-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۶ فروردین ۲۹, سه‌شنبه

مشاوران « این جا بزن و آن جا بزن»

پرتو «نادری»


مرد جهان دیده یی از بخارا بر گشته بود، مردمان به دیدار او می رفتند و او روایت های شگرفی می کرد از بخارا و بخاراییان! 
باری روایت می کرد: چون در بخارا تنگ دست شدم ، روزی رفتم به بازار تا کاری بیابم و از دست مزد آن روزگار بگذرانم. چون از قدیم گفته اند:
این شکم بی هنر پیچ پیچ
صبر ندارد که بسازد به هیچ
در بازار تا به گذر هیزم شکنان رسیدم،مردان دیدم همه تناور و نیرومند ، هیزم میده می کردند و صدای تبر ها بود که در همه سوی می پیچید!
رفتم به نزد کلانتر هیزم شکنان، او از من پرسید: کمالت در چیست؟
گفتم هیزم شکنم. در کوهستان های بلند هیزم شکسته ام، در بیشه زاران هیزم شکسته ام و در باغستان ها هیزم شکسته ام!
مرد گفت چه خوب، ما هم به چنین کسی نیازمندیم.
القصه کلانتر مرا با خو برد و کنده چوب های بزرگی را نشانم داد و تبری داد بزرگ ،با دسته ی دراز!
گفت یا الله کارت را بی آغاز و این کنده چوب ها را میده کن! 
مردی با کلانتر نیز بود، نازک اندام که گویی گل دسته نکرده است. کلانتر به او اشاره کرد و گفت: این مرد با تو کار می کند.
تبر من پیوسته بر کنده های چوب فرود می آمد و پاره های چوب بود که به هر سوی پرتاب می شدند!
اما این مرد پشت سر من نشسته و دست و پای تکان نمی داد.
نیم روزان بود که کنده های چوب همه شکسته شدند.
رفتم به نزد کلانتر و گفتم کار تمام شد!
کلانتر دست در جیب کرد و یک درهم بر کف دست من گذاشت! باز دست در جیب کرد و سه درهم بیرون آورد و گذاشت روی دست آن مرد.
چشمانم از حیرت بیرون زدند؛ اما کلانتر بی خیال از تعجب من ، پرسید: فردا هم می آیی!
گفتم می آیم؛اما پرسشی دارم که همه چوب ها را من میده کردم و این مرد کنار من نشسته و تماشا می کرد. چگونه به او سه درهم می دهی و به من یک درهم؟
کلانتر گفت: مگر این مرد هنگامی که تو آن کنده چوب های بزرگ را می شکستی، نمی گفت: این جا بزن و آن جا بزن!
گفتم گاهی می گفت؛ اما من کار خود را می کردم و این ضربه های تبر من بود که کنده چوب ها را می شکست نه این جا بزن و آن جا بزن این مرد!
کلانتر گفت: بدان که این مرد رگ شناس بزرگ است و رگ چوب را خوب می شناسد و می داند که رگ چوب کجاست و چون می گوید این جا بزن،آن جا بزن، این سخن ساده یی نیست. این سخن از رگ شناسی او بر می خیزد! چنان است که تبر چوب شکن در جای مناسب فرود می آید و کنده های بزرگ به آسانی میده می شوند. اگر این جا بزن و آن جا بزن این رگ شناس بزرگ نمی بود، تو این همه چوب را در سه روز هم نمی توانستی میده کنی، این جا هر کس به اندازه ی دانش و کارش مزد می گیرد!
بر اساس شایسته گی و لیاقت است که کسی در گروه " این جا بزن و آن جا بزن" برگزیده می شود!
بخارا سرزمین کارشناسان و مشاوران است، اگر چنین نمی بود ، ما به این همه شکوه و آبادانی نمی رسیدیم!
این جا در کنار هرچوب شکن، یک " این جا بزن و آن جا بزن" نیز کار می کند و کارها همه سامان است!
دیدم چاره یی نیست ،سرم را پایین انداختم و روان شدیم. کلانتر صدا زد: اگر می خواهی روز های دیگر هم بیا که کنده چوب های دیگری نیز هست که باید میده کنی! آن سکه بر کف دستم بود و در راه که می رفتم با خود می گفتم:
کاش به جای این همه زحمت، رگ شناس چوب می شدم و مشاور در امور رگ شناسی چوب که نه کاری می کردم و نه عرقی می ریختم، بر جایی می نشستم پیاله چایی سر می کشیدم و تنها گاه گاهی می گفتم : این جا بزن و آن جا بزن! نامم بلند می بود و نانم در روغن!
پرتو نادری