-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۶ تیر ۷, چهارشنبه

زنده گی، همسایۀ من است

«متشکرم ( سگرت را بلافاصله روشن کرد) البته کمی عجیب است... آسیایی هستی؟»
«افغانستان»
«عالی... فکرمی کنم نامش را شنیده ام اما نمی دانم کجاست!»





از هوای بارانی بعد از ظهر ها هوایی می شوم. می روم به کوچه های فرعی کناره بزرگ راه (Princes High Way) یا کافه هندی کنار ایستگاه قطار. یک روز بارانی گذارم به دون کاستر افتاد. سگرتی روشن کرده و  رو به روی سوپرمارکت وینسفیلد ایستاده بودم. صدایی از عقب آمد:
«معذرت می خواهم... می توانی یک دالر یا یک سگرت برایم بدهی؟»

رو دور دادم. ازین عبارت ده واژه ای، صدای موج دار یک زن با کلاس برخاسته بود. تمنای خشک حاجت مندانه درنگاهش نبود. تیغ جادویی آفریده گار، در صورت لعابی وصافش، دو خط افقی هریک به طول دو سانتی شق زده بود که عبارت باشد از دوچشم تقریباً بادامی در دو سوی دیوارۀ کوتاه بینی خوش ریختِ مخروطی.
«البته... یک سگرت هم دارم و این یک دالر هم مال شما!»
«متشکرم ( سگرت را بلافاصله روشن کرد) البته کمی عجیب است... آسیایی هستی؟»
«افغانستان»
«عالی... فکرمی کنم نامش را شنیده ام اما نمی دانم کجاست!»
من بعد از هجای نام خودم، نقشه گوگل را در صفحه موبایلم گردش داده و برایش نشان دادم.
«اوه... احتمالاً سرزمین زیبایی است، مگه نه؟»
لج کردم و زیر لب فقط گفتم: «قلب آسیاست» 
حلقه های شکستۀ دود از دهان زن درهوا معلق می زدند. دلم وقتی گرفت که حسی در سینه ام خلید که او صدایم را نشنید یا نشنیده گرفت. اما آن غریبه را چه نسبتی با من که خودم را برایش ترجمه می کردم. خوب شد نشنید... بسیارخوب شد که نشنید.
  اگر به دو دسته قوسی گیسوان خاکستری آویخته از کناره های شقیقه هایش، کمی ژل مالیده بود نمای معکوس بروت های سلوادوردالی در صورتش ترسیم می شد. از قرار معلوم مانند زن از خود راضی، به تکلیف خودش عمل کرده  ولی از نگاه های پرسان من لابد کمی متعجب شده بود. 
«من جانگ می هستم... از کوریا»
«شمال؟»
«اوه! نه ، جنوب! هه هه هه...» 
«البته که... سرزمین سامسونگ را با شمالی های مظنون چه کار... از دیدنت خوشحالم.»
جانگ می ذوقمندانه چرخی زد: سامسونگ قشنگ!
مثل همۀ آدم های نژاد زرد، درته چشمان نیمه چاک جانگ می، به جای نور شفاف، جانوری خاکستری و به ظاهر بی آزار لق می خورد. 
گفت: من هم ازین تصادف خوشحالم.. هرگاه روز دیگر ببینمت قول می دهم به قهوه دعوتت کنم. امروز نمی دانم مرا چه شده بود بکسک پول وکارت هایم را روی میز فراموش کردم... بعد از نیم ساعت راننده گی یادم آمد... با این حال برایم خجالت آورنیست احساس می کنم متعجب شده ای که... خودم می گویم. یک دالر و هفتاد سنت درجیبم بود؛ یک دالر به اضافه یک سگرت از تو گرفتم! خوب، مگه توهم زده ام؟ برای این که راحت شوی عرض می کنم گدا یا معتاد نیستم و در شرکت (Telstra) کارمی کنم. 
« نه، چه حرف ها... چرا احساس می کنی من دلگیر ومتعجب شده باشم؟»
«نمیدانم... بعضی وقت ها اتفاقاتی پیش می آید... واقعاً نمی دانم.»
«اتفاقات... همه اش اتفاقات است...»
«سریع می آیند سریع می گذرند...سریع فراموش می شوند.»
با واژه های شمرده گیرش دادم:
«اما تو- باز- این جا- می آیی!»
دستش را که بی اختیار به نشانه وداع بالا برده بود دوباره پائین آورد: یعنی چی...
«چون احساس می کنم چنین اتفاقی می افتد، چون متعجب شده ام.»
 «هه هه هه متشکرم! و درکل می دانم چه احساسی داری... به قیافه ام نمی خورد مگرنه؟!»

 کف درشت فرش سنگی را با گام های نرم پشت سرگذاشت و زیگنال عبور از پیاده رو را هم فشار داد اما معطل ناشده با تندی میان صف فشردۀ موتر ها درتوقف گاه نا پدید گشت. این سو که نگاه کردم، دروازه چرخان ورودی فروشگاه وینسفیلد یک عده آدم های سیاه وسفید  و زیبا و کمتر زشت را یکه یکه از گوشه راست می بلعید و یک عده را دانه دانه از گوشه چپ تفاله می کرد.
روز بعد هم هوا بارانی بود و در آستانه ورودی مرکز خرید ایستاده بودم. با واژه های شمرده گفتم:
«تو- باز- این جا- می آیی!» 
بی معطلی متوجه شدم که جانگ می احتمالاً زود تر از من درآن جا پلکیده بوده و سپس ظاهراً درصف ایستاده بود تا دستگاه خود پرداز پول فارغ شود. جمپرآبی نسبتاً پف شده، او را از عقب فربه تر نشان می داد. در آن هوای بارانی اواسط ماه جون، دامن خاکستری تا نیمه ران هایش را می پوشانید و پاهایش مثل یک جفت عضلات موزون موازی ( کلاً شبیه نیون های شکری رنگ)، انوار رنگ به رنگ، لرزان و تندو تیز سرخ، زرد، آبی و ... را که از داخل مغازه های شیشه ای به بیرون می جهیدند، درخود جذب می کردند.
دریک لحظه تردیدی نداشتم که حالت انتظار، وجه مشترک ما بود.  نزدیک آمد: «می دانستم  تو باز این جا می آیی!»
 من تکرار کردم: «می دانستم تو باز این جا می آیی!»
گفت: «وقتی احساسم به من حالی کرد که تو می دانی من خواهم آمد، فهمیدم که می آیی!»
زنبور سرخ لعنتی روی گلشاخه روحم نشست: «ازخودم انتقام می گیرم.»
مگر چه اهمیتی داشت برایش اعتراف می کردم که همه آدم ها را با همه خوبی ها وبدی های شان با تنهایی معاوضه کرده ام؛ چه فایده به غریبه ای بگویم که زنده گی، همسایۀ در به دیوار من است و به این حساب، خود را قناعت داده ام که بارم سبک است.
اما جانگ می به شیوۀ خودش پرده را یک سو کشید: «امروز هم حالت جنگ و دعوا دارم...با خود، با همه دنیا، تو چطور؟»
سرانگشت قلمی اش، کلید زرد رنگ کوچکی را در حاشیه ساعت پلاستیکی زیبایی که در دست راستش بسته بود پالید و آن را فشرد. کلید سنجش فشار خون زیر نرمه انگشتش بود. به کلید هوا سنج ساعتش نگاه کردم: امروز دمای هوا مثل دیروز است.
گفت: «دنبال درجه خون هستم... بعضی اوقات با خود لج می کنم؛ کج خویی راه می اندازم تا راحت شوم.»
«....»
«خوب شد امروز هم این جا آمدی تا فرصت پیدا کنم برایت بگویم که با خودم لج دارم.»
گفتم: اتفاقات ... اتفاقات ... از خودت انتقام می گیری!
- آره، از خودم انتقام می گیرم ... لااقل آدم می تواند از خودش انتقام بگیرد. خوشحال شدم از دیدنت... حالا باید بروم...وعده ام را هم فراموش نکرده ام... تا بعد. 
سپس دمی به چشمانم زل زد: «می دانم فردا هم این جا می آیی!»
گفتم: «نه شاید دیگر این جا نیایم.»
- چطور؟
- مثل تو با خودم لج دارم.. از انتقام گرفتن از خودم لذت می برم...لااقل می توانم از خودم انتقام بگیرم.
- ممکن است... البته...چقدر شبیه... چقدر عجیب...چه تصادفی... آخ! چه می توانم بگویم!
- ؟!
- به هرحال من فردا این جا خواهم بود.
- ....
- گفتم فردا من این جا خواهم بود.
- ....
- اتفاقات... اتفا...قات...
دمی پلک ها را بست وواگشود: آره، این طوری سکوت هم بهتر است.
فقط دیدم رگه های باریک رنگ های لرزان و تند و تیز سرخ، زرد، آبی و ... یک جفت پای خوش تراش زردینه را که از آن جا دور می شد می لیسیدند. 
- .... 

رزاق مأمون- سرطان 1396