِ کودکانِ بدخشانی که تریاکِ فقر آن ها را مستانه به خواب می برد
برایِ زن هایِ قالین باف
وقتی که جوانی هایِ شان را زود تر پشتِ کارگاهِ قالین پیر می شوند و قامت شکسته
برایِ گدا هایِ شهرم
و برایِ کودکانی که کتاب و قلم، دست هایِ شان را رها کرده است
و در فقری جانگداز دست فروشی می کنند
و آرزو هایِ شان در دود و گرد و خاک و هایهویِ جاده ها تباه می شود
برایِ دستفروشانی که تا شامگهان داد می زنند و نان می آورند
و فرزندان شان را تسلی میدهند
برایِ فردایی که شاید به ناگهان در انفجاری از هم بپاشد
و برایِ آنان دیگر نیاید.
گریه می کنم
برایِ دردی که در نجوایِ دردگینی پنهان است:
"مُجی تیری محبت کا سهارا مِل گیا هوتا...
اگر توفان نهی آتا کنارا مِل گیا هوتا"
گریه دارم
زیرا توفان ها آمدند
و دیگر سحرگاهی برایِ مان نماند
و ما دست هایِ همدیگر نگرفتیم
و در کشتییِ توفان زده یی زنده گی
به هرسوی پرت شدیم.
گریه دارم
برایِ" ای شعله یی حزین، ای عشق آتشین..."
گریه دارم برای مُقَدَّرِ خودم
که تباهی معنا شده است
"و اگر توقان نهی آتا...."
گریه دارم
برایِ سرودی دردگین
"چلو دلدارُ چلو، چاند کی پار چلو..."
و دیگر کنار هایِ مان خالیست
تو چون ستاره یی تابناک به اعماقِ کهکشانِ روزگار رفته یی
و دیده گانم را یارایِ دیدنت نیست.
گریه دارم
برای یادِ پدری که رفته است
و برایِ یارانی که رفته اند
و با خویش دلجویی هایِ روزگار را برده و خاک کرده اند
و دیگر یارانی همدل نمی یابم
تا شانه هایِ شان تکیه گاهی برایِ من باشند
و اشک هایم را پناه گاهی تا بر رویِ آنها بریزند
و در اعماقِ جانِشان خانه کنند.
گریه دارم
برایِ کودکان فقیرِ جهان
برایِ آزاده گانِ جهان
که تلاش دارند انسانیت را زنده سازند
و جهانخواران، تکاپوهایِ شان را خورد می کنند.
گریه دارم
برایِ کارگرِ فقیری که روزگارش بهی نمی یابد
و عرق هایش هر روز مروارید هایِ خوشبختیِ سرمایه داران می شوند
و کودکانش در فقر بزرگ می شوند.
گریه دارم برایِ خودم
برایِ یاد هایم
برایِ خواب هایم.
ایدوست کجایی؟
که اشک هایم را نمی بینی
و من در گریه زارانِ عمرم خواهم مرد.
27 اسد 1395
کابل