-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۶ تیر ۱۰, شنبه

امرالله «صالح» سر میان برف فرو می برد

تبانی اعلام ناشدۀ امرالله «صالح» با مثلث ستون پنجم به رهبری اتمر آرام آرام چهره نمایان می کند.



امرالله صالح درصحبت با «الجزیره» گفته است: چون در وضعیت جنگی قرار داریم، افشای جزئیات استعفای من به دشمن کمک می کرد، از این رو من به عنوان یک راز نگهداری اش کردم.
کدام رازی هم باقی مانده است که دشمن از آن مطلع نباشد؟ وقتی جعبه سیاه سقوط کندز را دفن کردید، باید وضع بهتر می شد. این چه رازی است که مرگ، تا تپه بادام باغ دنبال تان می آید؛ هنوز فکر می کنید که «دشمن» نا بینا است. با این حرف ها از تیررس ستون پنجم رهایی ندارید. کشتار کابل یک مقدمه است. خودت نگفتی که کشتار دسته جمعی همه سران ضد طالب پلان شده بود، مگر موفق نشدند؟ کدام رازی بالاتر ازین هم هست؟

این ماجرا حکایتی را به یادم آورد: سال های دهۀ شصت که در زندان پلچرخی بودیم، مدیریاسین - هم اتاقی ما - براثر شکنجه وغم نان خانواده اعصاب خود را از دست داده بود. او دریک مرحله عقل خود را کاملاً از دست داد ولباس هایش را ازتن بیرون می کرد ولخت مادرزاد در"پنجره" چکر می زد. اما این حالت باعث نمی شدکه دربحث های سیاسی شرکت نکند. او می گفت:

- امپریالیزم خو پشت کلایش رفته، ما کاری کنیم که کمونیزم زنده از دست ما فرارنکند!

مدیریاسین به حرف های ناصحانی که از وی می خواستند لااقل تنبان ( شلوار) خود رابپوشد، هیچ اعتنایی نمی کرد. یک روز آمد؛ درحلقۀ هم اتاقی نشست و دقایقی به سخنان دیگران گوش داد. سپس دست به آلت تناسلی خود برد وآن رامالش کرد وگفت:
والله من که می بینم، درین زندان پدرلعنت، بسیاری آدم ها دیوانه شدند، کسی پاگل (دراصطلاح زبان اردو"دیوانه" معنی می دهد)، کسی اعصاب خراب... خلاصه قصه همه ختم شده؛ مگر به فضل ومرحمت خدا، زندان بالای من هیچ تأثیر نکرده است!