-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

ه‍.ش. ۱۳۹۶ فروردین ۱۵, سه‌شنبه

فلسفه «آرش» بی مرزی بود؛ نه دعوای مرزی

ما و مسئله‌ آرش- اسد «بودا»

پیوست قبل از متن (گزارشنامه افغانستان): منظور از انتظار 150 ساله عمر «داوودزی» لحظه شماری برای همان تیررها شدۀ آرشی که یک روزی به زمین بیفتد؛ پس همه باید درگرو فرو افتی همان تیر گمشده باشند؛ زنده گی مهم نیست.



می‌شود مسئله آرش را به گونه‌های مختلف مطرح کرد. ۱). آرش تیری را در کمان نهاد و رها کرد، تا بگوید مرزهایِ حیاتِ سیاسی یک مردم بستگی به برد تیر آن‌ها دارد. ۲) آرش تیری را در کمان گذاشت به هوا رها کرد و آن تیر هنوز در هوا سرگردان است و به زمین فرود نیامده و در نتیجه ادعای مالکیتِ قلمرو مشخص بی‌هوده است.
فعلن باید منتظر ماند. پس از نشست تیر است که نوبت به دعوای مالکیت بر قلمرو مشخص معنا پیدا می‌کند ۳). آرش می‌دانست که مرزسیاسی، امر برساخته و همانند دیوار برلین یک دروغِ سیاسی است. در نتیجه تیری را در کمان ننهاد و کمانش را خالی کشید تا بگوید این‌همانی میان بخشی از زمین و انسان‌های خاص، یک باور غیر انسانی است. 
هرکسی از آرش تفسیری دارد. تجربه‌ی شخصیِ من نشان می‌دهد که تفسیر سوم درست است. آرش، يك «آواره» بود. تیری در کمان ننهاد و مرزی را مشخص نکرد. من در قلمرو جهان فارسی و اسطوره‌ای آرش متولد شده‌ام ولی هرگز تجربه‌ي قلمرو، خانه و وطن ندارم. گذشته‌ام، مرا بی‌پناه در دشت هلاک کشتار رها کرده است. جمع عظیمی از مردمان ساکن در این قلمرو نیز سرنوشتِ شبیه من دارند و از قلمرو اسطوره‌ای شان گریزان‌اند. در نتیجه، می‌توانم بگویم که آرش یک کمان‌گیرِ آواره بود و با کشیدنِ کمان خالی به ما گفت: پیوند طبیعی میان انسان و بخش خاصی از زمین، باور تهی و غیرتجربی است. زمین خانه‌ی مشترک آدمیان است و هر انسانی حق دارد، قطع نظر از این که در کدام جغرافیایی زبانی و فرهنگی متولد شده است، در هرکجایی از زمین زندگی کند.