-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۶ خرداد ۱۶, سه‌شنبه

درمراسم جنازه، انتحاری نبود، بم گذاری بود

صالح محمد ریگستانی رئیس اوپراسیون شورای نظار
طالبان ارگ و طالبان مرگ
۱۳ جوزا ۱۳۹۶
۳ جون۲۰۱۷ 




در این نوشته چشم دید خود را از حادثهٔ خونینی که روز شنبه حین مراسم تشییع جنازه سالم ایزدیار صورت گرفت٬ با شما شریک می سازم.
در دفتر بودم که دکتورخیرخواه مدیر استخبارات وزارت داخله که دوست بنده است زنگ زد و گفت اگرممکن باشد در مراسم تشییع جنازه باهم برویم؛ گفتم خوب است باهم می رویم.
قبل از او فرمانده خالد امیری٬ لطیف بهشتی٬ ابراهیم٬ عتیق و صدیقی نیز آمده بودند وقرار بود ساعت دونیم بعد از ظهر از دفتر به سوی محل مراسم تشییع که گفته بودند بادام باغ است حرکت کنیم.
مدت زیادی نگذشته بود که دکتور خیرخواه و مصطفی هم رسیدند. من ٬ فرمانده خالد امیری همراه با دکتورخیرخواه و مصطفی در موتر دکتور خیرخواه نشستیم و سایردوستان که از آنها نام بردم٬ در دو موتر بعدی سوارشدند و به سوی بادام باغ حرکت کردیم. 
بادام باغ اصلا یک فارم تحقیقاتی مربوط وزارت زراعت است که در آنجا کاری های پژوهشی روی انواع مختلف درختان و نباتات٬ صورت می گیرد. این منطقه توسط یک دیوار بزرگ احاطه شده است و چند دروازهٔ دخولی دارد.
وقتی آنجا رسیدیم ازدحام زیاد موترها و مردم را دیدیم و ظاهرا نیروهای پولیس کار نظم ونسق را به عهده داشتند. موتر ما بدون بازرسی گذشت و شاید دلیل آن این بوده باشد که ما در موتر پولیس نشسته بودیم. وقتی وارد محوطهٔ بادام باغ شدیم به سوی مقابل یعنی غرب حرکت کردیم و هنوز دقیق نمی دانستیم٬ محل ادای نماز جنازه کجاست اما چند صد متری نرفته بودیم که ادامهٔ راه ممکن نشد زیرا ازدحام موتر ها زیاد بود وناچار پیاده شدیم.
دو سه صد متر را پیاده پیمودیم تا به محوطهٔ دیگری که در کناره راست راه قرار داشت رسیدیم. در آنجا بازهم یک محوطهٔ بزرگ البته به وسعت میدان فوتبال قرار داشت که باید وارد آن می شدیم. محوطه با جالی های بلند که برسرآن قطاری از سیم های خاردار قرار داشت٬ پوشانده شده بود.
وقتی می خواستیم وارد آنجا شویم چند نفر با لباس های ملکی که احتمالا کارمندان امنیت بودند٬ واردشوندگان را بازرسی می کردند . من دقیق متوجه نشدم که دقت آنها در بازرسی تا کدام حد بود زیرا مرا شناختند و بازرسی نکردند ولی فکر نمی کنم بازرسی چندان جدی بوده باشد.
وقتی وارد محوطه شدیم هنوز جنازه را نیاورد بودند و تا آمدن جنازه با تعدادی از دوستان مشغول صحبت و سلام و علیک شدیم.
من با انجنیرعلی رئیس امنیت پنجشیر و استاد دژکوهی وکیل شورای ولایتی پنجشیرو چند تن دوستان دیگر مانند نذیرقاسمی٬ حاجی زیدالله بیگ و جنرال هابیل صحبت داشتیم که جنازه را آوردند.
جنازه همراه با یک قطار طولانی موتر ها مشایعت می شد و زمانی که وارد محوطه شد فکر می کنم نظم و بازرسی دروازه برهم خورد.
همگی در صف نماز قرار گرفتیم و فکر می کنم من با دکتور خیرخواه در صف سوم یا چهار بودیم.
در مقابل من نذیرقاسمی قرار داشت که قد بلندی دارد و جلو دید مرا گرفته بود لهذا به او گفتم نام خدا قدت چنان بلند است که حتی کوه مقابل را نمی بینم. گرچه این سخن را با شوخی به او گفتم اما چند نفری که پیشتر از او بودند این را جدی گرفتند ویکی از آنها مرا دعوت کرد که درصف آنها قرار بگیرم. 
من گفتم این صرف یک شوخی بود اما آنها اصرار کردند و ناچار پذیرفتم و درصف دوم رفتم.
مدتی را در صف نماز منتظر ماندیم و می گفتند که عده ای هنوز نرسیده اند و درست می گفتند. 
فکر می کنم پنج یا ده دقیقه منتظر ماندیم که گفتند برای نماز آماده شوید . در این اثنا دیدم که مولوی فضل وهاب وارد شد و فکر کردم شاید نماز جنازه را او ادا کند. مولوی فضل وهاب قاضی دوران جهاد در جبههٔ پنجشیر بود و چند سالی هم رئیس محکمه استیناف ولایت پنجشیر.
اولین صدای تکبیر بلند شد و نماز اقامه شد.
وقتی دومین تکبیر توسط امام گفته شد٬ صدای الله اکبر دیگری از طرف چپ و کمی عقب تر از ما بلند شد و به دنبال آن صدای انفجاری بلند شد که من فکر کردم چیزی مانند سنگ به گوش چپ من اصابت کرد.
شدت انفجار بسیار زیاد نبود و من این را از تجربهٔ خود می گویم که صدای انفجار های مهیب رادر دوران جهاد و در نزدیکی خود زیاد شنیده ام.
با صدای انفجارکسانی که در اطراف من بودند برزمین افتادند و یکی دو نفری خود را از من محکم گرفته بودند و من هنوز ایستاده بودم.
وقتی به طرف چپ خود نگاه کردم پارچه های اعضای خون آلود وچند نفر افتاده برروی زمین را دیدم.
آنچه را قصه می کنم فقط ظرف چند ثانیه اتفاق افتاد و در این اثنا همگی به طرف راست دویدند زیرا انفجار در جناج چپ ما واقع شده بود.
هنوز مردم در حال دویدن به طرف راست بودند که انفجار دومی رخ داد و همگی بر روی خاک افتیدند٬ چه آنها که نزدیک انفجار قرار داشتند و چه آنها که دورتر بودند.
من که تا آن لحظه هنوز گیچ بودم با انفجار دومی به این فکر شدم که اشخاص انتحاری در میان ما هستند لهذا با سرعت از میان مردم خارج شده به طرف مقابل که دیوارجالی دار و چند درخت بود دویدم. در این اثنا انفجار سومی در عقب من رخ داد اما به من آسیبی نرسید.
وقتی زیر درختان قرار گرفتم اولین چیزی که به فکرم رسید این بود که از صحنه چند تصویر بگیرم اما زیاد موفق نشدم زیرا هنگامه ای عجیبی برپا شد.
هرگاه می خواستم با تیلفونم عکس بگیرم چند نفر برسرم داد می زدند که زود از اینجا خارج شو که خطرناک است.
در این اثنا چشمم به انجنیر علی رئیس امنیت پنجشیر خورد که همراه با محافظین خود طرف من می آمد.

گفتم اینجا ازدحام نیست بیا چند لحظه همینجا بمانیم و ببینیم چه اتفاق افتاده است؟

در این حال یک موتر لندکروز سفید وارد محوطه شد و دیدم که داکترعبدالله سوارآن شد و از محوطه به سرعت خارج شدند.
به دنبال آن بسم الله خان وزیر دفاع سابق را دیدم که چند محافظ زیر دوشش درآمده او را به طرف دروازهٔ خروجی که نزدیک ما بود می بردند. خوشبختانه آسیبی ندیده بود و خوب معلوم می شد.

مردم هنوز هم وحشت زده هر طرف می دویدند و هر کس دنبال کاری بود.

در این وقت دیدم که چند نفر محمد علم ایزدیار را از محوطه بیرون می کنند و به دنبال آن جنرال اسحق فرمانده امنیهٔ پنجشیر را دیدم که دو نفر از بازو هایش گرفته به طرف دروازهٔ خروجی می برند. او می لنگید و فکر کنم از ناحیهٔ پا زخمی شده بود.
چون جنرال اسحق دوست قدیمی من است خواستم به طرف او بروم و حال او را بپرسم که بازهم چند محافظ بی مسئولیت برسر من داد زدند که اینجا چه می کنی زودتر خارج شو. دیگر حوصله ام به سر رسیده بود و من هم برسرشان داد زدم و گفتم اگر یک حرف دیگر بگویید بعد خفه نشوید.
وای از دست بعضی محافظان بی تجربه که هنگام حادثه چشم هایشان از حدقه چنان می براید که گویی موتری از سر شکم شان گذشته است. این مشاجره ما سبب شد که جنرال اسحق را نبینم که به کدام سو رفت؟
من هنوز دنبال دوستانم دکتور خیرخواه٬ فرمانده خالد امیری٬ لطیف بهشتی٬ ابراهیم و صدیقی بودم که از هیچکدام شان خبری نبود.
خوشبختانه داکتر خیرخواه را توسط تیلفون پیدا کردم اما همراهان دیگرم لادرک بودند و تیلفون شان جواب نمی داد.
همراه با انجنیر علی و دکتور خیرخواه به طرف محل حادثه که حالا با ما فاصلهٔ چندانی نداشت رفتیم.
در محل انفجار نخست یعنی همان که در کنار چپ ماواقع شد٬ یک جنازهٔ بی دست و پا افتیده بود که احتمالا شخص انتحاری بوده باشد. 
درکنار آن سه زخمی افتیده بودند که هرسه زنده بودند٬ اولی پای راستش قطع شده بود٬ دومی زخم کمتری داشت و خون از زخم ها سرش برچشمانش می ریخت که من با دستمالی آن را پاک کردم و گفتم به پشت بخوابد تا امبولانس برسد. نفرسومی هم زخم شدیدی برداشته بود که فراموش کردم در کدام قسمت بدنش بود. واما نفرچهارمی برهنه و به پهلو افتاده بود که دستمالی را بر او انداختیم و جان داده بود. من از این صحنه تصویری برداشتم که در ادامه این نوشته می بینید.

سپس به طرف محل انفجارسومی رفتیم٬ همان که در وقت فرار درعقب من اتفاق افتاده بود. با تعجب دیدیم که فرورفتگی کمی در زمین به وجود آمده است و هیچ علامت خون یا زخمی ای در اطراف آن دیده نمی شود. برعکس انفجار اول ودوم که آنجا پر از خون و گوشت اعضای تکه و پارچه شدهٔ قربانیان انفجار بود. انفجار سومی گویا هچکسی را مجروح نکرده بود. من با دکتورخیرخواه و انجنیرعلی رئیس امنیت پنجشیر آن را به دقت دیدیم و من از میان آن فقط چند ساچمه یافتم. من عکسی از آن برداشتم که می بینید.
می خواستیم به محل انفجار دومی که آنجا هم چندین جسد افتیده بود برویم که بازهم افراد سراسیمهٔ نامعلومی ما را نگذاشتند و می گفتند هر چه زودتر اینجا را ترک کنید. ناچار از محوطه خارج شدیم و کار بررسی شخصی من نا تمام ماند.
هنگام خروج بازهم جوانی که چشمانش از حدقه برامده بود به سوی من آمد و گفت:
شما اینجا چه می کنید٬ بهتر بود به خیمهٔ تحصن می آمدید و از حال ما خبر می گرفتید!
به سویش نگاه کردم و به توصیهٔ فیلسوفانه اش جوابی ندادم و از کنارش گذشتم.
در راه تلاش کردیم از دوستان ما که لادرک بودند خبری پیدا کنیم. بلاخره خبرشدیم که سه نفر آن در شفاخانه هستند. فرمانده خالد امیری رویش در اثر انفجار سوخته بود که الحمدلله جدی نبود . لطیف بهشتی هم از ناحیهٔ دست و بازو سوخته بود که به لطف خداوند سوختگی هایش عمیق نبودند. روی ابراهیم هم در اثر آتش انفجار کمی سوخته بود که لله الحمد بسیار جدی نبود و هرسه بعد از تداوی از شفاخانه مرخص شده بودند. 
صدیقی هم باوجود نزدیکی به انفجار صحتمند بود. ما همگی در نزدیکی انفجار اول قرار داشتیم که شرح آن قبلا گذشت.
حال با شرحی که گذشت٬ برداشت خود را از این حادثه خونبار بیان می کنم.
نکتهٔ اول این که طالبان طی یک روز از کجا دانستند که محل تشییع جنازه کجاست و به این سرعت وارد عمل شدند٬ درحالی که حتی ما هم دقیق نمی دانستیم که نماز جنازه در این محل خوانده می شود یا برسرتپهٔ مارشال؟ زیرا عده ای زیادی درآنجا جمع شده بودند ودرآنجا هیچ حادثه ای اتفاق نیفتاد.
این نشانه ما را به این نتیجه می رساند که کسانی محل دقیق ادای نماز جنازه را به آنها( که هنوز نمی دانیم طالب بوده اند یا طالب دوستان ارگ) خبر داده بودند.
نکته دوم این که بنده شک دارم که انفجار توسط سه شخص انتحاری صورت گرفت زیرا در محل انفجارسومی که تصویر آن را می ببینید هیچ خونی ریخته نشده بود و واضح نشان می دهد که بمی کوچک در زیرزمین نصب شده بود که توسط دستگاهی از راه دور انفجار داده شد.
دلیل دیگر و مهم تر بر این مدعا که انفجار توسط شخص انتحاری نبود این که اگر این انفجار ها توسط اشخاص انتحاری صورت گرفته بود٬ شخص انتحاری باید درصف اول که همه اشخاص مهم بودند باید می ایستاد نه درصف چهارم و پنجم. درحالی که می بینیم انفجار اول و دوم هردو در صف های پنجم و سوم صورت گرفت در حالی که اشخاصی مانند داکتر عبدالله٬ بسم الله خان٬ صلاح الدین ربانی و دیگران همگی درصف اول نماز بودند.
اگر این احتمال را در نظر بگیریم که دوشخص چپ و راست افراد انتحاری بودند در این صورت انفجار سومی که واضحا نشان از بمب پنهان شده در زیر خاک می دهد توسط چه کسانی از قبل جابجا شده بود؟
نکته دیگر این که در محل انفجار اول و دوم کسانی که کشته شده بودند همه پاهای خود را از دست داده بودند که این علامت هم نشان می دهد هرسه انفجار توسط ماین های زیر زمین تعبیه شده ٬ صورت گرفت نه شخص انتحاری زیرا در این صورت شخص انتحاری باید از ناحیهٔ سینه وسر از بین می رفت.
با این دلایل که نگاشته شد٬ از نظر بنده سه انفجاری که صورت گرفت هیچکدام عملیات انتحاری نبود بلکه عملیات بمب گزاری بود.
خوب حالا این سئوال پیش می آید که آیا طالبان با این سرعت از کجا خبر شدند که محل دقیق ادای نمازه جنازه کجاست و چطور موفق شدند درمحلی که توسط پولیس یا امنیت٬ محافظت می شد٬ بم گزاری کنند؟
به نظر بنده احتمال این که طالبان این عمل را مستقیما انجام داده باشند بسیار کم است به دو دلیل:
دلیل اول این است که برای طالبان اطلاع یافتن از محل دقیق ادای جنازه بدون همکاری ستون پنجم غیرممکن بود.
دوم اگر این حادثه کار طالبان بوده باشد٬ برای طالبان فرستادن چند انتحاری بسیار آسان تر از این بود که طی یک شب سه بمب را در محلی نصب کنند که امنیت آن گرفته شده بود و عملا امکان آن هم وجود نداشت.
پس بنده به این نتیجه گیری می رسم که کسانی در دولت جهت کشتن سران یک جریان مهم سیاسی تصمیم گرفته بودند. همین ها که به ستون پنجم شهرت پیدا کرده اند اما مشخصا کی ها اند باید به علایم و قرائن نگاه کرد.

به نظر بنده دو دستگاه توطئه در این حادثه دست دارند که همانا ریاست جمهوری و شورای امنیت اند٬ زیرا همین ها اند که از آغاز کارشان به فکر حذف سیاسی جریان مقابل برامده اند و حال که حذف سیاسی مقدور نیست به فکر حذف فزیکی افتاده اند.
دستور کشتار معترضان به روز جمعه توسط همین دو دستگاه توطئه و نفاق افکنی صادر شده است و در حادثهٔ اخیر نیز رد پای طالبان ارگ با طالبان مرگ دیده می شود.
به نظر بنده دستگاه ریاست جمهوری و شورای امنیت از آغاز کار اشرف غنی در فکر توطئه و نفاق افکنی در این کشور زخمی اند.
توطئه علیه مجاهدین٬ توطئه علیه امنیت در شمال٬ توطئه علیه داکتر عبدالله٬ توطئه علیه جمعیت٬ توطئه علیه معترضان و ده ها توطئه دیگر که ادامه خواهد داشت.
بنده توجه شما را به تصویر سوم که همراه با این نوشته تقدیم می شود جلب می کنم که بدون هیچ شکی نشان می دهد بمی در زیر خاک جابجا شده بود و این نشان می دهد که اشخاصی دقیقا محل ادای نماز را می دانستند و طی یک شب آن را جابجا کرده بودند.
دراخیر قابل تذکر می دانم که آنچه خواندید چشمدید خود من از حادثه مراسم تشییع جنازه سالم ایزدیار بود و امیدوارم سایر کسانی که در آنجا حضور داشتند٬ خاطرات خود را بنویسند تا تصویر کامل حادثه برهمگان روشن گردد.
نوت: 
به تصویر شخصی که همه میگویند انتحاری است دقت کنید٬ واضح معلوم است که انتحاری نیست زیرا از کمر پایین او از بین رفته است در حالی که معمولا انتحاری ها از کمر به بالا از بین می روند.