------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۲۷, سه‌شنبه

ایده‌های ترس‌آور اسد «بودا»


مدت‌هاست که با ایده‌های ترس‌آور راه می‌روم، می‌خوابم و بیدار می‌شوم.


 صبح‌ها وقتی از خواب بیدار می‌شوم، با من از بستر بر می‌خیزند. گاهی تصور می‌کنم، این از خواب برخاستن نوعی تظاهر است. هرگز به خواب نمی‌روند تا بیدار شوند. مدت‌ها ساده‌لوحانه تصور می‌کردم که این ایده‌ها را می‌شود نوشت، در قتل‌گاه کاغذ کشت، به صورت کتابی دفن و از خود دور کرد. اما حالا نظرم عوض شده است. تصور می‌کنم آن‌چه باید گفته و نوشته شود، در قالب گفت و چاپ در نمی‌آید، آن‌چه گفتنی و چاپ‌شدنی است، ارزش چندانی ندارد و نمی‌تواند ما را از شر ایده‌های ترس‌آور نجات دهد. 
یک‌بار، یک ایده‌ترس آور را در مرز دانمارک خط‌خطی کردم. بین کیف‌ام گذاشتم و به این امید که سر فرصت آن را تکمیل کنم، تا پاریس آن را با خودم بردم. هنگامِ بازنویسی آن در پاریس، نا گهان این احساس به من داست که من یک حیوان‌ام. حیوانی که زندگی‌اش را دوست دارد. برای زنده‌ماندن تلاش می‌کند و خودش را به هر در و دیواری می‌زند. بقیه‌اش هرچه هست، ریا و تظاهر است. برای سرکوبِ حیوان‌بودن در خود، آن ایده‌های خط‌خطی‌شده را در خیابانی بین سطل آشغال انداختم تا دیگر مزاحمت نکند. احساس کردم سبک شده‌ام. به هتل برگشتم تا بخوابم. دقیقن هنگام رفتن به بستر ایده‌ی ترس‌آور دیگری به سراغم آمد و ناگزیر شدم آن را خط‌خطی‌کنم.
ایده‌ی ترس‌آوری خط‌خطی شده در پاریس را مدت‌ها با خود حمل کردم. با آن به برلین، کوپنهاگن و استکلهم و گوتنبرگ سفر کردم. شبی در گوتنبرگ، در یک خانه‌ی ویلایی در میان جنگل‌ تنها بودم و موسیقی نپالی گوش می‌دادم. ناگهان به سرم زد که ایده‌‌هایی را که در پاریس خط‌خطی کرده بودم، با ریتم ملایم موسیقی عرفانی بالی بازنویسی کنم. در نیمه‌های صفحه‌ی سوم بود که دیگر صدایی موسیقی را نمی‌شنیدم. احساس کردم، من یک خلاء‌ام. یک فضای موهوم و خالی و تاریکی که جابه‌جا می‌شود ولی ضریبِ تاریکی آن هم‌چنان ثابت است. برای سرکوبِ خلاء و اثبات زور زورکی وجودم، یادداشت‌های خط‌خطی‌شده را بیرون از خانه در میان جنگل آتش زدم. هنوز وارد خانه نشده بودم که ایده‌های ترس‌ناک‌تری به سراغم آمد و مجبورم کرد نیمه‌شبی آتش‌زدنِ یک خلاء در بین جنگل را بنویسم. مدت‌هاست که با این ایده‌هایی ترس‌آور درگیرام؛ ایده‌هایی که نمی‌شود آن‌ها را نوشت و در کتابی دفن کرد. فقط می‌دانم در همه‌جا و در همه حال با من هستند، حتا در آن لحظه که با خودم می‌رقصم، به دست و پا چلفتی‌ام می‌خندند ولی در هر صورت هنوز گورستانِ واقعی خود را نیافته‌اند. شاید هم گورستانِ جز خودم ندارند!