-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۶ مهر ۲۰, پنجشنبه

اکنون قلب ها را فرماندهی می کند

یونگه ولت ترجمه رضا نافعی



«چه » راه را به من نشان داد.


با  گفتن  این جمله ، ژان زیگلر، جامعه شناس سوئیسی ، که اکنون 83 ساله است، به شرح خاطره ای که از گفتگو با چه گوارا داشت، پایان داد.

 در سال 1964، یک کنفرانس جهانی، در باره شکر، در ژنو برپا شد که 12 روز بطول انجامید. در این 12 روز زیگلر راننده چه گوارا بود، که در آن زمان وزیر صنایع کوبا بود.

هنگامی که این سوئیسی، در شب قبل از بازگشت «چه » به او گفت «کماندانته من می خواهم با شما بیایم» «چه» با کت زیتونی رنگی که در بر و  کلاه باسکی مزین به ستاره زرین فرماندهی اش بر سر، در کنار پنجره هتل ایستاده و به  منظره ای از شامگاه ژنو چشم دوخته بود، گفت : «این شهر را می بینی؟ این شهر مغز هیولاست،  تو اینجا زاده شده ای، تو باید اینجا نبرد کنی». زیگلر یقین دارد نبردی که چه گوارای انقلابی درگیر و دار آن، در 9 اکتبر 1967، بفرمان «سیا» در بولیوی بقتل رسید، با توجه به «این نظم آدمخوار جهانی که ما در آن زندگی می کنیم» هنوز هم بر حق است. 50 سال از مرگ کماندانته، مردی که افسانه  شده می گذرد، مردی که هنوز هم امید بخشِ میلیونها انسانی است که دست یافتن به جهانی دیگر را ممکن می دانند.

پزشکی کافی نیست



زندگی کوتاه «ارنستو رافائل چه گوارا دلا سرنا» که در 14 ژوئن 1928 در شهر صنعتی «روساریو» در آرژانتین به جهان چشم گشود و فرزند ارشد خانواده ای بود که پنج فرزند داشت، نه زندگی یک قهرمان رمانتیک بود و نه مرگش مرگ یک شهید.

گوارا مردی بتمام معنی واقعگرا بود. هزاران جوان در امریکای لاتین و دیگر بخش های جهان در نبرد برای رسیدن به همین اهداف مصیبت ها دیدند و سرنوشتی مشابه یافتند. ارنستو نیز چون آنان انقلابی به جهان نیامد.

هنگامی که 1946 پس از 17 روز پرستاری، سرانجام سرطان مادر بزرگ رو به مرگش را از پای درآورد بر آن شد تا برای نجات دیگران  داروئی برای مبارزه با این بیماری بیابد.

در 1947 ارنستو در دانشگاه بوئنوس آیرس تحصیل پزشکی را آغاز کرد و دوره شش ساله آموزش را برغم  ابتلاء بیماری آسم که از دو سالگی به آن مبتلا بود، سه ساله به پایان رسانید.

دختر او، آلایدا گوارا که 1960 در هاوانا چشم به جهان گشود، بعدها در باره  پدرش چنین گفت:  «او آرژانتین را ترک کرد و همراه با دوستی با موتور سیکلت به سفر در امریکای جنوبی پرداخت با این رؤیا که دست به کاری بزرگ بزند. اما این قاره گردی  که او را  با  واقعیات حاکم بر زندگی  در قاره ما روبرو ساخت سبب شد تا او پخته گردد و یک انسان  اجتماعی شود.»

خود او می نویسد این اعتقاد در وجودش  روبه رشد نهاد که چیزهایی در زندگی هست که اهمیتش  در حد پژوهش های پژوهشگری نامدار است و یا  در حد برداشتن گامی بلند در عرصه پزشکی است و آن کمک به انسان هائی است که  در اثر بدی تغدیه  و سرکوب دائمی  تحقیر می شوند.

برغم این  اندیشه ها او در سال 1953 آزمودن پزشکی را گذراند و پایان نامه تحصلی اش  در باره الجزائر بود.

اما او از دنبال کردن حرفه پزشکی چشم پوشید و از طریق بولیوی، پرو، اکوادور خود را به گواتمالا رسانید. در آنجا پرزیدنت خاکوبو آربنز زمین های کنسرن امریکائی یونایتد فروت را ملی و میان روستائیان بی زمین تقسیم کرد.

ارنستو، آرمانگرای جوان، در آنجا در پی سفر خود با موتور درس دوم را  آموخت، درسی  که مهر خود را بر زندگی او کوفت. موسسه تولید میوه و سبزی  که امروز هم با نام «چیکیتا» به فعالیت خود ادامه می دهد در سال 1954 با کمک CIA دست به کودتا زد.

 بمب افکن های امریکائی رؤیای اجتماعی او را که می توانست زندگی انسان ها را تغییر دهد و برای آنها یک زندگی شایسته انسان را ممکن سازد  به خاک و خون کشدند.

 او برای سازمان دادن مقاومت در برابر یونایتد فروت و اشغالگران دست به تلاش هائی زد که بی ثمر بودند.

«چه» بعدا شکوه کرد و گفت «در گواتمالا نبرد ضرورت داشت اما تقریبا هیچ کس دست به پیکار نزد». «خوان مارتین گوارا» برادر جوانتر او بعدها گفت: «این تجربیات  تصمیمی قاطع را در درون او بارور گردانید و آن این بود که   برای  درمان  انسانها  پزشکی کافی نیست».

آشنایی با کاسترو

ارنستو چه گوارا هنگام فرار از چنگ باندهای آدمکش کودتاگران، در مکزیک با رائول کاسترو آشنا شد.

این جوان کوبائی که او نیز در تبعید بسر می برد مانند ارنستو برای پی بردن به مسائل اجتماعی و یافتن راههائی برای حل آنها  کتابهای مارکس، انگلس و لنین را می خواند.

در سال 1955روزی رائول دوست خود را به برادر بزرگترش فیدل معرفی کرد و آنها تمام  شب را به بحث با یکدیگر گذراندند.

فیدل کاسترو که در مکزیک مقدمات بازگشت به کوبا را فراهم می کرد، گروهی شورشی را گرد آورده بود. به یاد حمله به سربازخانه مونکادا در شرق کوبا که دوسال پیش صورت گرفته و با شکست مواجه شده بود نام این گروه را «جنبش 26 ژوئیه » گذاشته بودند.

کاسترو از ارنستو خواست تا خود را بعنوان پزشک بیمارستان صحرائی گروه به آنها بپیوندد. اندک زمانی بعد جوان آرژانتینی در آموزش های نظامی  گروه که تحت فرماندهی سرهنگ آلبرتو بایو که سرهنگی با تجربه بود، شرکت کرد. این سرهنگ کار کشته  در جنگ  داخلی اسپانیا (1936-1939) همراه با جمهوریخواهان علیه فرانکو جنگیده بود.

هنگامی که در 25 نوامبر کشتی «گرانما» با 82 پارتیزان از بندر Tuxpan در مکزیک بسوی کوبا حرکت کرد، گوارا هم در کشتی بود.

در کوههای سییرا مائسترا بود که  نام «چه» به  او داده شد. دلیلش هم این بود که این جوان آرژانتینی در پایان هر جمله ای که می گفت یک «چه» هم به آن می افزود (بمعنی «گوش کن!») خود او این لقب را مایه مباهات می دانست، زیرا در جنوب آرژانتین و شیلی  بومیان را به این نام می خوانند که «انسان زمینی»  معنی می دهد.

در کوههای شرق کوبا «سییرا مائسترا» «چه» با کودکان گرسنه و نیمه گرسنه ای روبروشد که بسیاری از آنها نمی دانستند شیر چه مزه ای دارد.

وضع زندگی مردم بویژه در مناطق روستائی فاجعه آمیز بود. در آنزمان   فقط 4 درصد از مردم کوبا می توانستند به گوشت دسترسی داشته باشند. پزشک و دارو در مناطق روستائی وجود نداشت. تماس مستقیم «چه» با مردم روح مبارزه را در او نیرومندتر می کرد. در ژوئیه 1957 فیدل کاسترو او را به دلیل ژرف نگری، قاطعیت، و توان به کرسی نشان حرف خود   «کوماندانته» (فرمانده) نامید.

روز 29 دسامبر 1958 چه گوارا با واحد 300 نفری اش  لشگر 5 هزار نفری باتیستا را که از حمایت امریکا نیز برخوردار بود  شکست داد و شهر سانتا کلارا را بتصرف خود درآورد.

پس از این فتح بود که راه بسوی هاوانا باز شد. پس از نبردی سخت و جانکاه که دو سال بطول انجامید، شورشیان توانستند بر حکومتِ وحشتِ دیکتاتور باتیستا و باند فاسد او چیره شوند.

روز اول ژانویه 1959 باتیستا به جمهوری دومینیک فرار کرد. اندک زمانی پس از آن چریک های  پیروز  در میان شور و شعف مردم  وارد پایتخت شدند.

یک ماه پس از آن، این عنوان افتخاری به چه گوارا داده شد که «از لحظه تولد شهروند کوبا» بوده است. در طول پنج سال نخستین که به تحکیم پیروزی انقلابی  و خنثی کردن ضربات ضد انقلاب  و وحدت  مبارزان سیرامائسترا با حزب کمونیست و نزدیکی با اردوگاه سوسیالیسم گذشت «چه گوارا» نشان داد که شایسته دریافت آن عنوان افتخاری بوده است.

فعالیت های  او پس از پیروزی انقلاب عبارت بودند از کار در موسسه اصلاحات کشاورزی، ریاست بانک ملی و از 1961 نیز بعنوان وزیر صنایع کوبا. او در کنار رائول کاسترو نیروی محرکه  اصلاحات کشاورزی و ملی کردن شرکت های  انحصاری امریکا بود.

دشمنان انقلاب و نویسندگان غربی که زندگی نامه اور ا نوشته اند، او را از این جهت مورد انتقاد قرار می دهند که دست به تعقیب و محکومیت دنباله روان باتیستای دیکتاتور زده است.

 واقعیت این است که پس از پیروزی انقلابیون مردم مصرانه خواستار مجازات شکنجه گران و دیگر سیاهکاران رژیم منفور باتیستا بودند و خواست خود را پیوسته با صدای بلندتری مطرح می کردند.

روز 22 ژانویه 1959 قریب یک میلیون نفر در برابر کاخ پیشین ریاست جمهوری گرد آمدند و خواستار مجازات قاتلان دیکتاتور شدند.

رهبران شورشیان بیم آن داشتند که صحنه هائی مانند آنچه که در سال 1933 پس از سقوط  ژراردو ماخادو دیکتاتور کوبا رخ داد تکرار شود و توده های  خشمگین هواداران او را از خانه هایشان بیرون بکشند و در خیابانها زجرکش کنند.

آنها از طریق رادیو به مردم هشدار دادند که  دست به  واکنش های انتقامجویانه نزنند.

رهبران انقلاب  قول دادند که متهمان را  محاکمه کنند و مورد مؤاخذه قرار دهند.

در مباحثات از  دادگاه نورنبرگ علیه جنایات جنگی نازی ها در آلمان یاد شد.

و تاکید شد که عوامل باتیستا نیز باید از دادرسی عادی و حق دفاع از خود برخوردار گردند.

در دادگاههای علنی، با حضور ناظران و روزنامه نگاران از سراسر جهان، ادعا نامه دادستان قرائت شد، و پس از شنیدن  سخنان شاهدان عینی احکام دادگاه اعلام  شد.

در حدود پانصد نفر به مرگ محکوم شدند. تیرباران آنها با موجی از اعتراضات بین المللی روبرو گشت.

 دشمنان انقلاب تا امروز هم  برای اثبات  باصطلاح ماهیت جنایتکار «رژیم کاسترو» این اعدام ها را بمیان می کشند.

فیدل کاسترو بعدها ، خود، از جریان محاکمات دفاع کرد و یاد آور شد که  فقط به  دلیل برپا شدن دادگاهها و اعدام ها بود، که  انتقامجوئی های شخصی و زجر کش (لینچ) کردن، رخ نداد.

Pyk Net

انتقاد از اتحاد شوروی

سه ماه پس از شکست حمله کوبائی های تبعیدی مزدوران CIA در 17 آوریل 1961 «ابرهارد پانیتس»، نویسنده ای از جمهوری دموکراتیک آلمان، در پالایا جیرون نزدیک خلیج خوکها، با چه گوارا ملاقات کرد.

خانم تامارا بونکه، شهروند جمهوری دموکراتیک آلمان، که 1960 هنگام دیدار کماندانته چه گوارا از جمهوری دموکراتیک آلمان، مترجم او بود و از ماه مه 1961 در کوبا زندگی می کرد «ابرهارد پانیتس» را بعنوان روزنامه نگاری معرفی کرد  که قصد دارد درباره انقلاب کوبا مطلب بنویسد.

چه گوارا به مهمان آلمانی  گفت «آنچه در اینجا رخ داد نبردی بود کوچک، جنگ نبود، ضد انقلاب هم نبود، اما  موفقیتی که ما بدست آوردیم و نگذاشتیم که تبدیل به جنگ و به ضد انقلاب شود، نکته ایست که باید بر آن واقف بود و همه جا به آن خوب توجه داشت.»

پس از آن که فیدل کاسترو اعلام کرد انقلاب کوبا یک انقلاب سوسیایستی است، امریکا  کوبا را در محاصره قرارداد، محاصره اقتصادی، بازرگانی و مالی، که از آن زمان تا کنون بارها تشدید شده و گسترش یافته. چه گوارا روز 11 دسامبر 1964 در اجلاس عمومی سازمان ملل متحد نطقی کرد که بسیار مورد توجه قرار گرفت. او مسلح شدن دوباره کشورهای عضو ناتو را به سلاحهای اتمی مطرح ساخت و از حق تعیین سرنوشت خلقها حمایت کرد و گفت «کوبا یکی از سنگرهای دفاع از آزادی است که فقط چند گام با امپریالیسم امریکا فاصله دارد».

چه گوارا تلاش می کرد تا در کشور خود نموداری از آن انسان طراز نوینی باشد، که بعنوان سرمشق آدمیت تبلیغ می شد. بجای آن که برای خود یا بستگانش توقع دریافت مزایائی داشته باشد، حتی هنگامی که وزیر بود نیز در انجام خدمات داوطلبانه بود شرکت می جست، مشوق انگیزه های غیر مالی و آموزش بود  و میگفت  «ما نه فقط با فقر، بلکه با از خود بیگانگی نیز مبارزه می کنیم».

در سفرهای خود به خارج  گاه با بکنار نهادن مقررات و پروتوکل میزبانان خود را شگفت زده می کرد. «او بیش از هر چیز از دگماتیسم ناسنجیده نفرت داشت».  این سخنی است که گونتر شارف از رفتار او بیاد می آورد. گونتر شارف از سال 1961 تا 1966 نماینده بازرگانی جمهوری دموکراتیک آلمان در کوبا و در ارتباط مستقیم با چه گوارا بود که در آنزمان وزیر صنایع کشور بود. چه گوارا در تابستان 1960 با سفر به چین و امضاء یک قرارداد بازرگانی دولت شوروی را رنجیده ساخت.

در اواخر سال 1960 هنگام سفر به مسکو بر خلاف میل میزبانان خود تاج گلی نثار مزار استالین کرد . نطقی که او در یک کنفرانس بین المللی با حضور نمایندگان برخی از کشورهای آسیائی و افریقائی ایراد کرد سالها بعد سر و صدای زیادی برپا کرد. گوارا در 24 فوریه 1965 بر اتحاد شوروی خرده گرفت که در مورد برخی از مسائل رفتاری چون کشورهای سرمایه داری دارد و از جنبش های آزادی بخش در باصطلاح جهان سوم به حد کافی حمایت نمی کند.

نظر فیدل کاسترو و مجموعه رهبری حزب نیز تفاوت چندانی با نظرات او نداشت، اما فیدل زیر فشار بود. به هر حال او بود که رهبر کشور بود . اینها سخنان خوان مارتین برادر کوچک  چگوارا در  کتابی است که اخیر باعنوان «برادر من چه» منتشر کرده است. سیاستمداران و رسانه های غربی بلافاصله دست به گمانه زنی زدند و «حدسشان» این بود که میان دو انقلابی (فیدل و گوارا)  اختلاف افتاده است. «آلایدا» دختر گوارا با اطمینان تمام می گوید این «افسانه قدیمی که امروز هم اینجا و آنجا باز مطرح می شود از بیخ و بن نادرست است.»

«وقتی فیدل و پدرم در مکزیک با هم آشنا شدند، پدرم برای پیوستن به گروه و حرکت بسوی کوبا  یک شرط گذاشت و آن این بود که اجازه داشته باشد پس از انقلاب راه خود را ادامه دهد».

مارتین گوارا می نویسد برادرش پس از بازگشت از آخرین سفر رسمی خود به الجزایر، در یک گفتگوی مفصل به اطلاع فیدل رسانید که می خواهد در جاهای دیگر به انقلاب ادامه دهد.

خوان مارتین می نویسد برادرش به فیدل گفت: «تو نمیتوانی در جائی دیگر انقلاب کنی چون بعنوان رهبر انقلاب باید اینجا  بکارت ادامه دهی، ولی من می توانم این کار را بکنم».

آلایدا می گوید که در این گفتگو فیدل تقاضای Laurent-Désiré Kabila را در برابر او می گذارد. جنبش رهائیبخش کنگو که لوران دزیره کابیلا در راس آن قرار داشت از کاسترو تقاضای کمک کرده بود. اندک زمانی بعد «چه» در راس گروهی از داوطلبان کوبائی به کنگو فرستاده می شود.

مدارک زیادی نشان می دهند که گوارا در این ماهها با فیدل  که با استفاده از تمام امکانات  به گروه کمک می کرد، در ارتباط مستمر بود.

آلایدا می گوید  افزون بر این دفتر  «خاطرات بولیوی» پدرش نشان می دهند که «پدرم در بولیوی تا پایان با » مانیلا » رمزواژه برای کوبا در ارتباط بود.»

چگوارا در سال 1966 پس از بازگشت نومیدانه از کنگو با گروهی از کوبائی های مسلح برای مبارزه به بولیوی روی می آورد.

اما اینجا نیز کوشش برای انتقال تجربه کوبا با شکست مواجه شد. نبرد «چه» در بولیوی چشم اندازی نداشت. پس از آن که «تامارا بونکه» که به عقبه پارتیزان ها پیوسته بود، در 31 آگوست 1967 در ریوگرانده با رگبار گلوله سربازان دولت بولیوی از پای در آمده بود، در 8 اکتبر 1967 چگوارا رهبر گروه اصلی نیز دستگیر شد.

 کوبائی تبعیدی فلیکس رودریگز که به خدمت CIA درآمده بود برا ی بازجوئی از چگورا به بولیوی پرواز کرد.

روز بعد ارنستو چگوارا بدون محاکمه بفرمان رودریگز بضرب گلوله سرباز ماریو تران سالازار از پای در آمد.

دست های او را بریدند و جسد او را زیرخاک پنهان کردند. به رودریگز قاتل مزدور سیا مدال شجاعت داده شد. او امروز با خیال راحت در امریکا زندگی میکند و مورد احترام هواداران باتیستا، دشمنان نظام کوباست که با هزینه امریکا  در میامی زندگی می کنند.

ظاهر و باطنی یکپارچه

معلوم نیست که «چه » در چه زمانی زمانی کتاب «پولاد چگونه آبدیده شد» از نوسینده شوروی «نیکلای استروفسکی» را برای نخستین بار خواند.

اما چگوارا نیز چون پاول کرچاگین قهرمان کتاب زندگی کرد  آنچنان که بتواند در بستر مرگ بگوید: «تمام عمر، تمام نیروی خود را وقف آن چیزی کردم که زیباترین جهان است – وقف نبرد برای آزادی انسان». فیدل کاسترو پس از مرگ او از رفیق و همرزمش چنین ستایش کرد: «هنگامی که  «چه» از پای درآمد از هیچ چیز و هیچ خواستی  دفاع نمیکرد مگر از علائق استثمارشدگان و سرکوفتگان این قاره، تهیدستان و تحقیرشدگان زمین.»