-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۵ دی ۲۵, شنبه

دکتر برایدن درجلال آباد چی قصه کرد؟

سرگذشت باور نکردنی سرباز انگلیسی که یگانه بازماندۀ پیروزی افغان ها در قرن نوزده و هشداری برای مأموریت جنگی امروزی است. 
روزنامه دیلی میل- نویسنده: تام کایل
ترجمه گر: رزاق مأمون


جنگ اول انگلیس- افغان در قرن نوزده، با انهدام کامل نظامی بریتانیا پایان یافت.  یک کتاب تازه زیرعنوان «بازگشت یک شاه: جنگ برای افغانستان» اثر ویلیام دارلیمپل، به بازگویش داستان افغان ها پرداخته و پی آمد های آن در رابطه به مأموریت جنگی امروزی را توضیح داده است. 
نخستین بار، نگاه تیزبین یک افسر جوان درقلعه جلال آباد، او را دید که سوار بر اسبی کثیف و خسته، در پهنۀ خشک زاری در دامنه های بلند کوهستانی در افغانستان راه پیموده بود.  وقتی عملۀ نجات از راه رسید، با شبه مردی مواجه شدند که سرش چاک خورده و انیفورم ژنده اش به شدت خون آلود بود. او بیشتر به مرده شباهت داشت تا فردی زنده در نظر آید. اما وقتی از وی پرسیدند که «ارتش (بریتانیا) درکجاست؟»، ویلیام برایدن- جراح دستیار- پاسخ داد: « همان ارتش خودم هستم!»

ماجرا در 13 جنوری 1842 پیش آمد و آن اسکاتلندی سی ساله ( دکتربرایدن) تنها بازماندۀ ارتش بریتانیا بود که سه سال پیش به افغانستان یورش برده بود. 
به علت گسترش نا خرسندی انگلیس از نفوذ روسیه در منطقه، دربهار 1839، ارتش سند شامل 20 هزار سرباز و دو برابر همین تعداد از نفرات قشون به هدف شروع نخستین جنگ انگلیس- افغان به حرکت درآمدند. 
لارد اوکلند گورنر جنرال انگلیس در کلکته از بیم این احتمال که دوست محمد خان امیر افغانستان با تزار روسیه متحد شده باشد، تصمیم گرفت شاه شجاع مخلوع را جانشین او بسازد. واقعیت این است که لارد اوکلند قبل از تجاوز به افغانستان، از قطع روابط دوست محمد با تزار روسیه آگاهی نداشت. 
مگر آن ها پیشقدم شده و در ماه آگست،  کابل را تصرف کرده و شاه شجاع، جایگاه قبلی خود را دو باره به دست آورد و دوست محمد، روانۀ تبعیدگاه هند شد.  
مگر بعد ها بریتانیا همانند اسکندر کبیر تا ایالات متحدۀ امریکا که به افغانستان تازیده اند، به زودی دریافتند که تصرف این کشور، آسان تر از نگهداری آن است و به زودی در دام بلایی گرفتار آمدند که  به بزرگ ترین فاجعه نظامی امپراتوری بریتانیای قرن نوزده شهره گشته است. 
شرح کشتار دسته جمعی ارتش بریتانیا، درکتاب جدید ویلیام دارلیمپل نویسنده و تاریخ نگار اسکاتلندی که خود هنگام سفر به افغانستان جهت رد گیری مسیر عقب نشینی ارتش بریتانیا در قرن نوزده، با مخاطراتی رو به رو شد؛  تشریح شده است. 
انگلیس درجریان دو سال اشغال، شاه شجاع را برسر قدرت نگهداشت، مگر نا آرامی ها در خارج از شهر کابل رو به گسترش بود. 
در اواخر سال 1841 شورشی به رهبری اکبرخان فرزند دوست محمد آغاز شد. درین حال، فرماندهان ارشد بریتانیا درکابل در یک خوشبینی مرگباری فرو رفته بودند. 
جنرال بالامقام، ویلیام الفنستن، دشت نشین سکاتلندی به فرماندهی و رهبری ارتش منصوب شده بود؛ مگر وی از زمان جنگ واترلو تا آن دم، به مأموریت فعال گماشته نشده بود و از بیماری نقرس رنج می برد. سرویلیام مکناتن، سکاتلندی بلند بالا وقاضی سابق، مشاور ارشد سیاسی وی بود که در قانع کردن کمپنی هند شرقی برای بازگرداندن شاه شجاع به صحنۀ قدرت، زمینه سازی کرده بود.
معاون مکناتن، سرالکساندر برنس اهل مونتروز که قرابت دوری با رابرت برنس شاعر داشت، مشوره داده بود که دوست محمد مورد حمایت قرار گیرد؛ اما مشورت وی نادیده گرفته شده بود. 
در نوامبر 1841 جماعتی از مردم برخانۀ الکساندر برنس حمله ورشدند و هنگامی که وی تلاش کرد فرار کند، به دست مهاجمان قطعه قطعه شد. الفنستن از دادن پاسخ قاطعانه به مهاجمان قسی، کوتاه آمد و علی الظاهر، این علامت ضعف، بر بی باکی شورشگران بیفزود. 
مکناتن سعی کرد از طریق معامله با اکبرخان، اوضاع را رو به راه کند؛ مگر درجریان یک جلسۀ از پیش طراحی شده در 23 دسامبر به اسارت کشیده شد و اکبرخان با گذاشتن میلۀ تفنگچه در دهانش، او را از زنده گی ساقط کرد.

درچنین احوالی، الفنستن پیر و فرومانده، در نا امیدی فرو رفت و حاضر شد که کابل را واگذاشته و با افراد خویش به طور امن به سوی جلال آباد بگذرد. به نظر می رسید که اکبرخان با این امر توافق داشت و بامداد شش جنوری 1842، عقب نشینی 4500 انگلیسی و سربازان محلی همراه با 12 هزار تن از نفرات اردوگاه ارتش، به سوی جلال آباد در نود میلی ( 540 کیلومتری) شرق کابل آغاز شد.

(درآن زمان، مسیرهای ناهموار و پیچاپیچ از کابل تا جلال آباد، احتمالاً به مقیاس 540 کیلومتر معادل نود میل بوده؛ اما اکنون فاصله راه به نصف کاهش یافته است. مترجم)

مگر تقریباً از شروع عملیات عقب نشینی، واضح شده بود که اکبرخان به وعده های خویش پایبند نخواهد بود. در طول روز که انگلیس در سرمای زیر صفر، دربستر عمیق برف به آهسته گی راه می پیمود، هزاران تن از شورشیان افغان از دامنه های مرتفع، بر ارتش درحال عقب نشینی به آتشباری مرگباری دست زدند. 
حوالی شب، شمار مشابهی از شورشیان دشمن بر بازمانده های نفرات، درهنگام خواب حمله ور شدند که بسیاری از آنان دیگرهرگز از خواب بیدار نشدند. در روز ششم عقب نشینی فقط چند صد نفر، به گذرگاه جکدلگ رسیدند. شب  12 جنوری راه شان به وسیلۀ درختان خاردار بلوط مسدود شده و آماج حملات سختی قرار گرفتند. از مجموع قوای ته کشیده تا آن دم، به شمول دکتربرایدن، حدود هشتاد نفر توانستند خود را از راه بندان زنده بیرون بکشند.

او ( دکتربرایدن) صحنه را این طور به یاد می آورد:
«گیرو دار وحشتناکی بود. ، یک افغان به قصد کشتن من، با کارد ضربۀ سختی بر سرم وارد آورد که از اسب به زمین خوردم  و اگر یک پارۀ  مجلۀ بلک وود ( Blackwood’s Magazine) را در بین کلاه علفی خویش نگذاشته بودم، مرگم حتمی بود. همان بود که ضربۀ خنجر، یک پاره از استخوان «جمجمه ام» را خرد کرد. دیدم که وی می خواهد دومین ضربه را برمن حواله کند، و من با شمشیر تیزی به مصافش رفتم و تصور می کنم چند انگشت دست ضارب را قطع کردم. او یک باره از جا پرید و من دیگر بی کلاه ماندم. آنانی را که با من یکجا بودند، هرگز دو باره ندیدم. من دو باره با سربازان پیوستم و دست و پا زنان از موانع عبور کردم. 
یک سرباز سواره در واپسین لحظات مرگ به برایدنِ زده و زخمی گفت که براسب او  سوار شده و برای یافتن گمشده ها در تاریکی طی طریق کند. اکثر بازمانده ها – حدود بیست افسر و چهل وپنج تن از افراد- به قطعۀ 44 پیاده تعلق داشتند. آن ها تا سپیده دمِ فردا، در بلندای تپۀ گندمک ایستاده بودند که به در محاصره افتادند. 
آن ها در یک رویارویی نا برابر تا آخرین لحظه از خود پایداری نشان داده و یک به یک از پا درآمدند. ازین میان پانزده سواره باقی مانده که بعد از ورود به فتح آباد در پانزده میلی مقصدگاه درجلال آباد، محلی که برای شان قبلاً از مصئونیت آن جا اطمینان داده شده بود؛ در نتیجه یک کمین به قتل رسیدند. 
تنها دکتر برایدن ازین معرکه در رفته بود. وی نوشت: « من به تنهایی جلو می رفتم که نگاهم به نفرهایی افتاد که سنگ های کلانی را در دست های شان گرفته بودند. با زحمت، چهارنعل تاختم و افسار را در دهان نگه داشتم و با چرخانیدن شمشیر به سوی چپ و راست از بین شان رد شدم. آن ها با خنجرهای شان قادر نبودند خود را به من برسانند و صرفاً یکی دو سنگ  به سویم پرتاب کردند.
کمی جلوتر، سروکارم با یک یک دسته دیگر مشابه به همین گروه افتاد. یکی شان با تفنگ دست داشته اش به سویم تیراندازی کرد که شمشیرم را به دو نیم کرد و از بدنۀ شمشیر تا دسته اش، فقط شش اینچ باقی ماند.»

برایدن به طوراعجاز آمیزی دو باره توانست جان به سلامت ببرد؛ ولی بعد متوجه شد که « اسب بیچاره گلوله خورده و اکنون به سختی می تواند مرا روی دوش خود حمل کند.»
«سپس نگاهم به پنج مرد اسب سوار سرخ پوش افتاد؛ با این تصور که از گروه گشتی های خود ما هستند، به طرف شان پیش رفتم. مگر مردان سواره همه افغان بودند. تلاش کردم از جا در بروم؛ ولی اسب من به سختی حرکت می کرد. وقتی یکی از آنان مرا دنبال کرد و راه را برمن بست، حاضر باش در برابرم قرار گرفت و این درحالی بود که همان تکه باقی مانده از شمشیر شکستۀ من از دسته اش جدا شد و بر زمین افتاد. او از کنارم رد شد؛ مگر دو باره به من نزدیک شد. دراثنایی قصد حمله داشت، من دستۀ شمشیر را به سوی سرش پرتاب کردم. او جا خالی کرد و از جناح چپ به عقبم دور خورد. 
با احساس ناتوانی به پائین خم شدم تا دسته شمشیر را از زمین بردارم. گمان می کنم او فکر کرد که من تفنگچه را می پالم؛ چنان که رخ دور داد در کمال شتابزده گی فرار کرد. من خیال کرده بود در جیبم تفنگچه دارم، مگر مفقود شده بود. من بی اسلحه، برحیوانی نا توان سوار بودم که بیم داشتم قادر به رسانیدن من به جلال آباد نخواهد بود. غم زده بودم و از  سایه ها می ترسیدم. من واقعاً فکر می کنم امکان داشت از زین به زمین سقوط می کنم؛ اما زین پخچ بود.»

اما چشمان تیز بین افسری در حصار جلال آباد به برایدن افتاد و گروه نجات فوری برای کمک به او دست به کار شد. او بعد از التیام زخم هایش به خاطر آورد: « درجریان معاینات، یک زخم شمشیر در زانوای چپم، و همچنان، در سر و دست چپم تشخیص داده شد و گلوله یی که به درون شلوارم رفته بود، پوست بدنم را خراشیده بود.»
«اسب از پا افتاده که سر راست به طویله رانده شده بود، به زمین غلتیده و هیچگاه دو باره از جایش بلند نشد.»

 برایدن در جنگ دوم انگلیس- برما در سال 1852 به خدمت گماشته شد. او با زن و فرزندانش در 1857 به حیث پزشک در یک کندک مستقر در شهر لکنهو به کار پرداخت و هرچند از یک محاصرۀ مشهور جان به سلامت برد، از ناحیۀ ران به سختی مجروح شده بود. 
وی سال بعد دریک کمپنی خدماتی حمام مشغول به کار شد و پانزده سال عمر باقی ماندۀ خود را در آرامش سپری کرد و درفرجام، درسال 1873 درخانه اش در نزدیکی منطقه نیگ، در روزشایر چشم از جهان بست.
درهمین حال، ظرف چند ماه پس از کشتار (انگلیس ها) درجلال آباد، بریتانیا ارتش انتقام گیر خود را به منظور حملۀ ضربتی و درهم کوبیدن اکبرخان به افغانستان گسیل کرد.
با وصف آن که شاه شجاع کشته شده بود، بریتانیا تصمیم گرفت از افغان ها زهرچشمی بگیرد و در سپتامبر 1842 قبل از آن که کابل را به مقصد هندوستان ترک گوید، شهر کابل را باردیگر به قبضه در آورد و با خاک یکسان کرد.
دوست محمد از سوی بریتانیا آزاد شد و به کابل بازگشت و تا سال 1863 که دارفانی را وداع گفت، برسر قدرت بود. گفته می شد که در درازای هزارسال، وی نخستین زمامدار افغانستان بود که به مرگ طبیعی از جهان رفت. (این نظریه موهوم و مبهم است. مترجم)
اکنون، بین فجایع اولین جنگ با افغان ها و اوضاع  جاری درافغانستان، شباهت های چشمگیری وجود دارد. رئیس جمهور کرزی، زمامداری دیگر، بدون داشتن پایگاه و نفوذ درخارج از پایتخت- کابل- از همان قبیلۀ شاه شجاع سر برآورده؛ آن هم در زمانی که اولادۀ همان مردان قبایلی که ارتش بریتانیا را تارومار کردند، اکنون رزمنده گان پیاده، درصف طالبان اند.

زمانی که دارلیمپل نویسنده در هنگام اقامت در هند، پژوهش هایی روی کتابش انجام می داد، اغلب اوقات به افغانستان سفر می کرد؛ مگر نخستین سفرش، تقریباً آخرین دیدار وی به شمار می رفت. او در سیت عقبی یک موتری نشسته بود  که او را از فرودگاه قندهار برداشته بود و از استقامت شیشۀ عقبی موتر آماج تیراندازی قرار گرفت. 
او فیلسوف مأبانه به یاد آورد که آن حادثه « یک حملۀ کارتمام بود. خوشبختانه لایۀ وسطی شیشۀ موتر ضد گلوله بود، ورنه...»
در دیدار سال 2010 نویسنده مایل به دیدن از جاهایی بود که با جنگ اول افغان رابطه داشت. 
هدف مشخص وی دیدار از آخرین موضع ( قوای معدوم شدۀ انگلیس درقرن نوزده) درگندمگ بود؛ مگر طالبان دربیش از هفتاد درصد شهر، به شمول مسیرعقب نشینی ارتش انگلیس، حضور نیرومند داشتند.
از آن پس، بخت وطالع دارلیمپل شگوفان بود. رئیس گروه محافظان حامد کرزی، اثر او – آخرین مغل- را مطالعه کرده بود و به وزیر حکومت، انور جگدلک، سرکردۀ یک قبیلۀ محلی که خود را فرمانده مجاهدین در نبرد علیه شوروی در دهۀ 1980 قلمداد می کرد؛ هدایاتی داده بود. اجداد او در سال 1842 تلفات مهلکی به انگلیس وارد آوردند؛  چنانی که وی به دارلمیپل گفت:« آن ها (انگلیس ها) ما را مجبور کردند برای دفاع از شرف و عزت خویش، اسلحه برداریم. بنا برین ما تا آخرین نفر آن حرامزاده ها را، به هلاکت رسانیدیم.»
انور جگدلک توافق کرد که دارلیمپل را در رفتن به مناطقی که انگلیس ها را قتل عام کرده بودند، همراهی کند. روز موعود، نویسنده ( دارلیمپل) خودش را درمیان کاروانی از واسطه های جنگی و در محاصرۀ بادیگارد های اسلحه بردوش یافت.  زمانی که در مسیر عقب نشینی نیروهای انگلیس روان بودند؛ انور جکدلگ برایش گفت: در دهۀ 1980 که ما روس ها را به خاطر شما می کشتیم، امریکا ما را جنگجویان آزادی لقب داده بود. اکنون آن ها ما را به نام جنگ سالار می شناسند.»
با رسیدن به زادگاه جکدلگ، او اولین باری بود که بعد از رسیدن به مقام وزارت، از خانه اش دیدن می کرد. باشنده های محل پافشاری کردند قبل از آن که  دور سفره کباب و پلو بنشینند، آن ها را در قریه به یک گردش خاطره انگیز ببرند. هنگام صرف نان چاشت، دارلیمپل از جکدلگ در بارۀ شباهت ها بین نخستین جنگ انگلیس- افغان و اوضاع جاری سوال کرد. جکدلگ گفت: « دقیقاً مشابه همدیگر اند. در هردو دوره، خارجی ها به خاطر منافع شان به این جا آمدند؛ نه به خاطر ما. آن ها می گویند که «ما دوستان شمائیم و می خواهیم شما را یاری دهیم.؛ مگر آن ها دروغ می گویند.»

دارلیمپل به خاطر می آورد: « قریب پنج بجۀ بعد از ظهر و لحظات آخری چلپ و چُلُپ نان خوردن بود که معلوم شد برای رفتن طرف منطقه گندمگ خیلی ناوقت شده بود. در عوض، ما رهسپار جلال آباد شدیم؛ جایی که مسیر حرکت تنگ و باریک فرار ارتش انگلیس را در آن جا کشف کردیم.»
«معلوم شد که صبح همان روز در منطقه گندمگ جنگ درگرفته بود.  طولانی شدن جشن ( درخانه جکدلگ) ما را از رفتن مستقیم به کمینگاه نجات داد. »
وقتی سربازان برای تخریب کشت زار های خشخاش به محل آمده بودند؛ درعین زمان ما به جکدلگ رسیدیم و ساکنان محل که درانتظار به سر می بردند، از طالبان محل خواستند که آن ها را در برابر سربازان کمک کنند.  
« به دنبال درگیری که صورت گرفت، 9 پلیس کشته، شش موتر تخریب و ده تن شان به اسارت طالبان درآمدند. جنگ دقیقاً در همان محلی اتفاق افتاد که در سال 1842 انگلیس ها تا آخرین لحظه در آن جا دست به مقاومت زده بودند. »