------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۱۳, شنبه

حکایتی کوتاه از روانشاد استاد آصف «آهنگ» درباره امیرحبیب الله

در روح و سرشت ما آدم ها نمودارهایی ناپدیدار بسیار است که حتی وقتی از دنیا می رویم نیز وقوف به حضور آن اسرار در درون خویش نمی شویم.
بخش اعظم تاریخ ربوده و مصادره به نظام کین و غدر شده است. با دو باره نگاری تاریخ٬ یکسویه گرایان و کانکریت سرشت ها٬ در برابر حبیب الله آرام آرام اهلی می شوند.


صبور «رحیل» درنمایه خویش نوشت: از یادمان نرود که امیر حبیب الله کلکانی نه تنها عیار که صوفی وارسته یی نیز بوده است. عیاری و تصوف را رشته هاییست بسیار محکم. این قصه را برای اثبات این ادعا از قلم جنت مکان محمد آصف آهنگ می آورم. اهنگ مینویسد:
"کاکا سید احمد از متنفذین کابل بود. در شهرآرا باغ و منزل خوبی داشت و در زمان سراجیه و امانیه در صف اعیان بود. در دورهء حبیب الله بیکار ولی سابقاً با حبیب الله که او را «لالا» میگفتند آشنایی داشت.
روزی «لالا» را در باغ خویش دعوت نمود. از دروازهء باغ تا تختی که بالای جوی ...آب برای مهمانان زده بود، پاینداز از مخمل گران قیمت فرش کرده بود.
حبیب الله وقتی که داخل باغ شد و این پذیرایی رادید، بالای مخمل پا ننهاد و به کاکا سید احمد گفت:
- آغا صاحب، مه آدم غریب هستم و پادشاهی از خداست، پاینداز ها را جمع کن.”
ببینید، استغنا را. بنگرید دل به خدا و خاک داشت. پادشاهی مغرورش نکرده بود و انکسار فقیرانه داشت. و تماشا کنید بزرگی روح کسی را گفتند بیسواد بود و و و!
پ. ن: یادداشت بالا بخشی از نوشته ییست که زیر نام "امیر حبیب الله کلکانی در برگهایی از نوشته های آزاد حدود ده سال پیش نوشته شده بود.
http://www.isteqlal.blogfa.com/post-60.aspx
http://www.ariananet.com/modules.php…
http://www.ariananet.com/modules.php…