------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۲۶, دوشنبه

ترمپ بعد ازغلبه بر 16 رقیب حزبی خویش روی صحنه آمد!

نویسنده: جوزف استیگلیتز، برنده جایزه نوبل اقتصاد در سال 2001
منبع: پراجکت سیندیکیت/ مترجم: روزبه آرش 


دیپلماسی ایرانی: در طول هفته های اخیر به دور و اطراف جهان مسافرت کردم و به طور مکرر با دو پرسش مواجه شدم: 

آیا قابل تصور است که دونالد ترامپ در انتخابات ریاست جمهموری آمریکا برنده شود؟ و چگونه نامزدی او تا این جای رقابت ها دوام آورده است؟

در پاسخ به سوال اول، اگرچه پیش بینی سیاسی حتی از پیش بینی اقتصادی هم سخت تر است، شانس برنده شدن تا حد زیادی به نفع کلینتون است. با این حال، نزدیکی رقابت (حداقل تا همین اواخر) تبدیل به یک راز شده است: کلینتون یکی از واجد شرایط ترین و شایسته ترین نامزدهای ریاست جمهوری است که ایالات متحده تا کنون داشته، در حالی که ترامپ حداقل های لازم را هم ندارد و هیچ آمادگی ای در او دیده نمی شود. علاوه براین، کمپین ترامپ با رفتارهایی هنوز زنده باقی مانده است که تا پیش از این به شانس هر کاندیدایی برای ادامه رقابت، پایان می داد.

پس برای چه آمریکایی های این بازی رولت روسی (شانس یک در برابر شش برای پیروزی ترامپ) را ادامه می دهند؟ کسانی خارج از آمریکا به دنبال پاسخ این سوال هستند، چرا که نتیجه بر زندگی آنها نیز تاثیر می گذارد هرچند خود آنها تاثیری بر نتیجه ندارند. همه این ها ما را به سوال دیگری می رساند: چرا حزب جمهوری خواه ایالات متحده، نامزدی را معرفی کرده که حتی رهبرانش آن را قبول ندارند؟

بدیهی است که عوامل بسیاری به ترامپ برای غلبه بر 16 رقیب خود در مرحله مقدماتی حزب جمهوری خواه کمک کرده است تا او به اینجای کار برسد. شخصیت او بسیار مهم بود و مردم بسیاری جلب شخصیت واقعا گرم تلویزیونی ترامپ شدند. اما چند عامل اساسی دیگر هم وجود دارد که به نزدیک شدن رقابت انتخاباتی کمک کرد. برای شروع باید گفت که وضع اقتصادی آمریکایی ها از یک ربع قرن پیش بدتر شده است. متوسط درآمد کارکنان مرد تمام وقت، کمتر از 42 سال پیش است. برای افراد با تحصیلات متوسط پیدا کردن کار تمام وقت با دستمزد مناسب و معقول به طور فزاینده ای دشوار شده است. 

دستمزد واقعی (با حساب تورم تعدیل شده) در پایین جدول توزیع درآمد، نسبت به تمامی این سال های اخیر قرار دارد و تقریبا جایی است که 60 سال پیش در آن نقطه حضور داشت. بنابراین جای تعجبی نیست که ترامپ مخاطبان گسترده و مشتاقی را به خود جلب کرد وقتی که گفت اقتصاد دولت فاسد است. اما ترامپ هم در تشخیص و هم در ارائه راه حل در اشتباه است. اقتصاد آمریکا به عنوان یک مجموعه کلی در شش دهه گذشته روند خوبی داشته است: تولید ناخالص داخلی حدود شش برابر افزایش یافته است. اما ثمرات این رشد به تعداد نسبتا کمی از مردم بالای هرم ـ افرادی مانند خود ترامپ ـ رسیده است که صاحب منافع هستند و از طرح ترامپ مبنی بر کاهش عظیم مالیات، بهره بیشتر و گسترده تری می برند.

در این زمان، اصلاحاتی که رهبران سیاسی قول آن را داده اند تا با آن رفاه را برای همه تامین کنند ـ از جمله تجارت و آزاد سازی مالی ـ قابل دسترس نیست. خیلی از این آرمان دور هستیم. کسانی هم که بهبود استاندارد زندگی آنها متوقف شده یا حتی استاندارد زندگی آنها کاهش یافته است به این نتیجه ساده رسیده اند: رهبران سیاسی آمریکا نمی دانند درباره چه صحبت می کنند یا این که دروغ می گویند (یا هر دو).
ترامپ مقصر تمام مشکلات آمریکا را تجارت و مهاجرت می داند. او در اشتباه است. آمریکا حتی بدون تجارت آزاد، با مساله صنعتی زدایی شدن مواجه شده است: با پیشی گرفتن بیش از حد بهره وری از رشد مورد نیاز، بازار کار جهانی در بخش صنعتی و کارخانجات با کاهش روبه رو شده است.
شکست معاملات تجاری به خاطر پیش دستی شرکای تجاری نیست. بلکه به این دلیل است که دستور کار تجاری ایالات متحده با منافع شرکت های بزرگ درهم تنیده شده است. شرکت های آمریکایی کار خود را به خوبی انجام می دهند و این جمهوری خواهان هستند که تلاش ها برای اطمینان از حداقل منافع تجاری شرکت های آمریکایی در معاملات تجاری را مسدود کرده اند.
بنابراین بسیاری از آمریکایی ها احساس می کنند از نیروهایی که خارج از کنترل آنها است ضربه خورده اند و نتایج تلاش هایشان ناعادلانه است. حالا بدیهیات همیشگی زیر سوال رفته است: آمریکا سرزمین فرصت ها بود و هر نسلی از نسل گذشته خود بهتر می شد. بحران مالی جهانی، نقطه عطفی برای بسیاری از رای دهندگان شده است: دولت های آنها بانکداران ثروتمند را نجات دادند کسانی که آمریکا را تا آستانه نابودی برده بودند، در حالی که آنها تقریبا هیچ کاری برای میلیون ها آمریکایی عادی که شغل ها و خانه هایشان را از دست دادند، انجام ندادند. سیستم نه تنها نتایج ناعادلانه ای به وجود نیاورد بلکه به نظر تقلبی هم درکار است.
پشتیبانی از ترامپ، حداقل تا حدی در خشم گسترده، به دلیل از دست دادن اعتماد به دولت، نهفته است. اما سیاست های پیشنهادی ترامپ وضعیت را بسیار بدتر خواهد کرد. اقتصاد، حرکتی رو به پایین خواهد داشت در حالی که وعده های کاهش مالیات به طور قطع به نفع آمریکایی های پولدار و شرکت های بزرگ خواهد بود و نتیجه ای بهتر از آخرین باری که این روش امتحان شد در پی نخواهد داشت.
در واقع راه انداختن جنگ تجاری با چین، مکزیک و سایر شرکای تجاری ایالات متحده که بخشی از قول های ترامپ است، همه آمریکایی ها را فقیرتر می کند و موانع جدیدی بر سر همکاری های جهانی برای رسیدگی به مشکلات حیاتی جهان از جمله داعش، تروریسم جهانی و تغییرات آب وهوایی ایجاد خواهد کرد. استفاده از پولی که می توان آن را خرج سرمایه گذاری در تکنولوژی، آموزش یا گسترش زیرساخت ها کرد برای ساختن دیواری بین آمریکا و مکزیک برجی از اتلاف منابع است.
نخبگان سیاسی آمریکا باید به دو پیام توجه کنند. نظریه ساده انگارانه نئولیبرال بنیادگرا، که سیاست های اقتصادی را در طول چهار دهه گذشته شکل داده به شدت گمراه کننده است. رشد تولید ناخالص داخلی در آینده به افزایش نابرابری قیمت ها خواهد انجامید. اقتصاد قطره چکانی (سود تدریجی به طبقه فقیر در نتیجه افزایش ثروت طبقه پولدار) دیگر کارایی نخواهد داشت. بازار در خلا وجود ندارد. انقلاب تاچرـ ریگان که قوانین و کارکردهای بازار را برای سودرسانی که بالانشین ها دوباره نوشته بودند، به خوبی در افزایش نابرابری عمل کرد اما در ماموریت خود برای افرایش رشد شکست خورد.
این ما را به پیام دوم می رساند: ما نیاز داریم یک بار دیگر قوانین اقتصادی را بازنویسی کنیم، این بار این اطمینان را حاصل کنیم که شهروندان عادی نیز از مزایا بهره مند می شوند. سیاستمداران در آمریکا و جاهای دیگر که این درس ها را نادیده بگیرند باید پاسخ گو باشند. تغییر مسلترم پذیرش خطر است. اما پدیده ترامپ ـ و چند مورد مشابه از تحولات سیاسی خطرناک در اروپا ـ بیشتر نشان دهنده عدم توجه به این پیام ارسالی است: تقسیم جامعه به تضعیف دموکراسی و تخریب اقتصاد منجر می شود.