-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۶ آبان ۲۰, شنبه

جولانگه آن روح سخا پیشه کجا هست کنون؟

خاطره در باب سخاوت احمدظاهر!
کاش بودی لاله تا جوییم در صحرا ترا

از برگه فردوس آریایی
یکی از دوستان احمدظاهر آقای (ع ، ص ) در محلۀ عاشقان و عارفان کابل زیست داشت و از این که این دوستش درقسمت پختن کرایی تخم مرغ مهارت داشت، احمدظاهر بعضی از صبح ها را نزد او میرفت .
آقای ع ص می گوید : یک روز احمدظاهر به خانۀ ما آمد و تخم مرغ فرمایش داد و من غذا را آماده ساختم. هردو مصروف صرف غذا بودیم که از پشت دیوار همسایه ما صدای گریه دختری به گوش می رسید که با سوز و گداز تمام می گریست .

احمدظاهر از من پرسید این همسایه شما چرا می گرید و دلیل چیست که کسی او را آرام نمی سازد.

ع ص می گوید : من گفتم این صدای دختر همسایه ماست که قرار است یک هفته پس مراسم عروسی اش بر پا شود، ولی شب گذشته نسبت آتش سوزی در خانه شان تمام جهیزیه که برای عروسی اش آماده کرده بود، طعمه حریق شده است و از همین بابت او اکنون به تیره بختی خود می گرید و از لحاظ اقتصادی نیز در سطحی نیستند که بتوانند آن را تهیه کرده و مشکل را رفع کنند .

ع می افزاید بعد از شنیدن حرف های من احمدظاهر غمین و پریشان شد؛ دست به جیب اش برد ولی پولی وافر که می توانست به این دختر خانم کمک کند نزدش نبود ، رو به من کرد و گفت تو نزدت پول داری؟
من گفتم نه، پولی که بتواند برای او حلال مشکل باشد، ندارم .
احمدظاهر به من گفت: مرا نزد همسایه تان ببر .
هردو پشت دروازه حویلی همسایه رفتیم و احمدظاهر پس از دیدار با مادر دختر به او اطمینان داد که امشب مشکل مالی آن ها را بر طرف می کند تا بتوانند با آن جهیزیه دختر شان را برای عروسی تهیه کنند .
احمدظاهر همان شب در رستورانت زنبق طلایی کنسرت داشت و من شاهد بودم که او پس از ختم کنسرت مرا گرفته روانه منطقه عاشقان و عارفان شد و مبلغ سی هزار افغانی را که در آن زمان پول زیادی بود به مادر آن دختر تسلیم نمود و آن ها توانستند یک هفته پس مراسم عروسی دختر شان را بر پا کنند. 
چنین بود خصلت آن مرد نیکو سرشت.
کاپی