------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۱۳, شنبه

کتاب «پرویزآرزو» در دست احمد شاه «مسعود»

داکتر سمیع حامد در باره‌ی قهرمان ملی شهید احمد شاه مسعود سخن می‌گوید:
روانشاد احمد شاه مسعود: دکترعبدالله به تعبیر حافظ، «شاهد بازاری» است.



...

شهید احمد شاه مسعود همیشه سرشار از « انرژی» بود ... هر بار که می‌دیدی می‌پنداشتی جوانی است که تازه « چریک» شده است ... همان اندازه که از جنگ سخن می‌گفت از فرهنگ نیز گپ می‌زد ... سخن مشهورَش این بود که «عملیات برای ادبیات» است ... ما از نظر «عقیده» باهم اختلاف جدی داشتیم اما همیشه بحث می‌کردیم و از گفتگو خسته نمی‌شد ... وقتی بحث طولانی می‌شد شوخی‌ها آغاز می‌شدند ... از فکاهی در باره‌ی داکترها و انجنیرها تا دست‌انداختنِ اطرافیان. روزی هنگام احوال‌پرسی دیدم داکتر عبدالله نیست ... احوالش را پرسیدم؛ گفت: 
در کارِ گلاب و گل حکم ازلی این است
بعد با خنده به من گفت: در مصراع دومش حافظ چه میگه؟ (این عادتش بود)
گفتم: کاین شاهد بازاری وان پرده‌نشین باشد
خندید و به شوخی گفت: داکتر عبدالله «شاهد بازاری» است ... بوت‌های لوکس پوشیده و رفته خارج که سیاست کند. 
در همین وقت قوماندان علم گفت: به لطفِ خدا و همکاری شما پیروز شدیم!
شهید مسعود نگاهی کرد و گفت: با خدا کسِ دیگر را شریک نکن!
قومندان علم می‌خواست بیش‌تر گپ بزند؛ با خنده گفت: ما از فرهنگ گپ می‌زنیم ... بمان ماره ... قوماندان و ملا ره به اِی گپ‌ها چه؟
در همین وقت یکی از پیلوت‌های مشهور افغانستان آمد و می‌خواست خصوصی گپ بزند ... شهید مسعود گفت: خلاصه بگو!
تا مقدمه‌چینی کرد؛ گفت: نتیجه ره بگو!
پیلوت گفت می‌خواهم خصوصی گپ بزنم ... شهید مسعود گفت: تا حال مه روی کار سابق تو «پنسل‌پاک» نزدیم ... هر وقت او سیاهی پاک شد باز گپ بزن!
داکتر صاحب مهدی و استاد حمید مهرورز هم به ما پیوستند ... شهید مسعود از بکسَش یک کتاب شعر کشید و برایم گفت: این کتاب امروز برایم رسیده است.
نخستین کتاب شاعر هنرمند ما «پرویز آرزو» بود ... تا دیر شب شعرهایش را خواندیم ... شهید مسعود عادت داشت که در باره‌ی تحلیل شعر زیاد سوال میکرد ... من نام پرویز آرزو را همان جا شنیدم و شعرش زیاد خوشم آمد. 
بعد در باره‌ی وضعیت بحث شد ... یک بار به شوخی پرسید: افغانستان با کِی ساخته می‌شود؟
گفتم: با کسانی که آگاه باشند، شکیبا باشند و واقعاً « کُخِ کار برای وطن» داشته باشند.
گفت: اِی‌نمی «کخکی»اش خوشم آمد ... راستی هم. بعد از آن همیشه این داستان را هرجا قصه می‌کرد.