-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۶ مهر ۱۸, سه‌شنبه

بابای آب رسان به فرزندش ( امیرحبیب الله کلکانی) قصه ها گفته بود، از جمله این داستان:

دو دخترنابالغ را دیده بودند که دریکی از خیابان های عمومی کابل به روی یخ های سرد زمستان با هم در جنگ وستیزند. موهای همدیگر را می کندند و رخسار هم را می خراشیدند. خون از سروصورت آن ها جاری بود. هریک توبره ای بر پشت بسته بودند که سرگین حیوانات را برآن می گذاشتند تا مادران شان برای پختن نان و گرم کردن صندلی از آن استفاده نمایند. کس نبود که آن ها را از هم جدا نماید.
پیکار دو موجود گرسنه بود
پیکار دو کبوتر بی گناه بود
پیکار دو دختر سرما زده و پا برهنه بود

یک دانه سرگین که بر سر آن نزاع داشتند در زیر آسمان پهناور پروردگار هیچ جا هیچ ارزش نداشت. اما درآن خیابان یخ بسته درآن شمال طوفانی، درآن غروب آفتاب به کشمکش خونین آن دو یتیم بی نوا می ارزید. دیده بودند که درآن اثنا مردی با شکم نهایت فربه با بروت های تاب داده، با کلاهی از فاخر ترین گوسپند های قره قل در میان بالاپوش خز سیاه، سوار بر اسپ عربی از راه می گذرد. دود پیپ قهوه ای و بزرگ اش در هوا هاله می بندد عینک سیاهش برهیبت و شکوهش می افزاید. دیده بودند که به مجرد آن که سوار مغرور و متمول از آن جا عبور نمود، ناگهان درمیان آن دو دختر، جنگ به آشتی مبدل شود. 
لالا ( امیرحبیب الله کلکانی) پرسید مگر سوار چیزی به آن ها بخشید؟
گوینده گفت: خیر، دو دختر یتیم بر سر تصرف یک سرگین با هم نزاع داشتند. اسب توانگر یک سرگین دیگر افگند، دیگر حساب فیصله گردید و نزاع برخاست.
برگ ۶۲- ۳۳ کتاب عیاری از خراسان، اثر شادروان استاد خلیل الله خلیلی