-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۶ مرداد ۲۷, جمعه

مردی که درمکان اشتباه به دنیا آمده بود


پس از نود و هشت سال، شکست امان الله هنوز استمرار دارد. افغانستان باردیگر فاقد«استقلال سیاسی» است، فقط بازار تئاتر و بیرق بازی به هدف انحصار و مصادره نام امان الله چاق شده است. 


رزاق مأمون- اسد 1396

بازخوانی دورۀ جاودانه یاد شاه امان الله خان، رنجبار و «نوستالژیک» است. پادشاهی با جنون پیشرفت و مدنیت درسر، مقهور سرنوشتی شد که سال های پسین عمرخود را با خانواده اش، درفاقه گی گذراند و به معنای واقعی کلمه، درنا امیدی جان سپرد.

غزای استقلال که شتابزده شروع شد، برنده کارتمام نظامی نداشت؛ درجنگ بن بست اعلام ناشده به وجود آمد. نه انگلیس به ضد حمله دست یازید؛ نه اردوی امان الله  بر سکوی «فتح» بر شد. متارکه و شروع مذاکرات طولانی، برای انگلیس و دارالاماره کابل یک بینی خمیری به وجود آورد. درنتیجه، درسند مکتوب اعلام استقلال، از پیکره شرقی کشور تا سواحل اتک به آرامی چشم پوشیده شد.
امان الله علیه عادات مکروه هزاران ساله دست به قیام زد. تاریخ تحجر نیز به نوبۀ خود قیامی بی پایان علیه او جاری ساخته است. کارزار ملاهای فاقد روحانیت درعصر ما مثال زندۀ استمرار قیام علیه شاه امان الله است.
باوربرخی ها از جمله خود من برین است که ایکاش امان الله از خیر «استرداد استقلال سیاسی» که صرفن استرداد «سیاست خارجی» بود، می گذشت. افغانستان که در زمان حبیب الله – پدرش- کم کم درعرصه تجدد بال وپر باز می کرد، بیشتر تشنه ساماندهی گام به گام امور درون خانه بود تا کشیدن عنان «سیاست خارجی» که آن هم متناسب با مدیریت دم ودستگاه دولت وجامعه به کار گرفته نشد. 
بربنیاد پیمان نافذه از زمان امیرعبدالرحمن خان با حکومت هند بریتانیایی، سالیانه 12 لک کلدار و پس از امضای پیمان «دیورند» شش لک دیگراضافه مواجب، به دولت کابل پرداخته می شد. اگر او بحث «استقلال سیاسی» را تا یک مرحله به تعویق می انداخت، با استفاده از درآمدِ ملی و مقرری سالیانه ( هجده میلیون کلدار) می توانست پایه های اقتصادی داخلی و نظام شهرسازی را استوار نگهدارد؛ سپس ازبهر استقلال خروش برمی انگیخت.
از سال 1919 تا خاتمه جنگ جهانی دوم درسال 1945، دولت افغانستان مبلغ بیش از 450 میلیون کلدار به دست می آورد که این مبلغ، به اضافۀ مدیریت شفاف هزینه وتولید ملی، زمینه را برای هرنوع اصلاحات مفید وکم چالش فراهم می کرد. 
(حداقل پایتخت کشور صاحب یک شبکه فاضلاب شهری می بود!)

«پادشاهی به خوبی او» نخستین بار بود که درتاریخ بی قاعدۀ افغانستان ظهور کرده بود، بعد از گرفتن امتیاز سیاست خارجی، هزینه های قابل پرداخت برای کابل را یک جا با سرزمین های آنسوی «دیورند» و مسیرهای بی موانع ترانزیتی از دست داد. وی به همان اندازه ای که زیرتأثیرتشویق و فداکاری های روشنفکران بازمانده از مشروطۀ زخمی در دربار و برون دربار، پرچم ستیز با انگلیس برافراشت، بعد از بروز جنجال های نهان و عیان پس از پیروزی، با همان شتابزده گی، متحدان وندیمان نخبۀ خود را درحاشیه کشید یا خود شان درسایه رفتند. 

کار به جایی رسید که افزون برمحافظه کاران مذهبی وخاندانی، مجموعه فعالان چپ سکولاراز جمله میرغلام محمد غبار دربرون از حلقه قدرت و محمود طرزی، داودی پریشان و نادرخان درداخل حکومت، انگشت برحذرباش به سوی امیرتکان دادند که باید دراجرای اصلاحات عمومی روش احتیاط در پیش گیرد؛ حتا نادر و محمود طرزی از حکومت کناره کشیدند.

روایت چند سویۀ ماجرا بسیار گسترده است و اکثرمخاطبان این نوشته، خود از چند وچون و پیچ وخم ماجرا مطلع اند. 

چیزی را که من مایلم بنویسم این است که افغانستان آن روز سیاست خارجی را به دست آورد، اما مصئونیت اقتصادی، اجتماعی و مزیت هایی را که لزوماً بعد از استرداد استقلال سیاسی از آن برخوردار می شد، به میزان زیادی از دست داد. آن زمان همه چیز از راه هند به افغانستان می رسید؛ چنان که بعد ها همه چیز با عبور از قلمرو نایب انگلیس ( پاکستان) به افغانستان می رسید.
افغانستان ظاهرن ازنظرسیاست خارجی به آزادی رسید. استقلال سیاست خارجی، انقلاب مداوم سازنده گی درداخل به وجود نیاورد. انگلیس دروازه های قفس جئوپلتیک  افغانستان را از زمان تیمورشاه درانی عمدتن از طریق گیت پنجاب به روی حاکمان کابل قفل و تخته کاری کرده بود. استقلال سیاسی به تنهایی زمینه را برای شکستن تحصن غیرطبیعی مساعد نساخت. برای دسترسی به فضای حیاتی، بسترهای جایگزین به وجود نیامد. دستاوردی که بنیاد های اقتصادی، ارتباطات داخلی و تجارت فرامرزی را از نو بسازد، پایدار نماندند. قلمرو قیچی شدۀ پس از معاهدۀ دیورند، خشک وخالی، بدون گرفتن امتیاز دایمی، بدون هجده میلیون کلدار سالیانه، به اضافه شبکه های تخریبی زیرپوست جامعۀ بی تغییر و سبوتاژ دایمی کالاهای ترانزیتی از هند به میراث گرفته شد. عوامل این همه توقف، غافلگیر شدن در انتظام امور داخلی و سرمایه گزاری عاطفی بر جامعه شناختی ناشناخته ترین طوایف آسیا بود.
افغانستان که دردورۀ «بازی بزرگ» به مثابه دیوار حائل بین دو امپراتوری تعریف شده بود، از نظرعملی در دایره همان تعریف زندانی ماند وزیان تازه ای که نمودار شد، ایجاد تزلزل درامور داخلی وشروع حرکت بی سابقه صنف ملاها وفساد کاران اداری در چهار سوی کشور بود. شاه در مقاطعی، در کنترول ملاهای یاغی، در دام افراط و تفریط فروافتاد.

محبوب ترین شاه تاریخ افغانستان، دست کم به نظام شاهی مشروطه که یکی از اهداف کلیدی مشروطه خواهان درخون نشسته بود، رضایت نداد. نظام مشروطه شاید از شدت بحران می کاست. او که قبل از حصول استقلال سیاسی، کم وبیش به عاقبت تصادم جنگی با انگلیس شور و مشورت کرده بود، در تحلیل فرآیند پس از استقلال که چالش های کاملن نو و به مراتب پیچیده رخ نموده بود، به فرصت مناسب دست نیافت یا از چنین فرصت هایی شتابزده عبور کرد. 

راه تجارت، کاروان جنگ ابزار و دستگاه های تکنیکی خریده شده از سوی کابل و مسیرهای حیاتی همچنان دراختیار دشمن باقی ماند. علی رغم یک رشته اقدامات تاریخی وبی مثال درعرصه اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و حقوق فردی، بعد از فروکاستی هیجان آفرینی های سال های نخست، دردسترخوان، عواید روزمره وشغل مردم تغییر محسوسی رونما نگشته بود.

دست آوردهای نسبتن درخشان در سیاست خارجی، با نتایج مدیریت و توسعه داخلی متناسب نبود وعدم تمرکز برانتظام پایدار داخلی، بحران داخلی را پدید آورد. دراحوالی که بازده تولید داخلی کماکان درسطح تولیدات سنتی دوره سلف باقی مانده بود، الگو پذیری تبلیغاتی ورسمی از نمودارهای زنده گی مدرن، بر اولویت تعیین کنندۀ نان و کار، غالب آمده بود. 

تمرکز قدرت تصمیم گیری دردست شاه، اوضاع را روز به روز تیره و تار می کرد. از ابتدای کار، سرعت عمل شاه با کُندی حرکت اقشاراجتماعی دیر باور قابل مقایسه نبود؛ خاصه آن که آشوبگران بدویت مذهبی، در شعور جامعه ای که با حاکمیت پیوند چندانی نداشت، پیوسته ستیزه تولید می کرد و شک می آفرید.
مقارن آن احوال، برخی مواقع از گروه های هندی مخالف سیطره بریتانیا نیز در دارالاماره کابل پذیرایی صورت می گرفت و همزمان، پیمان همکاری با شوروی نوخاسته، ازهر جهت آسیب پذیرفته بود و شاه، با راه اندازی بازی متناقض با جنبش بخارایی های ضد شوروی، رهبران شوروی را نیز نسبت به خود بدگمان کرده بود. 
بهره وری از سیاست خارجی که بیشتر به نمایش های حضر وسفر خلاصه می شد، درشرایطی که خزانه دولت خالی شده می رفت، درغیاب شاه به خیانت و بحران اجتماعی خوراک می داد. سفر های زنجیره ای، طولانی و تقریبن غیرضروری شاه به کشورهای خارجی، همراه با خیل عظیمی از خدم و حشم، بی مسئولیتی فراگیری را در تمامی ارکان دولت به وجود آورد. خرابکاری از داخل دستگاه دولت و بیرون از دولت بدون ترس از بازرسی و استخواب درحال گسترش بود.

درخت نارضایتی وتفتین در خوست،  مشرقی و سپس درشمالی، نه تنها از سوی دسته جات عملیاتی انگلیس بلکه از سوی ارکان دولت مرکزی ومحلی نیز آبیاری می شد و سرانجام چیزی که نباید اتفاق می افتاد، اتفاق افتاد و ریزش قدرت از نزدیک ترین بستر به پایتخت ( شمالی) آغاز شد که تا امروز، حوزه قدرت و نظام متمرکز، از دایرۀ تهدید پسامد های برخاسته از آن رویداد ها بیرون نشده است.
پی نوشت: واقعیت های اجتماعی واقتصادی، پرتوان تر از نظام شاه امان الله بودند. با همین محدودۀ قفسی، بهره وری از میوۀ «استقلال سیاست خارجی» مانند امروز آسان نبود. به اوضاع واحوال دکترغنی نگاه کنید. او میراث گیر همان دوره ای است که تغییر نکرده، برعکس بدتر هم شده است.  سردار نادر هرچند این راز را درک کرده بود؛ مگر بی اعتمادی دایمی را که او درتاریخ بنیان اجتماعی و سیاسی کشور وارد کرد، تا امروز قابل مرمت نیست. کشوری بدون اقتصاد و مسیرهای حیاتی چهار سو، نمی تواند مستقل برپای خود بیایستد. عبدالرحمن که به جنگ ملی علیه انگلیس خیانت کرد، نظام نیم بندی را سروسامان داد. همان ساختار در دوره امان الله شاید می توانست بدون توسل به تقابل وتصادم، تا یک دورۀ معین، دست کم از نظربافت وساختار داخلی به مرور به استحکام و توانمندی داخلی برسد.