-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۵ آذر ۱۴, یکشنبه

خامک دوزی های حمیرا «قادری« در آتش افتاد


نماد بالنسبه فرهنگی بانو حمیرا «قادری»، چه داوطلبانه، با یک فتوای از سرِ نابسنده اندیشی، بی مناسبت و سرسری انگاری فروریخت.

کاش حمیرا «قادری» داستان سرای اندیشه ورز، پیش از همرسانی آن پاره نبشته، شیشۀ هردم خیالی در بارۀ «قهرمانان» سیاسی و تباری را از غبار واکنش شتابزده می زدود. من به دور ازهرگونه حس تعلق تباری به این موضوع نگاه می کنم.

قلب من از کوتاهه یی که در بارۀ پدیدۀ «قهرمان» ها درعصر حاضر نگاشته بود، بی درنگ وغافلگیرانه به درد آمد. خاکستری در ذهنم ته نشین شد و هرگاه گور بی نشان حمیرای فرهنگی را سراغ بگیرم، لای همان خاکستر را بالا می زنم. زهرنگاری های محافظه کاران سنتی قدرت در بارۀ «قهرمان ملی» و قهرمان های تباری که برای بقای افغانستان جنگیده اند؛ از شکوهناکی کارنامۀ زنده یاد احمد شاه «مسعود»، جنرال دوستم و استاد عبدالعلی مزاری چیزی کم نمی کند و پاسخ نگاری به ترهاتی ازین دست- مثلاً از قلم حکمت خلیل کرزی- کمترین ارزشی ندارد؛ مگر حساب حمیرا «قادری» از یون و طاقت و دیگر قربانیان تراژدی جنگ پرهول، جداست.

حمیرا! با یک تیر، قلب های صد ها هزار تن از جان فدایان افغانستان و پیروان«قهرمانان» را سوراخ کردی. وقتی در سه شنبه هجده حوت 1394 تمام اخلاصت را درظرف دو  واژۀ «جنرال سلام!» ریختی و  هراس نامۀ بیزاری از طالبان در روزنامه «هشت صبح» برگ وبار دادی، و با سوزن جان، گل های بی روح آشوب و «سیاست ندانی» را بر پارچۀ خامک دوزی نبشتی، گاهی از خویشتن سوال نکردی که روزی همان «جنرال» را با تحقیرآمیز ترین واژه های رایگان بر سکوی «پهلوان پنبه» های سربازار مقام خواهی داد؟
نفهمیده بودی که جنرال دوستم، قهرمان دفاع از افغانستان در سه دوره و برازنده ترین نماد تاریخ ازبک های افغانستان است؟
درتاریخ شش اسد 1395 با اقرار به لسان و تصدیق به قلب، فتوا دادی که «افغانستان مدیون قوم هزاره است.» حالا که همه را با یک چوب پیش انداخته ای، لابد دانسته باشی که قوم هزاره هم یک «قهرمان» تاریخی دارد که «جان به فنا داد، تا زنده شما باشید.» چه حال افتاد که قهرمان همان قوم را که افغانستان مدیون آن هاست؛ ناگه بر سبیل قرینه سازی، زیر دوچرخه می اندازی و همه را با «پهلوان پنبه» ها ضرب می زنی تا دوچرخۀ والد گرامی شما راحت از گور آنان رد شود؟

نیازی نیست در شرح احوال قهرمان ترین چریک سیاستگر و پایه گذار تقوا و روحانیت در دشمنی و جنگ – شادروان احمد شاه «مسعود» برایت به حجم «هفتاد من مثنوی» گرد آورم. چون، خود افاده داده اید که «سیاست» نمی  دانید و درزیرچتر وحشت طالبان فقط «کوک کوک خامک» کرده ای؛ اما شناختن قهرمانان تاریخ مردم نیازی به تردستی سیاسی ندارد؛ اگر وجدانی بصیر در اندرون بجوشد، با «کوک کوک خامک» روی پارچۀ تجربیات دست کم 25 سال اخیر می توانید به این مرتبۀ شکرگزاری برسید ک زمانه را چه حال افتاد که «قفل ها» ی طالبان درهم شکستند ولشکریان دجال که از « زیبا بودن و زیبا ماندن، درس وکتاب» کابوسی چرخان دور سرتان آفریده بودند؛ به آمر و ناهی دایمی سرنوشت تان مبدل نشدند؟

آن کاری بود به قول بابک سرخ رو، «کارستان»، که میراث جاودان «قهرمان ملی» است. 
پیشروی روی خط مستقیم، ربطی به پیچ وتاب سیاست ندارد. یک خرده حافظه با چاشنی درست اندیشی و سلامت وجدان، این کلاف تأسف بار را در نفسانیات آدم آب می کند. خوانش برگ هایی از تاریخ «مقاومت»، داشتن حداقل گوش شنوا ومسئول به روایات زنده درباره قهرمانان زنده و نازنده به خصوص کارنامۀ آخرین چریک تاریخ انسان- احمدشاه «مسعود» بزرگ» چنان زحمتی ندارد که آدم را به گودال پرت نویسی بیاندازد. اگر این هم توقع بسیار بزرگی است، دمی چشم ببندید که زمانه چه گونه دگر شد که شما با خیال راحت، بدون ترس از دجال ها، قلم میرانید؛ نگاره می اندازید؛ با لذتی که از داده ها و یافته های خویش نصیب شده اید، بدون «شرم هفده ساله» جنرال قهرمان ازبک را با بهره وری از خلسۀ لذت بار ادبیات به آغوش می کشید.
آن «ملخ ها»ی تعصب و نامردی، با خون وخشم های به نوشت نیامدۀ کدامین «پهلوانان پنبه ای» در پنج دورِ ایلغار بر پهندشت «شمالی» و یک بار در مزارشریف متلاشی شدند که شما  با پارچۀ «خامک دوزی» همراه با «لیدا، شکیبا، کتایون وسوسن» از «پستوخانه» بیرون آمدید؟
حمیرا! حس وگرایش به انصاف، موهبت الهی در روح آدم است. یادت است که درسال چهارم طالبان « کم کمک خو گرفته بودی به دیوارهای بلند خانه ها...» یادت است که «طالبان یورش آوردند تا «شما» زنان درفقدان عشق و زنده گی بمیرید... و با هم به رسم طالبانی، یکی یکی مردید؟»  این همه بی دردی و چپه نویسی را می توانید تا دیرنشده، با یک «اعتراف هشت مارچی» جدید از صفحۀ کارنامۀ خویش محو کنید. زنده گی میلیون ها انسان مدیون همان رهبران نظامی است که از سوی شما «پهلوان پنبه ای» لقب گرفته اند. اگر کسی اسیر این پندار باشد که شرایط حاضر، تحفۀ جورج بوش به حمیرا، لیدا، شکیبا و سوسن است، حقا که سزاوار بازگشت به همان پستو خانه های گذشته است. «عمرآدمی تضمین ندارد»؛ حمیرا، پاشو، جبران کن که آن چنان گفتار در شآن تو نگنجد.