-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۶ تیر ۲۴, شنبه

دختران فراری؛ در دام سوداگران سکس یا در دام فاحشگی اسلامی

برگرفته از كانال تلگرامي انقلاب زنانه https://t.me/enghelabezananeh
از مجموعه دست نوشته های یک زن عاصی 
نوشته از : سولماز اسکندری 



مدت کوتاهی در یکی از مراکز مخصوص نگهداری "دختران فراری" کار می کردم... دختران و زنانی که هیچ ماوایی جز خیابان ها و آغوش کوتاه و زودگذر مشتریانشان نداشتند 
بین آن ها دختری بود ساده و کم سن که از یکی از شهرستان های کوچک دورافتاده فرار کرده بود و به امید ساختن یک زندگی بهتر در هیاهوی تهران بزرگ خودش و هر آن چیزی که داشت را گم کرده و از دست داده بود. از همان بدو ورود در دام سوداگران سکس افتاده بود و به سرعت هر چیزی که زمانی برایش ارزش بود را از دست داده بود... کم حرف بود و خجالتی... بارها دستگیر شده بود و یک بار شلاق خورده بود چون پولی نداشت که برای خرید مجازات شلاق پرداخت کند؛ و در نهایت به این مرکز فرستاده شده بود.
یک روز ولوله ای در مرکز افتاد... مسئولین می رفتند و می آمدند سراسیمه و هراسان و مدام به نیروهای خدماتی دستور می دادند... با رییس مرکز دوستی صمیمانه ای داشتم پرسیدم چه شده گفت یکی از مقامات بالای کشوری قراره امروز بیاد اینجا... بلبشویی برپا شده بود... فکر کردیم یک بازدید ساده است ...نبود... "آن مقام بالا" آمده بود ثواب کند آمده بود یکی از "فاحشه" های کشور را از منجلابی که درش افتاده بود نجات دهد! 
یخن سفید بسته شده تا آخرین دکمه، تسبیح در دست و چشم هایی که سعی می کرد نشان دهد فقط پیش پای خود را نگاه می کند، سخنرانی غرایی که در مورد رافت اسلامی و برخورد انبیا با فاحشگان و ... در نهایت " خدا شاهد است که جز به ثوابش به هیچ چیز دیگری فکر نمی کنم" و " یک نفر را هم بتوانیم نجات دهیم یک نفر است" هیچ وقت از خاطرم نمی رود... 
بازدید از دخترانی که به زور روسری و چادر سرشان کرده بودند و کلی سفارش شده بود که "خوشبختی در خونه اتون رو زده پس مواظب رفتارتون باشید" قرعه را به نام "راحله" انداخت.... ساده ترین و مظلوم ترین دختر مرکز..چقدر همه خوشحال بودیم که یک نفر از آن جمع "سفید بخت" شده... خیلی زود مراحل اداری طی شد و راحله به " خانه بخت" رفت... نگاه حسرت بار همه زنها دنبالش بود.. خیال کردیم "نانش در روغن افتاده" یادم است حتی همکاران هم به راحله و سعادتی که به وی روی آورده حسادت می کردند و بدشان نمی آمد جای او باشند... پچ پچ هایی تهوع آور از این دست در هر جایی شنیده می شد "فک کن فاحشه باشی و همچین بختی نصیبت بشه" 
دوران کوتاه کاری من در مرکز به پایان رسید اما همیشه جویای حال راحله بودم و تنها خبر این بود که " ما هم خبری ازش نداریم" 
تا اینکه یک روز رییس مرکز که اشاره کردم دوست بسیار صمیمی من بود تماس گرفت... اشک می ریخت و با صدایی بریده بریده گفت " راحله زنگ زده بود" 
ترسیدم ...چه شده؟ چه بلایی سرش آمده ؟ 
هر آنچه بعد آن شنیدم دنیا را روی سرم خراب کرد.. راحله را بعدِ صیغه کردن به خانه ای در شهرری برده بود. هر شب برای مصرف مواد به آن خانه می آمده و بعد از مصرف به بدترین و وحشیانه ترین شکل ممکن به او تجاوز می کرده.. در اثر کتک هایی که خورده بود دو تا از دنده هایش شکسته بود و بدنش زیر ضربات مشت و لگد هر شب یک فرد بیمار سادیسمی سیاه و کبود شده بود. در خانه زندانی اش کرده بوده و حتی تلفن هم نداشته که کسی را از وضعیت خودش آگاه کند.. به شدت وی را ترسانده بود که اگر حرفی به کسی بزنی نه تنها خودت که خانواده ات را هم نابود می کنم و راحله از ترس مرگ جرات فریاد کشیدن هم نداشته و این شرایط فاجعه بار بیش از یک سال به طول انجامیده بود... تا اینکه راحله موفق به فرار می شود، به تنها کسی که زنگ زده بود بعد از فرار رییس آن مرکز بود و خواهش کرده بود که به هیچ کس چیزی نگوید... کسی بعد از آن نه دیگر راحله را دیده بود و نه از جا و مکانش خبر داشت... نامه ای به ریاست منطقه برای پیگیری این مساله زده شد که تنها جواب این بود" خودمان رسیدگی می کنیم" و این یعنی بیش از این ورود نکنید.... راحله بین همه آن دختران تازه خوشبخت ترین شان بود 
پانوشت
1: اسم "راحله" مستعار است و نام واقعی اش نیست 
2: اسم "آن مقام بالا" را از خاطر برده ام و اگر یادم هم بود نمی نوشتم چون هنوز بعد از این همه سال به راحله که فکر می کنم نمی دانم زنده است یا نه و هنوز احمقانه فکر می کنم شاید سکوت ما نجاتش داده باشد.