------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۱۸, پنجشنبه

مسعود با دیدن کارتون و صفحات طنز خیلی زیبا می خندید



در اوج جنگ های تنظیمی در اواخر سال 1371 من یک کارتون را در صفحه نخست «هفته نامه کابل» نشر کردم. کارتون، یک مجاهد ریشو و بدخوی را نشان می داد که در دستان و دو پاهایش، شمشیر بسته شده بود. پای با دست درجنگ بود، دست با پای، پای با پای، و دست با دست. 
دست و پا ها به حدی با هم جنگیده بودند که تا نیمه کار، یک دست و یک پای آن مرد ریشدار قطع شده بود. شادروان احمد شاه مسعود همیشه عادت داشت که اول صفحۀ داخلی طنز را باز می کرد و میخواند و میخندید و به دیگران توضیح میداد. این بار، همین که چشمش به کارتون مجاهدی افتاد که با خودش در جنگ است، سایه یی خاموش از چشمانش عبور کرد. به من اشاره کرد:
جوان، بیا این جا بنشین ( کمی پهلوی خود جا خالی کرد) استاد سیاف، روانشاد عزیز مراد و استاد دانشیار و جمع کلانی از قوماندانان هم حضور داشتند. رفتم کنارش نشستم. تا چند لحظه که صفحات آخری و میانی را از نظر می گذراند، چیزی نگفت. سپس اخبار را روی میز گذاشت و ظاهراً با دیگران صحبتش را ادامه داد. 
جرقه یی به مغزم زد که مرا برای چه کنار خود خواسته است!
وقتی استاد سیاف ودیگران غرق صحبت خود شدند، مسعود بزرگ آهسته رخ به سویم گشتاند و آهسته در گوشم گفت:
اگر کسی یک روز هم به خدای متعال ایمان داشته باشد، این کارتون را نشر نمی کند!
سپس گفت: گپم خلاص شد!
من یکه خوردم. گفتم: چطور؟
گفت: چطور ندارد... احساس شخص خودم همین است.