-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۶ دی ۲, شنبه

تخم خرگوش/ ادبیات داستانی عراق



نویسنده: حسن «بلاسیم»
گزارنده به فارسی، رزاق مأمون




پیش از آن که تخم ظاهر شود، من هرشب قبل از آن که به خواب  بروم، کتابی درباره قانون و مذهب مطالعه می کردم. مانند خرگوشم، ساعات متوالی از سپیده دم تا غروب خیلی  فعال می بودم. از سوی دیگر، صلصال شب زنده دار بود و تا نیمه روز بعد می خوابید. 
او قبل از بیرون شدن ازبستر خواب، لب تاپش را باز کرده به فیس بوک وارد می شد تا آخرین نظریه ها در گفت وگوی شب گذشته را ملاحظه و آخرکار حمام بگیرد. او سپس به آشپز خانه می رفت؛ رادیو را روشن کرده و درحالی که تخم سرخ شده و قهوه آماده می کرد، به خبرها گوش می داد. او صبحانه اش را به درون باغ می برد و زیر سایبان، روی کرسی می نشست، و هنگامی که صبحانه می خورد، می نوشید و دود می کرد؛ نگاهش به من بود.
«صبح به خیر، حجر. از گل ها چه خبر؟»
من که شاخه های اضافی گلاب را می بریدم، بهش گفتم: 
«امسال گرم بود و این ها هم چندان رشد نکردند.»
صلصال سگرت دیگری روشن کرد و لبخند رازآمیزی سوی خرگوش من تحویل داد. من هر گز پی نبردم چرا وی از دیدن خرگوش من اذیت می شود. خرگوش را اُم دالا- پیره زن- آورده بود. می گفت او را در گردشگاه یافته است. تصمیم گرفتیم تا زمانی که اُم دالا صاحبش را پیدا کند، او را با خود نگهداریم. 
خرگوش یک ماه را با ما سپری کرده بود و از زندگی من با صلصال در این ویلا مجلل در شمال منطقه سبز دو ماه می گذشت. ساختمان جدا افتادۀ ویلا، محاط با دیوار های بلند بود و دروازه ای با سیستم پیچیده ای امنیتی درآن جاسازی شده بود. ما نمی دانستیم  لحظات اخر چه زمانی فرا خواهد رسید. صلصال آدم حرفه ای بود. از این که نخستین باربود که من وارد این کار شده بودم، مرا مرغابی کوچک صدا می زدند. 
آقای سلمان هفته یک بار به ما سری میزد تا از احوال ما مطلع شود و در باره مسایل به ما اطمینان خاطر بدهد. آقای سلمان چند شیشه مشروب و مقداری هم حشیش با خودش می آورد. او در باره سیاسیون هماره شوخی های مزخرفی برزبان می آورد و به ما یاد آور می شد که عملیات پیش رو تا چه حدی سری و با اهمیت است. این سلمان با صلصال هم گروه بودند و از افشای مسایل سری به من پرهیز می کردند. هردو به نقاط ضعف و نا ازمودگی من توجه وافر داشتند. من به آن ها زیاد توجه نداشتم. من غرقه در تلخ های زنده گی خودم بودم و می خواستم عالم هستی یک باره فرو بریزد. 

اُم دالا هفته دو بار می آمد. او به ما سگرت می آورد و خانه را تمیز می کرد. یک بار صلصال او را اذیت کرد. وقتی ام دالا دلمه آماده می کرد، او زیر تنه اش را لمس کرد. ام دالا با قاشقی که در دست داشت به بینی اش کوبید و خون فواره زد. صلصال دست از سرش برداشت و از آن پس با او دیگر حرفی نزد. ام دالا در سن پنجاه ساله گی و داشتن نُه فرزند یک زن پر انرژی بود. او مدعی بود که از مردها متنفر است و می گفت آن ها فرومایه ومخل اوقات اند. شوهرش درکارخانه ملی برق کار می کرد مگر او از فراز یک پایه برق به زمین فروغلتید و جان سپرده بود. او مردی میخواره بود و ام دالا او را عرق موش صحرایی صدا می زد.
من درگوشه باغ برای خرگوش قفسی درست کرده و به خوبی ازش مواظبت می کردم. من می دانستم خرگوش ها جانوران حساسی اند که نیاز دارند تمیز باشند و خوب تغذیه شوند. زمانی که در دورۀ دبیرستان بودم درین باره مطالعه کرده بودم. وقتی درسن سیزده بودم شورواشتیاق برای مطالعه را درخود پرورش دادم. درآغاز اشعار کلاسیک عربی و بسیاری داستان های ترجمه شده از زبان روسی را به خوانش گرفتم. اما من به زودی خسته شدم. 
همسایۀ ما کارکن وزارت کشاورزی بود و یک روزی که همراه با پسرش- سلام- روی بام خانۀ شان بازی می کردیم، کنار یک تنه درخت با انباره ای از چیزهای درهم وبرهم قرار گرفتیم. 
سلام رازی را با من درمیان گذاشت. صندوق چوبی پر از کتاب های مربوط به روش های کشاورزی و آبیاری و دانشنامه های بی شماری دربارۀ گیاهان و حشرات بود. در زیر کتاب ها مجلات سکسی زیادی همراه با نگاره های هنرپیشه های ترکیه ای به چشم می خورد. سلام برایم یک مجله تعارف کرد اما من یک کتابی درباره انواع مختلف درخت خرما را که در کشور می رویند، نیز برداشتم. من از آن پس به سلام احتیاج نداشتم. برای دیدن کتاب خانه چوبی، از خانه خود ما دزدکی روی بام خانۀ شان می خزیدم. یک کتاب و یک مجله می برداشتم و آن یکی را که به امانت برده بودم دو باره درجایش قرارمی دادم.
از آن بعد عاشق کتاب هایی دربارۀ حیوانات و گیاهان شدم و تا زمانی که جبرآ به خدمت ارتش گرفته شدم، به شکارهرکتاب تازه ای می رفتم که درکتاب فروشی ها دستیاب می شد. 
با این حال، از خوانش کتاب لذت گیج کننده ای بر من دست می داد. از هر بخش اطلاعات تازه مضطرب می شدم. به یک نکته مشخص می چسپیدم و شروع می کردم تا منابع و انواع دیگری از نوشته ها را به دست بیاورم. به طور مثال، به خاطر دارم که بعضاً موضوع بوسه را مطالعه می کردم تا آن که سرگیجه می شدم؛ مثل این که میوه های روانگردان مصرف کرده باشم. 
آزمایش ها نشان داده اند که شمپانزه ها برای کاهش تنش و خسته گی وهراس دربین گروه شان، به بوسیدن یکدیگرروی می آورند. اثبات شده است که شمپانزه های ماده وقتی احساس می کنند غریبه هایی به قلمرو شان وارد شده اند، بی درنگ همسران شان را درآغوش کشیده و بوسه باران می کنند. و من بعد از یک دوره پویش طولانی بوسه دیگری را شناسایی کردم؛ یک بوسه گرمسیری طولانی. بوسه ای از نوع یک ماهی گرمسیری که هر بوسه اش بی وقفه نیم ساعت و بیشتر زمان می گیرد.

خاطرات من ازآن سالیان تیره و تحریم درگرو بلعیدن کتاب هاست. مدت بیست ساعت در روز برق قطع می شد؛ به ویژه بعد از سلسله بمباران های هوایی امریکا برکاخ ریاست جمهوری. من تا پاسی از شب، آرمیده روی بستر میان یک نوع بوسه دیگری درنوسان بودم: حشراتی به نام رجویا ( از نوع مادرکیک ها- م) که هرچند از کسی بوسه برنمی دارند و فقط دلبسته دهان آدم هایی اند که به خواب رفته اند. روی صورت آدم می چرند تا دریک گوشه دهان آدم خواب رفته جای پایی یافته و شروع به بوسیدن می کنند. آن ها وقت بوسیدن ذرات کوچک زهری بیرون می دهند و یک آدم برخوردار از سلامتی وخواب آرام، با بوسه های زهری به اندازه چهارقطره ای به هم آمیختۀ باران درگوشه دهانش از خواب بلند می شود.
من از خدمت ارتش فرار کردم. نمی توانستم روش حقارت آمیز آن جا را تحمل کنم. از طرف شب دریک خبازی مشغول به کار شدم. مجبوربودم به کمک مادرم و پنج برادرم برسم. انگیزۀ مطالعه را از دست دادم. دنیا در نظرم به یک حیوان اسطوره ای غیر قابل درک ماننده بود. یک سال پس از فرار خدمت نظام، رژیم سرنگون گشت و ترس من از تنبیه  به خاطر ترک پیش هنگام از وظیفه سربازی پایان یافت.
حکومت نو سرباز گیری اجباری را ملغا کرد. وقتی دورۀ خشونت و سربریدن های فرقه ای فرارسید، من تصمیم گرفتم از کشور فرار کرده و به اروپا بروم. مگر آن ها دو برادرم را کشتند. آن ها (برادرانم) بعد از ختم ساعات کار در کارخانۀ تولید کفش های زنانه به خانه برمی گشتند. رانندۀ تاکسی آنان را به یک ایست بازرسی جعلی تحویل داده بود.  شبه نظامیان الله اکبر گویان آنان را به مکان نامعلومی با خود برده بودند. شبه نظامیان با یک دستگاه برقی بدن های شان را سوراخ سوراخ کرده و سرشان را هم بریده بودند. ما اجساد آن ها از از میان انبار زباله درحاشیه شهر پیدا کردیم.
من با وضع کاملاً به هم ریخته از خانه بیرون زدم. نمی توانستم گواه وحشت درسیمای مادر وبرادرانم باشم. خودم را از دست داده بودم و مدت های مدید نمی دانستم هدف من ازین زنده گی چه است؟ دریک هوتل کثیف اتاقی کرایه کردم تا آن که عمویم به دیدارم آمد و از من خواست که با وی هم گروه شوم؛ دقیقاً برای انتقام گیری.
روزهای تابستان طولانی وکسالت آور بود. درست است که زنده گی در ویلا با حوض شنا و حمام سونا جای راحتی بود مگر در نظرمن به یک سراب با شکوه ماننده بود. صلصال دراتاقی درطبقه دوم جا خوش کرد درحالی که من با یک روپوش ویک بالش روی مبلی دروسط اتاق بزرگ نشیمن کنار قفسه کتاب راضی بودم. من خواستم نگاهم را به سوی باغ و دروازه بیرونی ویلا باشد که مبادا حادثه ای نامنتظر پیش آید. 
من به بزرگی حجم چهارچوب قفسه دلفریب کتاب دراتاق نشیمن خیره گشتم. کتب زیادی در زمینه مذهب وقوانین ملی و  بین المللی درآن به چشم می خورد. حیوانات ساخته شده از چوب ساج **در امتداد قفسه ها ردیف بسته اند و طرح وریخت آن ها مشابه به توتم های افریقایی است. همچنان این حیوانات صف کتب مذهبی را از آثار حقوقی جدا کرده بودند. 
همین که حس تیره ای مرا فرا می گرفت، چشم به هم زدن به چیزی گاز می زدم و می خوردم و روی تخت رها می شدم. کمی درخاطرات زنده گی پرسه می زدم؛ سپس کتابی را بیرون آورده با آشفته حالی به خوانش می گرفتم. دنیا درنظرم عنکبوت مدهوشی را می مانست که واپسین نفس های زنده گی اش را می کشید؛ دل پذیر، بال وپرزنی های هولناک برای آخرین بار.
من تخم را سه روز قبل از دیدار با سلمان یافتم. یک روز مثل همیشه بعد از سپیده دم از خواب برخاستم. کمی غذا وآب نوشیدنی آوردم؛ سپس سری زدم به دوستم، خرگوش. قفسش را گشودم و او پرید میان باغ. درمیانۀ قفس یک تخم دیده می شد. آن را برداشته نگاه کردم و سعی کردم ازین وضع پوچ سردربیاورم. کوچک تر از تخم مرغ بود. من به حالت مضطرب سرراست به اتاق صلصال رفتم. بیدارش کرده و ماجرا را گفتم. صلصال تخم را گرفت و دمی به آن خیره ماند؛ آنگاه خنده ای عجیب وغریب سر داد.
او انگشتش را به چشمانم نزدیک کرد وگفت:
«حجر، بهتر است پای مرا به این ماجرا نکشانی!»
من عادی پاسخ دادم: « منظورت چیست؟ من که این تخم را نگذاشته ام!»
صلصال چشم هایش را مالید وسپس دیوانه وار سوی تخت خواب خیز برداشت و مرا زیر فحش و لعنت گرفت. ما طرف درب خروج ویلا رفتم و دستگاه امنیتی را آزمایش کردیم. دیوارها را نظارت کرده وسراسر باغ و اتاق ها را وارسی کردیم. کدام نشانه ای از چیزهای غیرعادی به چشم نیامد.
مگر تخم درقفس خرگوش!
تنها گزینه این بود که حدس بزنیم کسی با ما سرشوخی داشت، بی صدا داخل ویلا شده و تخم را کنارخرگوش گذاشته است.
صلصال گفت: « این شیرین کاری احمقانه کار اُم دالای فاحشه است!»
سپس خاموش پی کار خود رفت.
ما هردو می دانستیم که اُم دالا ناخوش بود و هفته گذشته به دیدار ما نیامده بود. هردو ترسیده بودیم؛ زیرا هیچ اسلحه ای درخانه نداشتیم. ما تا فرارسیدن موعد مأموریت اجازه نداشتیم اسلحه داشته باشیم. آن ها نگران تفتیش تصادفی خانه از سوی بازرسان بودند منطقه سبز یک ساحۀ دولتی بود و بسیاری از سیاستگران درآن جا ساکن بودند. ما در آن ویلا تحت نام محافظان یک عضو پارلمان زنده گی می کردیم. صلصال مصلحت دانست که من خرگوش را با دست خودم به قتل برسانم؛ مگر من به درخواست وی پاسخ رد دادم و برایش گفتم که خرگوش درین ماجرا سهمی ندارد.
او که خشگمین از اتاق بیرون می رفت گفت: « آن تخم را خرگوش خونین تو نگذاشته؟»
من قهوه درست کرده و درباغ به تماشای خرگوش نشستم که سرگرم خوردن غذایش بود. می گویندغذای خرگوش حاوی مایع ویتامین بی است که به وسیلۀ ارگانیزم های کوچک در روده ها تولید می شود. لحظاتی بعد صلصال همراه با لپ تابش برگشت. زیرزبانی با خودش حرف می زد وسلمان را پیوسته لعنت می کرد. او به برگۀ فیس بوک خود نظر انداخت وگفت که ما باید هفته پُر به طور 24 ساعت درحال احضارات باشیم. از من خواست که شب را دراتاق او درطبقه دوم سپری کنم؛ به خاطر این که برای نظارت بر دروازه و دیوار های ویلا مناسب است.
ما همه چراغ ها را خاموش کرده در اتاق صلصال نشستیم و هریک به نوبت اطراف ویلا را بازرسی می کردیم. دوشب بدون هیچ اتفاق مشکوکی گذشت. ویلا خاموش و در سکوت و آرامش غرقه بود. 
روزهای اقامت دراتاق صلصال پی بردم که او به نام مستعار «جنگ وصلح» درشبکه فیس بوک ثبت نام کرده و تصویرطراحی شدۀ تولستوی را درنمایۀ خود گذاشته بود. او بیش از هزار دوست فیس بوکی داشت که اکثر آنان نویسنده گان، روزنامه نگاران وروشنفکران بودند. او دربارۀ نظرات آنان بحث می کرد و درقیافه یک روشنفکرکاربران فیس بوک را مورد ستایش قرار می داد. او به ابراز نظر پرداخته و خشونت های جاری درکشور را درکمال تواضع و خردمندی تحلیل می کرد. حتی به طور آزمایشی با من در مورد شخصیت معاون وزارت فرهنگ پُرگویی کرد. برایم گفت معاون فرهنگی چقدر آدم با فرهنگ و انسانی هوشمند و منحصر به فرد است. درآن زمان من علاقه مند صحبت درباره معاون وزارت نبودم. به اش گفتم افراد شامل درکار وکسب ما بایستی از بحث های فیس بوکی خود را دور نگهدارند.
او با پوزخند یک آدم حرفه ای به سویم نگریست وگفت: « حجر، درقصۀ تخم خرگوشت باش.»
سرانجام وقتی سلمان از ما دیدن کرد، خشم صلصال دربرابرش ترکید و قصه تخم مرغ را برایش توضیح داد. آقای سلمان داستان ما را به استهزاء گرفت و شک و تردید ما نسبت به اُم دالا را بی بنیاد خواند. برای ما اطمینان داد که اُم دالا زن مورد اعتماد است وچندین سال با آن ها کار کرده است. اما صلصال خود سلمان را به خیانت متهم کرد و درحالی من نشسته تماشا می کردم مشاجره هر دو آغاز شد.
از ورای مناظرۀ آن ها دریافتم که مردم در دنیای سیاست وفرقه گرایی اغلب اوقات به خاطر مصلحت های کلان دست به خیانت می زنند. قدرت های قدرتمند دربسا موارد به عنوان بخشی از یک معامله بزرگ برسر جایگاه سیاسی یا ایجاد پوششی برای فساد فراگیر آدم کشان را به گونه رایگان به همدیگر استخدام می کنند. 
مگر سلمان همه اتهامات صلصال را تکذیب کرد. او ما را دعوت به آرامش کرد؛ زیرا قرار بود تا دو روز دیگر شخص مورد نظر ترور شود. مادرآشپز خانه گردهم آمدیم و سلمان جزئیات نقشه را برای ما توضیح داد. او سپس دو تفنگچه دستی را همراه با دو دستگاه صدا خفه کن از کوله پشتی اش بیرون کشید وگفت که پول ما بعد از عملیات پرداخته می شود و ما بعد از آن به محل دیگری درحاشیه شهر نقل مکان خواهیم کرد.
سلمان پیش از رفتن به من پچ پِچ کرد: یک تخم خرگوش! هاها... جوجه مرغابی، تو حالا واقعاً بذله می گویی؟
شب آخر تا نا وقت همراه صلصال بیدار ماندم. برای خرگوش نگران بودم؛ چون به نظر می رسید که امُ دالا درمرخصی طولانی خواهد بود وخرگوش از گرسنه گی و تشنه گی جان خود را از دست خواهد داد.
صلصال کماکان سرگرم فیس بوک خود بود. من از پنجره طرف باغ می دیدم. او گفت که با معاون وزیر فرهنگ در رابطه به نابودی خشونت فرقه ای صحبت کرده است. برداشتم از گفتار صلصال این بود که معاون وزارت فرهنگ رمان نویس بوده و در زمان صدام حسین سه رمان فلسفی نوشته است.
روزی او و همسرش دریک ضیافتی درمنزل یک معمار ثروتمند مشغول تماشای دریای تیریس بودند. بانویش همانند خودش، جذاب، فوق العاده و با فرهنگ بود؛ به ویژه آن بانو دلبستۀ متون کهن اسلامی بود. رئیس ادارۀ امنیت، از بسته گان رئیس جمهور درجمع مهمانان حضور داشت. بعد از پایان محفل، رئیس امنیت به شعبه نظارتش دستور داد که یک بار رمان های دوست ما را از نظر بگذرانند. چند روز بعد، آن ها رمان نویس را به اتهام تحریکات برضد کشور و حزب* تحویل زندان دادند. 
رئیس امنیت با زن رمان نویسِ دربند، دربارۀ رهایی شوهرش به معامله و چانه زنی پرداخت. وقتی زن به خواستۀ او جواب رد داد، رئیس امنیت به یکی از افرادش دستور داد که دم چشمان شوهرش براو تجاوز کند. از آن پس، زن راه فرانسه درپیش گرفت و ناپدید شد.
آن ها در اواسط سال های نود میلادی رمان نویس را از زندان آزاد کردند. او برای پی گشتِ زنش رهسپار فرانسه شد؛ مگر رد پایی از او نیافت. وقتی رژیم دکتاتوری نگونسار شد، رمان نویس به خانه اش بازگشت و درمقام معاونت وزارت فرهنگ به کار پرداخت. 
داستان زنده گی رمان نویس، به طرح وریخت یک فیلم بالیوود می مانست مگر من از آن همه جزئیاتی که صلصال دربارۀ زنده گی آن مرد می دانست، درشگفت بودم. احساس می کردم که وی قابلیت وشخصیت آن مرد را می ستود. از وی پرسیدم که رمان نویس عضو کدام گروه بود. او پرسش مرا نادیده گرفت. بعد سعی کردم در نقشه ای که پیش رو داشتیم، هویت آن مرد را پیش خود مجسم کنم. مگر صلصال پاسخ داد که مرغابی تازه کاری مثل من اجازۀ فهمیدن این مسایل را ندارد. وظیفه ام این بود که صرفاً موتر برانم و تیراندازی با تفنگچۀ بی صدا کار صلصال بود.
بامداد روز بعد، ما جلوی ایست جای موتر ها درمرکز شهر انتظار می کشیدیم. قرار بود فرد مورد نظر، سوار بریک موتر سرخ فام نوع کرون سربرسد و محض رفتن به محوطه پارکینگ، صلصال موتر ما را بیرون کرده واو را در مسیر پیاده رو تعقیب و آماج گلوله قرار دهد. بعد ما به استقامت یک مکان جدید درحاشیه شهر می راندیم. از همین رو، من خرگوش را درطی این مدت با خودم آورده و او را درصندوق عقبی موتر گذاشته بودم.
صلصال درتلفن خود یک پیامک دریافت کرد و رنگ از رُخش پرید. ما نباید برای فرد مورد نظر بیش از ده دقیقه انتظار می کشیدیم. از وی درین باره پرسیدم. او لعنت گویان با کف دست به رانش کوبید. من ترسیدم. او لحظه ای درنگ کرد وآنگاه درتلفنش تصویر خرگوشی را نشان داد که روی تخمی نشسته است. یک فتوشاپ احمقانه بود. او پرسید:
«می دانی چه کسی این تصویر را ارسال کرده؟»
سر را به نشانۀ منفی تکان دادم.
او گفت: « معاون وزارت فرهنگ!»
«چی؟»
« حجر، هدف ما همین معاون است.»
من از موتربیرون زدم. از حماقت ودیوانه گی های تأسف بار صلصال درین عملیات خونم به جوش آمده بود. بیش از پانزده دقیقه گذشت اما هدف مورد نظر پیدانش نشد. به صلصال گفتم که من از عملیات خارج می شوم. او دو باره موتر را کشید ومرا به صبوری و انتظار بیشتر دعوت کرد. زیرا زنده گی هردوی ما در خطربود. او دو باره درون موتر رفت و سعی کرد با سلمان تماس قایم کند. من طرف مغازه ای در نزدیکی آن جا راه افتادم تا یک بسته سگرت بخرم. قلبم از شدت خشم، دیوانه وار می تپید. همین که به مغازه رسیدم، درعقب من موتر انفجار کرد وآتش گرفت صلصال وخرگوش را به خاکستر مبدل ساخت.

منبع نشراول به زبان انگلیسی : http://www.wordswithoutborders.org/article/the-green-zone-rabbit
* اشکال نمادین درمیان طوایف سرخ پوست
**درخت هندی با چوب سیاه
*** حزب بعث